تبليغاتX
شاید
اولین کتابی که ازش خوندم کتاب دومش بود "تالار اسرار". حدود هفت سال می شه که کتاباش رو می خونم٬ حالا کتاب هفتم با قیمت ۳۴ هزار تومان( البته نسخه اورجینال) از دیروز داره به فروش می رسه. شاید خیلی از کسایی که کتابای هری پاتر رو نخوندن٬ به نظرشون کتابا بچه گانه به نظر برسه٬ اما یکی از هنرهای رولینگ این بود که سطح کتابا همراه با سن خوانندگانش ( شاید با سن هری) افزایش پیدا کرد. خوشحالم که به زودی کتاب دیگری ازش می خونم و ناراحت به خاطر تموم شدن داستان هری پاتر پسری که زنده ماند.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:32  توسط امین | 

۱- بازرس ژاور خیلی آدم خوبیه، کاش همه­ ی آدمها مثل اون بودن.

۲- بهترین حس، حس ژان وال ژان بعد از مرگ بازرس ژاوره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:56  توسط امین | 

جامعه مثل اقتصاد می مونه، امکان نداره شما یه قسمتش رو عوض کنید ولی روی سایر قسمتا تاثیر نذاره. فرهنگ حاکم بر جامعه ایران طوریه که مرد رو مسئول تامین مخارج زندگی می دونه و حتی خیلی از خانوما حاضر نیستن خودشون برن سرکار و مردا تو خونه به کارای دیگه برسن، وقتی تعداد دخترای قبولی در دانشگاه تقریبا دو برابر پسرا میشه معنی اش اینه که در آینده میزان دختران شاغل از پسران بیشتر خواهد شد و این یک معضل در زمینه ازدواج می شه و به احتمال خیلی زیاد آمار ازدواج پایین و طلاق بالا می ره.

دولت در برابر این تغییر در جامعه، دو کار می تونست انجام بده :

1-      فرهنگ حاکم بر جامعه رو عوض کنه و مردم (چه پسر و چه دختر) این رو قبول کنن که خانوما می تونن مخارج زندگی رو تامین کنن. چیزی که خود دولت هم به خاطر اسلامی بودن و اینکه مرد باید نفقه زن رو بده زیر بار نمی رفت.

2-      جلوی تغییر رو می گرفت، کاهش سهمیه کنکور یکی از راه ها بود، راههای بدتر از این هم امکان داشت.

البته، تنها دلیل انتخاب کردن راه دوم، فقط اسلامی بودن دولت نیست، این راه ساده ترین و سریع ترین راه ممکن هم بود.

نظر خودم :  اگه بخواهیم دچار معضل نشیم باید یکی از این دو راه رو انتخاب کنیم، راه دوم که معنی نداره و تضییع حقوق بشره، راه اول نیاز به این داره که فعالیت هایی مثل کمپین یک میلیون امضا به ثمر برسن، چون اگه راه اول انتخاب شه ولی جامعه این ظرفیت رو نداشته باشه، باز تغییر در یک نقطه از جامعه بدون تغییر در سایر نقاط میشه و خودش منجر به یک مشکل دیگه میشه. راه سومی هم هست که ما ایرانیا معمولا این راه رو انتخاب می کنیم : بذاریم همین طوری بمونه تا اینکه مشکلات پیش بیان، بعد یه فکری به حالش می کنیم، فکر کنم در این صورت راحتتر بشه فرهنگ جامعه رو عوض کرد.

 

پ.ن. : البته این بحث مربوط به پنج شش ماه پیشه، ولی خوب برای تجربه هم که شده برا خودم خوبه. البته من نمی دونم اون طرح تصویب شد یا نه، فرض من اینه که تصویب شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:50  توسط امین | 
آقا پرشین بلاگ رو که نابود کردی٬ نوبت رسیده به بلاگفا؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:34  توسط امین | 

بعدا پس از اینکه سوت نیمه اول زده شد، آن دو نفر را آوردند توی زمین، یک جفت وانت قرمز رنگ خاک گرفته، از همان هایی که در گوشه و کنار شهر در بدو ورودم دیده بودم، از در استادیوم وارد میدان شدند. جمعیت سرپا بلند شد. زنی با برقع سبز توی اتاقک یکی از وانت ها بود،مردی چشم بسته توی یکی دیگر. وانت ها آهسته دور میدان حرکت کردند. انگار می خواستند جمعیت حسابی نگاهشان کنند. با این کار، شور و شوق جمعیت دو چندان شد : مردم گردن می کشیدند، اشاره می کردند و روی پنجه پا می ایستادند. بغل دست من فرید، در حالی که دعایی را زیر لب می خواند، سیب آدمش بالا و پایین می رفت.

