![]() |
![]() |
|
|
اول اول نوکراي قدرت بودن : نماينده هاي والامقام ادب و فرهنگ و و کيلاي مجلس. خيلي راحت اونجا رسيده بودن چون هشت پا هميشه واسه کسايي که از ليموزين پياده ميشن راه باز ميکرد : "بفرماييد حضرات اشرف" حضرات وايستاده بودن ! با لباساي رسمي خاکستري و ناخناي تميز و احترامات حال به همزن .سياست بازاي کثيف مردم رنگ کن.رهبراي همون حزبايي که هر کدوم مث زالو يه جاي قدرت چسبيده بودن.اونا به زور از دل هشتپا گذشته بودن چون جماعت مي خواس بغلشون کنه ! تماشاشون وقتي با قيافه هاي مضحک غم زده زير چشمي عکاسا رو ميپاييدن و خم ميشدن تا بوسه ي يهوداييشون رو به تابوتت بزنن و آبدهن لزج حلزونيشون رو در شيشه ييش بمالن ، حکايتي داشت. پشت سو اونا انقلابيايي بودن که تو بهشون ميگفتي :"انقلابياي ت..." متعصباي چماقدار، قاتلايي که به اسم پرولتاريا و طبقهي کارگر اين طرف و اون طرف تير مينداختن و آدماي بدبخت رو نفله ميکردن.مشتاي گره کردهي اين مزدوراي ريش بزي ،اين بروکرات هاي بورژوا و اين ارباباي شکم چراي فردا رو نگاه کن ! آخر از همه نوبت کشيشا بود که خلاصهي هرجور قدرت تو گذشته و حال و آينده ان!خلاصه ي هرجور زورگويي ديکتاتوري.ببين چه طور مغرور سلانه سلانه با عباهاي سياه و سنبلاي پوچ منقلاي اسفندي که چشم و فکر و تيره و تار ميکنه قدم ورميدارن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:58 توسط امین |
|
|
یه مدت بود که خیلی دلم می خواست جایی پیدا کنم برای زدن حرفایی که ته دلم مونده .برا همین بود که .... اولین کاری هم که می کنم گذاشتن عکس زیره که تو وبلاگ کلاغ ها دیدم و با دیدنش گریه م گرفت .
در ضمن ممکنه به خاطر کنکور ارشد دیر به دیر آپدیت کنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 23:43 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|