![]() |
![]() |
|
|
شنبه روز بدی بود روز بیحوصلگی وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی ظهر یکشنبه من جدول نیمه تموم همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم صفحه کهنهُ یادداشتهای من گفت دوشنبه روز میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه.. غروب سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه من عصر چهارشنبه من عصر خوشبختی ما فصل گندیدن من فصل جون سختی ما روز پنج شنبه اومد مثل سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر بگیر جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هرچی بود بیشتر از اینها گفته بود
پ.ن.: شنبه 23 خرداد بود و دوشنبه 25 خرداد تولد من. عجیب بود برام، اما ... واقعیت داشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:12 توسط امین |
|
|
بچه که بودم خونه دائیم برام پر از سرگرمی بود. یه کتابخونه بزرگ داشت، از این کتابخونه ها که یه دیوار رو کلا می پوشونه. وقتی می رفتیم خونه اش، همیشه دنبال کتاب های خوندنی می گشتیم و هی بهش گیر می دادیم که: دایی این کتاب خوبه؟ اونم بلند می شد و یه کتاب می داد دستمون می گفت: این برات خوبه. همین حالاش دو تا کتاب ازش دستم هست: "عالیجناب سرخ پوش و عالیجنابان خاکستری پوش" و "تاریکخانه اشباح". بعدا که بزرگتر شدیم این رابطه دو طرفه شد. یکی از رویاهام اینه که وقتی یه روز دائی شدم، به خواهرزاده ام کتاب بدم بخونه. دائی با سواد یه نعمت خیلی بزرگه که خدا به آدم می ده. بعضی وقتا فکر می کنم دائیم بعد از پدر و مادرم بزرگترین نقش رو تو بوجود آوردن امین داشته. تعریف یه کتابی رو جدیدا شنیدم و بهم پیشنهاد شده بخونم: "جامعه شناسی نخبه کش". خودم هنوز نخوندمش، اما چیزایی رو که شنیدم ازش بد نبوده. و اما نون: "عادت بدترین بیماریه، کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنار آدمای نفرت انگیز دووم بیاره! زنجیراش رو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه! عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاست، چون آروم آروم تو مغز آدم می ره و تا به خودت بجنبی می بینی که با تموم گوشت و پوستت اسیرش شدی."* * از کتاب "یک مرد" نوشته اوریانا فالاچی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:9 توسط امین |
|
|
1- گندالف وقتی داشت تو تاریکیهای خزددوم سقوط می کرد، داد زد: "فرار کنید احمق ها" 2- وقتی نتونی حرف بزنی، چه فرقی داره مستعمره انگلیس باشی یا تحت حکومت صدام؟ 3- همیشه از خوندن کتاب رمان فارسی ترس داشتم، تا اینکه کتاب "آتش بدون دود" نوشته مرحوم ابراهیمی رو خوندم. اما با خوندن کتاب "کافه پیانو" نوشته فرهاد جعفری همون ترس دوباره برگشت، نویسنده اش چه جور آدمی هست؟ 4- مردم آگاه تر شدن، تنها چیزی هستش که امیدوارم نگه می داره، اما این آگاهی به درد خواهد خورد؟ 5- زندگی ادامه داره. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:7 توسط امین |
|
|
فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی پ.ن.: نگید نباید توهین کرد، خودم می دونم، اما فاطی آره قضیه اش فرق داره. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:34 توسط امین |
|
|
