تبليغاتX
شاید

همه وجودم یخ کرده بود، صورتم سفید سفید بود و دستام خواب رفته بود. نه می تونستم چیزی بخورم نه می تونستم نخورم. برای اولین بار فهمیدم : نمی خوام به این زودی بمیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:6  توسط امین | 

نمایشگاه عکس بم از تاریخ ۲۹ خرداد تا ۷ تیر در گالری لاله واقع در پارک لاله

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 17:3  توسط امین | 
یه سه چهار روزیه خیلی بیشتر از قبل دارم می نویسم اما هر چی می نویسم اصلا راضیم نمی کنه. یه چیزی ته دلم مونده که می خوام داد بزنم ولی نمی دونم چیه. دارم دیونه میشم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:17  توسط امین | 

کتاب الکترونیکی امیر ارسلان نامدار رو قبلا دانلود کرده بودم ولی وقت نمی شد که بخونمش، جدیدا شروع کردم به خوندنش، نمی دونم می دونید یا نه ولی این کتاب از روی قصه های میرزا محمد علی نقیب الممالک که نقال ناصر الدین شاه بوده نوشته شده. کتاب رو که می خوندم تازه فهمیدم چرا این شاهای ما همش دنبال زن و حرم سرا بودن و اصلا به فکر این کشور بدبخت نیافتادن. مثلا، این قسمت کتاب که مربوط به اولین کار  امیر ارسلان در روز اول بعد از فتح روم و به پادشاهی رسیدنه رو بخونید :

      امیر ارسلان نامدار سر از بالش استراحت برداشت و به حمام رفت، زلف و کاکل را با گلاب و مشک شست و سر و کله را صفا داده از حمام بیرون آمد و لباس پادشاهی در بر کرد و تاج سلطنت بر سر نهاد و شمشیر الماس نگار بر کمر بست و خنجر مرصع به کمر زد و چارقب پادشاهی پوشید و از حرمخانه چون یک شمشیر غرنده بیرون آمد. خواجه سعید آغاباشی را طلبید  و فرمود برو همین حالا چهارصد تن کنیز رومی و چرکس بخر و بیاور در عمارت حرمخانه منزل ببده ....

 

خوب این ناصر الدین شاه هم گفته اون امیر ارسلان نامدار بوده که چهارصد تا داشته، حالا چهار صد تا نشد یه کم کمتر، شاه ایران چه کم دارد از امیر ارسلان.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 21:52  توسط امین | 

در جنگل بکری آهویی و لاک پشتی مسابقه دو دادند. قرار بود دویست متر را بدوند. آهو دائما می گفت : من آهو هستم. حتما برنده می شوم. لاک پشت می گفت : من فقط سعی خودم را می کنم، اگرچه آهو تندتر از من می دود. اما آهو به بردش مطمئن بود و چنان که گفتیم خیلی هم مغرور بود و به محضی که مسابقه شروع شد مثل باد رفت و به آخر خط رسید و برنده شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:21  توسط امین | 
تولدم مبارک.

در ضمن امروز روز ملی گل بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 16:54  توسط امین | 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید             گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز                  گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم                 گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد           گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد           گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت       گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد           گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد     گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

 

پ.ن: این نامجو عجب خواننده ایه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 20:22  توسط امین | 

بالاخره آخرین کلاسم رو هم رفتم و تموم شد. خوبیش این بود که با استاد خوبی تموم شد. با غفوریان تموم شد. حرفاشم با حرف خوبی تموم شد. آخرین حرف این بود : "چه باید کرد؟"

جوابی که به این سوال داد همون جوابی بود که خودم بهش رسیدم : جامعه ایران یه جامعه ی مذهبیه، فقط میشه با مذهب با مستبد مبارزه کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 23:22  توسط امین | 
قومی متفکرند اندر رهٍ دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه ای
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 9:27  توسط امین | 

1- بالاخره شروع شد، هفته آخر تحصیلم. یاد قسمت دوم ارباب حلقه افتادم.

 

2- از اتوبوس پیاده می شم.راه می افتم طرف میدون، می پیچم پایین. یه ساندویچی، یه دست فروش که گل سرخ می فروشه از همه رنگ، روزنامه فروشی. از جلو عطر فروشی که رد می شم فکر می کنم دارم می رم عروسی، یه جوون که دکمه های پیرهنش رو دو تا باز کرده(به خاطر گرمی هواست؟) یکی دیگه با تیشرت سبز با عکس یه جمجمه که دو تا بال داره، دارم می رسم به چهارراه، اونور چهارراه  رو نگاه می کنم، خیابون تا ته می رم با نگام، پایین تر که می رم یه پسر بجه است با یه ترازو، نمی دونم خوشحاله یا غمگین آخه ترازوش نو، رد می شم می آم پایین تر، دو تا مرد که نشستن رو نیمکت، یکیش یه کیف سامسونت داره و اون یکی داره DVD ها رو چک می کنه. یه موتوری که از بغلم رد می شه، اگه بهم بزنه اون مقصره یا من؟ تو خیابون که اون مقصره. دو تا جوون دارن می رن طرف بالا، یکیشون بر می گرده عقب رو نگاه می کنه، عقبش چند تا دخترن که دارن می رن پایین، از خیابون رد می شم،  بالا رو نگاه می کنم، از در رد می شم و می آم...