وانت های قرمز رنگ وارد زمین بازی شدند، در میان دو ابر گرد و خاک به سوی آن سر میدان پیش رفتند، از قالپاق ها نور خورشید منعکس می شد. سومین وانت در آن سر میدان منتظر آنها بود. پشت این یکی پر از چیزهایی بود و من یک دفعه فهمیدم قضیه ی آن دو گودال پشت تیر دروازه چی است. آنها بار وانت سوم را خالی کردند. جمعیت پیشاپیش به ولوله افتاد.

فرید خیلی جدی گفت : می خواهی بمانی؟

گفتم : نه، ولی مجبوریم بمانیم. هیچوقت در زندگی تا این حد دلم نخواسته بود از محلی دور شوم.

دو مرد طالبانی با کلاشینکف های آویزان از شانه، به مرد چشم بسته کمک کردند تا از وانت اول پایین بیاید و دو تای دیگر به زن برقع پوش کمک کردند. زانو های زن در زیر بدنش تا شدند و تالاپی خورد زمین. سرباز ها بلندش کردند و باز تالاپی خورد زمین. دوباره که سعی کردند بلندش کنند، زن جیغ زد و لگد پراند. تا زمانی که زنده ام، هرگز صدای جیغ آن زن را فراموش نخواهم کرد. فریاد حیوان وحشی بود که سعی داشت پاهای آش و لاش اش را از لای تله خرس برهاند. دو مرد طالبانی دیگر به کمک آمدند و زن را به زور توی یکی از گودال هایی که ارتفاعش تا قفسه سینه بود چپاندند. آن طرف، مرد چشم بسته بی سر و صدا گذاشت تا او را توی گودالی که برایش کنده بودند بگذارند. حالا فقط نیمه تنه دو متهم از زمین بیرون بود.

روحانی خپلی با ریش سفید و جامه خاکستری نزدیک تیر دروازه ایستاد و توی میکروفون دستی سینه اش را صاف کرد. پشت او  توی گودال زن هنوز داشت جیغ می زد. مرد روحانی سوره بلندی از قرآن را تلاوت کرد، صدای تو دماغی اش سکوت ناگهانی جمعیت را می شکست. یاد حرفی افتادم که سالها پیش بابام به من گفته بود. تفم به ریش هر چه عنتر حق به جانب است. آنها غیر از تسبیح گرداندن و حفظ کتابی که به زبان دیگری است و هیچی ازش حالیشان نیست هنر دیگری ندارند. خدا به دادمان برسد اگر روزی افغانستان بیفتد دست اینها.

دعا که تمام شد، همان روحانی سینه اش را صاف کرد. در حالی که فارسی حرف می زد و صدایش توی استادیوم طنین انداخته بود، گفت : "برادران و خواهران! ما امروز اینجا گرد آمده ایم، چون مشیت الهی و کلام پیامبر خدا محمد صلی الله علیه و اله برقرار است، درست در همین جا در افغانستان، در کشور عزیزمان. ما به آنچه خداوند می فرماید گوش می دهیم و از او اطاعت می کنیم چون ما در برابر عظمت پروردگار چیزی جز مخلوقی ضعیف و ناچیز نیستیم و خداوند چی می فرماید؟ از شما سوال می کنم! خداوند چی می فرماید؟ خداوند می فرماید هر گناهکاری باید مطابق با گناهش مجازات شود. این سخن من نیست، سخن برادران من هم نیست. اینها سخنان پروردگار است." با دست دیگرش به آسمان اشاره کرد. سرم داشت می کوبید. آفتاب بدجوری داغ بود. "هر گناهکاری باید مطابق با گناهش مجازات شود." روحانی این حرف ها را از نو توی میکروفون تکرار کرد، صدایش را پایین آورد، هر کلمه ای را آهسته و پرشور ادا می کرد. "و چه مجازاتی، برادران و خواهران، لایق زناکار است. ما چگونه باید کسانی را که حیثیت زناشویی را لکه دار می کنند، مجازات کنیم؟ ما چگونه باید با کسانی که توی روی خدا تف می اندازند، رفتار کنیم؟ ما چگونه باید به کسانی که به پنجره خانه خدا سنگ می اندازند رفتار کنیم؟ ما هم باید بهشان سنگ بیاندازیم!" میکروفون را خاموش کرد. زمزمه ای آرام در میان مردم پیچید.

کنار من فرید سرش را تکان داد. به نجوا گفت : "آن وقت اسمشان را می گذارند مسلمان."
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:13  توسط امین | 

1-      دستور می دادم اول توی خونه ها رو زیبا کنن بعد برسن به خیابون ولیعصر.