برا خودم واقعا متاسفم. اینو بخونید. یه آدمی مثله ده نمکی. متاسفم. از تمام کسایی که کتاب رو براشون معرفی کرده بودم عذرخواهی می کنم. از این به بعد حتما در مورد نویسنده تحقیق می کنم و بعد کتاب رو معرفی می کنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:15 توسط امین |
|
|
/* /*]]>*/ 1- بعد از جمعه سیاه و مخصوصا بعد از شنبه سیاه اعصابم شدیدا خراب شده بود، دچار نا امیدی شدید شده بودم و از اینکه نمی تونستم کاری انجام بدم شدیدا عصبی بود، نتیجه اش این بود که می نشستم یه گوشه ای و گریه می کردم. 2- رفتم، یه دو روزی برگشتم تبریز، به قول شاعر: روم دیار خود و شهریار خود باشم. 3- با تمام افتخار می گم: تو کل خانواده پدری و مادری جمعا 3 نفر به ان رای دادن، بقیه یا موسوی بودن یا هیچ کس. 4- تبریز هیچ خبری نبود. هر چند همه می گفتن تقلب شده. 5- رفته بودیم مهمونی، خونه کسی که به ان رای داده، جاتون خالی، اونقدر با سوالام کوبیدمش که کمی حالم بهتر شد. هیچ جوابی نداشت. سوالام هم از دروغ گویی ان گرفته تا دخالت کسی که نباید قانونا تو تائید انتخابات نقشی داشته باشه. 6- پرسیدم شما که می گی میر حسین دروغ می گه، چی دیدید ازش که اینو می گید؟ گفت: موسوی اشتباه کرد که گذاشت مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی ازش حمایت کردن. خیلی شبیه مناظره ان با میرحسین بود نه؟ 7- وقتی رسیدم تهران، ساعت 10 بود، الله اکبر مردم حالم رو جا آورد، دمشون گرم. 8- ناامید نباید بشیم، به قول محسن حداقل حالا این رو داریم که کلی از ملت آگاه تر شدن. پ.ن.: شعر اصلی اینطوریه: به شهر خود روم و شهريار خود باشم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:7 توسط امین |
|
|
1- یکی به من بگه با این بغض کوفتی چیکار کنم؟ 2- یکی به من بگه این همه کتاب در مورد آزادی و قهرماناش خوندی به چه درد خورد؟ 3- یکی به من بگه چرا نشستم اینجا؟ 4- یکی به من بگه با این بغض لعنتی چی کار کنم؟ 5- یکی به من بگه تو خیابونها آدم می کشن. 6- علی بهم بگو بعثیها ریختن تو خیابونهای تهران و من تو خونه ام قایم شدیم. 7- یکی بهم بگه نامردا ناموسمون رو که فروختن هیچ، حالا دارن می کشنشون. 8- یکی بهم بگه خیلی ترسو ام. 9- یکی بهم بگه چیکار کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:34 توسط امین |
|
|
1- آدرس محل کار من اینه: تهران، میدان انقلاب، خیابان ندا ... 2- یکی از دوستام پرسید: امین ما خیلی ترسو هستیم که نمی ریم تو این درگیری ها؟ می دونی از شنبه نرفتم تو اعتراضات شرکت کنم. می ترسم؟ نمی دونم. واقعا نمی دونم. 3- گریه نمی کنم من. 4- چیکار باید کرد؟ بهترین کار چیه؟ 5- اعصابم خرابه. می گن هفته بعد امتحانا شروع می شه، اما مگه می شه ندا بمیره و من اینجا بشینم اسلاید بخونم؟ 6- من آن موجم که آرامش ندارم، همیشه در گریز و گذارم. 9- آخرش چی می خواد بشه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:13 توسط امین |
|
|
1- چی بگم؟ چی می تونم بگم. گفتم ملت اگه رای بدن نجات پیدا می کنیم ولی مردم درکشون پایینه. 2- حالا مردم رای دادن، نشون دادن درکشون هم بالاست، حالا چی بگم؟ 3- مرحوم هیتلر گفته: یا تقلب نکن یا اگه می کنی، اونقدر شدید تقلب کن که طرف اصلا به فکرش نرسه تقلب شده. 4- گریه کردم. 5- می رم. 6- دارم آهنگ متال گوش می کنم، همونی که می گه: "what is the democracy?" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 11:12 توسط امین |