 

3- خیلی حرف می زنه، اصلا حسش نیست که بشینم سر کلاس، خجالت می کشم برم. نمی دونم اینا چطوری گوش می کنن، حمید هم تو فکره، معلومه که گوش نمی کنه. بیرون، ساختمون روبرو، یه کبوتر نشسته رو کانال کولر، پارسال یه آفتابه قرمز گذاشته بودن پشت پنجره، نمی دونم حالا هستش یا نه، نگاه نکردم. داره از خاطراتش صحبت می کنه، از کامپیوتر بیست سال پیشش. اه تمومش کن پاشیم بریم. پشت من یه دیواره، اونور دیوار ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 19:29  توسط امین | 

زنی عاشق مردی شد. با او ازدواج کرد. کارش به اختلاف کشید. خواست طلاق بگیرد. گفتند : نمی شود، تو فقط می توانی شوهر کنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط امین | 

این سوگوار سبز بهار

این جامه سیاه معلق را

چگونه پیوندیست

با سرزمین من؟

آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل اینهمه تاراج؟

 

این سرزمین من چه بی‌دریغ بود

که سایه مطبوع خویش را

بر شانه‌های ذوالاکتاف پهن کـــرد

و باغ‌ها میان عطش سوخت

و از شانه‌ها طناب گذر کـــرد

این سرزمین من چه بی‌دریغ بـــود


ثقل زمین کجاست

من در کجای جهان ایستاده‌ام

با باری ز فریاد‌های خفته و خونین

ای سرزمین من !

من در کجای جهان ایستاده‌ام؟

ان الحیاه عقیده والجهاد. سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین، شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم، برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم.

من در این دادگاه برای جانم چانه نمی‌زنم، و حتی برای عمرم. من قطره‌ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق‌های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک‌ها و مازیارها و بابک‌ها، یعقوب لیث‌ها، ستار‌خان‌ها و حیدر عموغلی‌ها، پسیان‌ها و میرزاکوچک‌ها، ارانی‌ها و روزبه‌ها و وارطان‌ها را داشته است. آری من برای جانم چانه نمی‌زنم، چرا که فرزند خلقی مبارز و دلاور هستم.

از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش‌های رهایی‌بخش ایران پرداخته است. سید عبداله بهبهانی‌ها، شیخ محمد خیابانی‌ها، نمودار صادق این جنبش‌ها هستند. و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش‌های آزادی‌بخش ملی ایران ادا می‌کند. هنگامی که مارکس می گوید: «در یک جامعه طبقاتی، ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سوی دیگر، در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود، مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند»، نزدیکی‌های بسیاری وجود دارد. چنین است که می‌توان در تاریخ، از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسی‌ها و ابوذر غفاری‌ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف، برای خلق‌های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می‌شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون، حکومت، قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه‌ای از تاریخ را اشغال کرد، ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود، نه حکومت یزید. آنچه را خلق‌ها تکرار کردند و می‌کنند، راه مولا حسین است. بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را، اسلام حسینی را و اسلام مولا علی را تأیید می‌کنیم.

اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنانکه در کیفرخواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می‌گیرم (در اینجا یک نفرمی‌گوید: «دروغه») و خون ادرار می‌کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می‌کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می‌گیرم که توطئه کرده‌ام. دو سال پیش حرف زده‌ام و اینک به عنوان توطئه‌گر در این دادگاه محاکمه می‌شوم. اتهام سیاسی در ایران، این است.

زندان های ایران پر است از جوانان و جوان‌هایی که به اتهام اندیشیدن و فکرکردن و کتاب خواندن، توقیف و شکنجه و زندانی می‌شوند. آقای رییس دادگاه! همین دادگاه‌های شما آنها را محکوم به زندان می‌کنند. آنان وقتی که به زندان می‌روند و برمی‌گردند، دیگر کتاب را کنار می‌گذارند. مسلسل به دست می‌گیرند. باید دنبال علل اساسی گشت. معلول‌ها فقط ما را وادار به گلایه می‌کنند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می‌بینیم، فقط گلایه است.

در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنانگه گفتم، من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند، یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.

یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان «فرهنگ و هنر» وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام «اداره نگارش» خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست. و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام این خفقان، می‌توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا شما در تاریخ چنین نموداری دارید؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می‌کند و می‌جنگد و پوزه تمدن ب – 52 آمریکا را بر زمین می‌مالد.

در ایران ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران، حتی به زبان‌های بالنده خلق‌های ما، مثل خلق‌های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصلی را نمی‌دهند، چرا که واضح است آنچه که باید به خلق‌های ایران تحمیل گردد، همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته‌بندی می‌شود، می‌باشد.

