تبليغاتX
شاید
  قبض آب و برق این خانه هنوز به اسم "طوفانیان" می آید، دوستی می گفت چند سال قبل، همسر ارتشبد طوفانیان برای بازپس گرفتن خانه اقدام کرد ولی وقتی فهمید که خانه ، تبدیل به " آسایشگاه جانبازان" شده است، بخشید و رفت...نمی دانم چرا یاد سکانس به یادماندنی "آژانس شیشه ای" می افتم: حاج کاظم  با خشم ، خطاب به مدیر آژانس می گوید: " معرفت اون اجنبی که ویزا  داد از توی هموطن بیشتره !" 

پ.ن : این مطلب رو از اینجا کش رفتم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:30  توسط امین | 
این ترم با غفوریان ریشه های انقلاب دارم. امروز رسیده بودیم به قضییه ی توطئه انگلیس و گرفتن بحرین از ایران. قبلش بگم که اولش آرزو کرده بود که ایکاش ایران نفت نداشت تا دولتا این همه تنبل نشن. غفوریان گفت اگه بحرین مال ایران بود فقط پولی که از طریق ترانزیت نفت باید به ایران می دادن برابر بود با درآمد حاصل از فروش نفت.اینو که گفت یکی از این پسرا که خیلی ادعاشون میشه که بله ما روشنفکریم یه دفعه دراومد که " استاد شما که میگید ایکاش ایران نفت نداشت حالا چی میشه مگه بحرینم رو نداشته باشیم".

دارم دیونه میشم.اینجا صدای پلی تکنیک. مهد جنبش های اجتماعی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 23:34  توسط امین | 
اگه کسی نباشه که بهش بگه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:46  توسط امین | 
اگه یه جای دیگه ای به غیر از ایران بودم می گفتم فیلم باحالیه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 14:44  توسط امین | 
یه دو ساعت دیگه میرم عروسی. عروسی علی و خانم (نمی دونم باید طاهری بگم یا ابراهیم زاده) حالا سمانه .امیدوارم هر دوتاتون خوشبخت بشین. واقعا برا هر دوتاتون خوشحالم که یه آدم مناسب برا زندگی پیدا کردید.

پ.ن: راستش با عروسی علی یه جوری احساس می کنم که باید از بچگی خداحافظی کنم.یه جوری دلم تنگه.دیگه نمی تونم کارایی که هفته ی پیش انجام می دادم رو درباره انجام بدم.هر کاری می کنم می گم تو دیگه بزرگ شدی.امیدوارم موقتی باشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 17:10  توسط امین | 
عجب مردمی اند این مردم ایران.اول صف که باشن هزارتا تعارف که نه نمی شه اول شما.آخر صف که باشن هزار ادا و اصول در می آرن که یه نفر جلوتر برن.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 22:3  توسط امین | 

-         بله، وقتی خودمان خوشبخت باشیم ، برایمان مشکل است فکر کنیم که دیگران بدبخت هستند. همین­طور هم وقتی که بدبخت باشیم برایمان مشکل است فکر کنیم دیگران می­توانند خوشبخت باشند.وقتی فکر کنیم که در این هنگام در پاریس ... الان در پاریس چه ساعتی است؟

-         نه صبح پدر و اینجا پنج بعد از ظهر است.

-         نه صبح...بچه ها دارند به مدرسه می­روند. کارمندان به اداره هایشان می روند، کوچه ها پر است از اتوبوس ها و ماشین های شخصی و در یک کلیسای خیلی شیک مراسم تشییع جنازه­ی مردی برگزار می شود که در موقع خواب مرده و نود سال داشته.آیا ممکن است؟

-         بله پدر

-         و در یک بیمارستان مجهز ، یک جراح در حال نجات دادن زندگی یک مریض است که بعد از عمل در رختخوابش استراحت خواهد کرد. دکتر ها و پرستار ها دور او می­چرخند و با دستگاه­های عجیب و غریب کار می کنند. با مغز های الکترونیکی و تمام این دم و دستگاه برای یک نفر است... آیا ممکن است؟

-         بله پدر

-         و یک تکه از گچ سقف اپرا در حال ریزش است و یک گروه تکنسین و معمار و کارگر برای بازدید از آن می روند و به درست کردن آن مشغول می­شوند. از بهترین معمار فرانسوی هم کمک می­گیرند و ... آیا ممکن است؟

-         بله

-         ولی جلوگیری از ریزش یک تکه گچ یا نجات بیماری که باید باقی عمرش را در تختخواب بماند به چه دردی می­خورد در حالی که می­گذارند یک شهر کامل بکلی منهدم شود و یک نسل را قتل عام می­کنند؟ انسانها دیوانه­اند خانم! دیوانه!   