|
|
1- یادته گفتم تصمیم گرفتم اگه این یارو دوباره رئیس جمهور می شه از ایران می رم؟ دارم تمام تلاشم رو می کنم که اگه یه وقت این اتفاق افتاد و از ایران رفتم هیچ وقت به خودم نگم مگه تلاشی هم کردی برا موندن؟ مگه تو آدم ترسویی نبودی که گذاشتی این اتفاق بیافته تا بتونی راحت بری؟ می دونی دارم چی کار می کنم؟ دارم به هر کسی که می رسم می گم رای بدن و اگه می خواستن رای بدن برن به موسوی رای بدن. این کار رو همه جا دارم انجام می دم، از تاکسی و اتوبوس گرفته تا آرایشگاه همه رو دارم ارشاد می کنم. امروز داشتم برا یه اتوبوس نطق می کردم که این یارو چطور انتقاد پذیری هستش و چطور با روزنامه ها بر خورد کرده و بچه های امیرکبیر چه بلایی سرشون اومد. 2- موسوی دیروز تمام بغض این چند ساله من رو بیرون ریخت، بعد از مدتها دیدم که یکی روی این مرتیکه رو کم کرد. هر چند این یارو با این چیزا از رو نمی ره. اما دلم خنک شد دیدم گفت داری توهم می زنی. دلم خنک شد وقتی گفت عزتی برا ایران نذاشتی، دلم خنک شد وقتی کردان رو گفت، محصولی رو گفت، نامه های مردم رو گفت. اما ته دلم می ترسه. مرتیکه شدیدا پوپولیستی حرف زد و هاشمی رو به موسوی چسبوند. موسوی برا افرادی حرف زد که سرشون تو حساب کتابه و یه چیزی حالیشون هستش و این عوضی برا مردم ایران حرف زد. 3- برا اولین بار فهمیدم کسی که حامی کسی یا تیمی هستش چطور پشتیبانش می شه. هیچوقت حال طرفدارای تیم های فوتبال مخصوصا استقلال و پرسپولیس رو نمی فهمیدم که چرا ناراحت می شن. تازه دارم می فهمم، هر چند اگه کسی که طرفدارشم به بازه، یه بازی رو نباخته، زندگی من رو هم باخته. زندگی منم عوض می شه، مجبور می شم پرنده ای باشم که تو قفس طلا زندگی خواهد کرد اما همیشه دلش برا خارزار پر می کشه. فرق هست بین اینکه بخوام برم و مجبور باشم برم. 4- کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته نادر ابراهیمی رو خوندی؟ زندگی من حالا دقیقا داره مثله قهرمان داستان می شه. حتما بخونش. برای "من" بخونش. خسیس بازی هم در نیار، 1900 تومان بیشتر نیست. 5- از این به بعد ممکنه شخصیتی به نام "نون" در نوشته هام دیده شه. این شخصیت ممکنه واقعی و ممکنه تخیلی باشه. سعی نکنید که بفهمید واقعی هست یا نه، سعی کنید که بفهمید چی می خوام بهش بگم. 6- اما "نون"... تو را به خدا، از حرف دیگران نترس، فقط مهم این است که به حرفهایم ایمان داشته باشی. مهم این است که مرا باور داشته باشی. نون تسلیم تقدیر نباش، تقدیر را تسلیم خود کن. پ.ن.: مال جمعه بود 1- این یارو به روح اعتقاد داره؟ به دهن چی؟ خجالت نمی کشه می گه من با گشت ارشاد مخالفم، ای تو روحت، اخه عوضی با دو پدر مگه وزیر کشور وزیر تو نیست که بهش نامه می دی و اونم بهت گوش نمی کنه؟ اگه نامه ات به وزیر خودت این همه تاثیر داره والله حق دارن این امریکایی ها ت...شون هم حساب نکنن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 9:13 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و خانمش مهدی و خانمش علی و خانمش پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده عمو محمد |
|
RSS
|