توطئه‌های امپریالیسم هر روز به گونه‌ای ظاهر می‌شود. اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی‌بخش الجزایر مبارزه می‌کردند، آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رودررو بود. یعنی سرباز، افسر و گشتی‌های فرانسوی را می‌دید و می‌دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی مانند ایران، دشمن مرئی نیست، بلکه فی‌المثل در لباس احمد آقای آژان دشمن را فرو می‌کنند که خلق نداند دشمنش کیست.

در اینجا آقای دادستان، اشاره‌ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان‌ها و خان‌ها. که ما می‌خواهیم بیاییم و به جای دهقان‌ها، بار دیگر خان‌ها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی‌ست که نظام‌ها غیر قابل برگشتند. یعنی هنگامی که برده‌داری دورانش تمام می‌شود، هنگامی که فئودالیسم به سر می‌رسد، نظام بورژوازی در می‌رسد. اصلاحات ارضی در ایران، تنها کاری که کرده، راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است: شرکت‌های زراعی، شرکت‌های تعاونی. امپریالیسم در جوامعی مثل ایران، برای این که جلودار انقلاب توده‌ای بشود، ناگزیر است که به رفرم‌هایی دست بزند.

آقای رئیس دادگاه! کدام شرافتمندی است که در گوشه کنار تهران، مثل نظام‌آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار، برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده‌اید؟ چه می‌کنید؟ می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». می‌گویند «ما فرار کرده‌ایم». از چه؟ «از قرضی که داشتیم. نمی‌توانستیم بپردازیم.»

اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد، ولی در سیر حرکت طبقاتی، این ماندنی نیست. خرده‌مالکی که با ماموران دولتی می‌سازد، نزدیک‌تر است، ثروتمندتر است، آرام آرام خرده‌مالک‌های دیگر را می‌خورد. در نتیجه ما نمی‌توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است که شیوه تولید دگرگون شده مقداری، اما از بین نرفته. مگر همان فئودال‌ها نیستند که اکنون دارند بر ما حکومت می‌کنند؟ همان فئودال‌های سابق هستند. حالا برای امپریالیسم دلالی می‌کنند، بورژوا کمپرادور. شرکت‌های سهامی زراعی و شرکت‌های تعاونی که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده، تا کدخداها . . .

رئیس دادگاه: «از شما خواهش می‌کنم از خودتان دفاع کنید.»

خسرو گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم . . .»

رئیس دادگاه: «شما، به عنوان آخرین دفاع، از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی، آنچه به نفع خودتان می‌دانید، در مورد اتهام بفرمایید.»

خسرو گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می‌زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم، می‌توانم بنشینم و می‌نشینم . . .»

رئیس دادگاه: «شما همون قدر آزادی دارید که از خودتون (گلسرخی: «من می‌نشینم . . .») به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»

خسرو گلسرخی: «من می‌نشینم. من صحبت نمی‌کنم.»

رئیس دادگاه: «بفرمایید.»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:3  توسط امین | 
جدیدا یه کتاب جدید دستم رسیده به اسم " مثل همیشه نیست" سعی می کنم از این به بعد ازش تو وبلاگ مطلب بنویسم.

 

میوه

وقتی زن به مرد گفت: مدت هاست بچه ها میوه نخورده اند٬ مرد بی انکه پولی داشته باشد فوری لباس پوشید و گفت : میوه چی چی می خواهید؟و از خانه بیرون زد و تا نزدیکی میوه فروشی رفت و برگشت و به زن گفت : میوه فروشی بسته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 0:15  توسط امین | 
یه بزرگی گفته : مغز ما اونقدر پیچیده است که هیچوقت نمی تونیم بشناسیمش. اگه مغز ما خیلی ساده بود اونقدر کودن می شدیم که باز هم نمی تونستیم بشناسیمش.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 15:59  توسط امین | 
دیروز داشتم با پژمان و مازیار در مورد سهمیه شهید بحث می کردیم. من با مازیار موافقم که باید برا کسایی که از این سهمیه استفاده می کنن کاری کرد. حتی اگه این کار دادن سهمیه تو کنکور باشه.

با دادن سهمیه به بسیجیا مخالفم چون این کار یه جور ارزش دادن به پاچه خواریه.

پ.ن. : حمید تو نظر نده. اصلا ربطی نداره.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:59  توسط امین | 
دیروز:

۱- بهش گفتم.

۲- باهام خوب برخورد کرد.

۳- سایپا قهرمان شد.

۴- استقلال چهارم شد.

۵- من منتظر ام. چه بده این صبر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:59  توسط امین | 
کجایی؟ بیا.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 14:49  توسط امین | 

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه             صدبار تو راگفتم کم خور دوسه پیمانه

در شهر یکی کس را هوشیار نمی بینم            هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی                    جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانان

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می          زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

 ای لولی بربط زن تو مستتری یا من                ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد              در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

ون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد       وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان        نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل                  نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت       گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم                 یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن                      این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی       برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی          اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط امین | 

 

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
 صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
 و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و سکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و سکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد
 پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی ، هان ؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:45  توسط امین |