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 13:24  توسط امین | 

زندگی بی عشق،

مانند زندگی در بیابان است

مانند از گرسنگی و تشنگی مردن است

مانند هزاران درد بالاتر از اینهاست

مانند تنها گریستن در تاریکی است

مانند این است که ندانیم که چرا به دنیا آمده ایم

دوست داشتن، در واقع عقل را معنا می­دهد

رفیق می­دانی که عشق انواع دارد

عشق دموکرات

عشق به رهبرانت

عشق به زن جوان و فرزندانت

عشق به همقطاران جنگی­ات

و همه­ی این عشق­ها زیبایند

چون از عشق ساخته شده­اند

چون یکدیگر را دوست می­داریم تا بتوانیم در جنگ پیروز شویم

برای اینکه بتوانیم گلها را بارور کنیم

برای اینکه بتوانیم زندگی را با فرزندانمان ادامه دهیم

ولی رفیق، مبادا فکر عشق، جنگیدن را از یاد تو ببرد

چون اگر این طور شود، دیگر عشقی روی این زمین وجود نخواهد داشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 13:20  توسط امین | 

اولش یه تپه است، یه خونه­ی سیمانی روش ساختن. می­گن چاه آب مردم ده توشه و پمپ های اون. بعدش یه پیچه، می گن قدیما یه عروس و داماد نتونستن ازش بپیچن و افتادن پایین و جا به جا مردن. بعد یه جاده ی دراز، قبل از این که جاده بزرگه ساخته شه جاده ی اصلی برا رفتن به تبریز بوده. برا رفتن تو ده از این جاده سه راه هستش، اولیش یه خیابون جدیده که وجودش رو مدیون طرح هادی ده و خراب شدن خونه ی مردم می دونه.اونایی که ماشین دارن از اون می رن که ماشینشون کمتر خراب شه.دومیش یه کوچه ی تنگه که دو نفر به سختی از کنار هم رد می شن، بچه که بودم شهرک آزمایش من بود و دوچرخه شماره بیست و هشت پدربزرگم. سومی یه خیابون قدیمیه.مستقیم می ری که جلو یه درخت کاجه که تو یه خونه بزرگ شده. بچه که بودم می گفتم چه خوشگله و حالا می­گم به چه دردی می­خوره، میوه نداره که.بعد می رسی به یه سه راهی.سمت راستی می ره وسط ده. سمت چپی که بگیری و بری جلو می رسی باز به یه سه راهی. مستقیم قبرستونه و محل آرامش مردم و سکوت من.هر وقت که می رم اونجا نمی­دونم چرا با دیدن درختای تبریزی دلم می­گیره و ساکت می شم و سکوت. چه اعتیاد آوره این سکوت.سمت چپی رو می گیرم می­رم جلو. می رسم به دو تا درخت بید و یه موتور آب و یه حسینیه. از موتور آب فقط یه دیوار مونده چون آب چاهش خشک شده. یکی از بیدا خشک شده. امام حسین و شمر بچگی هام از حسینیه می اومدن بیرون می رفتن تا تو میدون ده با هم مبارزه کنن و صدای طبلا. همیشه مسحور صدای طبلشون می شدم. کمی که بری جلو می رسی به یه چهارراه. سمت چپی می­رسه به یه خونه که یه زنه شکسته بند توش زندگی می کرد.حالا مرده.سمت راستی می­ره به باغ و میدون اسب سواری من .اسبی که عموم از شاخه­ی درخت تبریزی برام می ساخت و عمرش یه بعد از ظهر بود. یه خیابون که درختای تبریزی توش سایه می­انداختن و خنک می­شد تو گرمای تابستون.تو نبش همین چهاراه یه خونه است ، ماله پدربزرگم. خونه مهمونی رفتن ها و بازی های بچگیم. همیشه تابستونا که می­شد و می رفتیم ده، باید تو باغ حتما یه آتیش روشن می کردیم و سیب زمینی پخته تو ذغال مونده از آتیش. وقتی بر­می­گشتیم تبریز و حالا تهران بوی آتیش تو دماغم بود.عاشق بوی دود علفای سوختم.عاشق رنگ سرخ هوام وقتی که تو خرمن ده باشی و آفتاب داره غروب می­کنه و گرد و غبارایی که گوسفندا بلند کردن و افتاب به همشون رنگ زرد طلایی زده ،اونور خرمن درختا سیاهن.قبلا با دیدن دست و پای پدربزرگم فکر می­کردم پوستش سیاه ولی بعدها با دیدن پشتش فهمیدم آفتاب دست و پاشو به قول سیمین دانشفر به سیخ کشیده، از بس تو آفتاب کار کرده. من عاشق مردم ده هستم، اونایی با گرون شدن بیستمن تو هر کیلو برا سیب زمینی و پیاز گل از گلشون می­شکفه، بیستمنی که ما تو شهر اصلا بهش فکر نمی­کنیم.چقدر مظلوم اند این مرده ده. اسم ده شیراز.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:4  توسط امین | 
از مهدی ممنونم که من رو هم دعوت کرد.

آرزو می کنم : یاد بگیریم به جای اینکه از همدیگه عیب بگیریم اول خودمون رو درست کنیم. فکر کنم ایران بیشتر از هر چیز به این کار احتیاج داره.

پ.ن: اصولا باید چند نفر رو دعوت می کردم ولی اونقدر دیر به اینترنت دسترسی پیدا کردم که دیگه ارزششو نداره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 13:17  توسط امین | 
از یکشنبه اومدیم آذربایجان.عاشق برفو سرماتم که خرید عید رو کوفتمون کرد.عاشق هوای پاکتم. عاشق کوه های سفیدتم. عاشق قیافه هایی هستم که تو تهران بهش دهاتی می گن. عاشق بازار سرپوشیدتم که بابام حتی اگه خریدم نکنه باید ازش رد شه.عاشق راحتی هستم که از حس غریب نبودن بهم دست می ده. قربونت برم آذربایجان و قربونت برم تبریز.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 10:41  توسط امین | 
سال نو رو به همه ي دوستان و هوطنانم تبريك مي كم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 18:48  توسط امین |