2-      دستور می دادم چهار برابر بودجه شبکه سه، شبکه ورزش رو بدن به شبکه چهار، شبکه علم.

3-      دستور می دادم مردایی رو که زن رو نوکر خودشون می دونن، طوری که هوله حمومشون رو هم یادشون می ره با خودشون ببرن، یه خیابون رو از اول تا آخرش بشورن.

4-      دستور می دادم مردایی رو که به زنشون غر می زنن وقتی فامیل زنش می آد مهمونی، اونقدر بزنن تا صدای سگ بدن.

5-      دستور می دادم هر وقت یه جوونی تو یه مسایقه­ی علمی برنده می شه، سرود ای دانشمندان براش بخونن.

6-      دستور می دادم هر کارمندی رو که از رئیسش انتقاد درست کنه، بهش جایزه بدن.

7-      اگه رئیسه انتقاد رو قبول می کرد و رفعش می کرد، باهاش کاری نداشتم.

8-      هر کسی که بخواد پاچه خاری کنه رو بندازن زندان تو بند مربوط به ...مالی.

9-      نمی گذاشتم عددی به نام 6، 8 و 18 تو ذهن جوونای ایرانی نقش ببنده.

10-   کلاس رقص رو تو مدارس اجباری می کردم.

11-   همه ی خیابونا رو مثل بلوار کشاورز می ساختم.

12-   اسم هر خیابون رو به اسم سازندش عوض می کردم، خیابون ولیعصر می شد خیابون رضاخان.

13-   از هر کسی که تو زمینه ی اجتماعی سیاسی ادعاش می شد، امتحان تاریخ معاصر ایران و جهان می گرفتم.

14-   با کشورایی رابطه برقرار می کردم که به ملتم سود برسونه، حتی اگه عقاید سران اون کشور با عقاید من یکی نبود.

15-   دستور می دادم زنا هم یرن سربازی.

16-   دستور می دادم هر کی فکر کنه که زنا از مردا کمترن، یه عمل مختصر جراحی انجام بدن روش.

 

دعوت می کنم از : بیژن٬ ابوذر و روزنه(پارسا فرزین).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:15  توسط امین | 

اول

پاییز سال هفتاد و یک، پدرم منو به گوشه ای کشید و گفت : مبادا پیشه ویدا و ندا از این که باباشون فوت شده چیزی بگی.

دوم

سر قبر داییم رفتیم، من از بابام می پرسم : بابا قبر دایی کدوم یکیه؟ دخترداییم یه دفعه می پرسه : کدوم دایی؟

سوم

می گم : این دایی فقط دایی منه، دایی کسه دیگه ای نیستش. تو عالم خودم دارم گولش می زنم، شاید این طوری نفهمه. آخرین باری بود که ویدا رو دیدم.

چهارم

امروز بعد 15 سال اومدن دیدن ما، اما من خونه نبودم، مجبور بودم پروژه کاردان رو تموم کنم. می شه یکم گریه کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:5  توسط امین | 
امروز ۱۸ تیره٬ به همه مردم آزاده این روز رو تسلیت می گم.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 13:12  توسط امین | 

اول

5 ،6 ساله بودم، خواهرم یکی از این فیلا که چرخ دارن و بچه ها سوارش میشن و با پا هلش می دن، داشت، بهش گفتم مادربزرگ از کله پاچه خوشش می آد بیا سر این فیل رو ببریم بدیم بهش تا کله پاچه بپزه، با کلی مکافات سر فیل رو بریدیم(پلاستیکش خیلی سفت بود) و پیچیدیم تو یه پارچه که ببریم برا مادربزرگم.

 

دوم

بچگی ها خیلی راحت مگس می گرفتم، بعد باهاشون انواع آزمایشا رو انجام می دادم، از بالاشون رو کندنو ولشون کردن تا راه برن تا، زیر آب بردن مگسا تا ببینم تا کی زنده می مونن، هیچوقت خفه نشدن.

 

سوم

کرم های خاکی رو خیلی راحت دستم می گرفتم و نصفشون می کردم ببینم زنده می مونن یا نه.

 

چهارم

عموم برام یه کبوتر سفید گرفته بود. تو یه قفس چوبی( از این جعبه چوبیا میشن) نگهش می داشتم. یه روز که اومدم ببینم چطوره، دیدم نیستش، دو سال پیش فهمیدم خواهرم دلش واسه کبوتره سوخته و در قفس رو باز کرده.

 

پنجم

یه ماشین مسابقه اسباب بازی سبز داشتم، هر کاری می کردم بشکنه نمی شکست، یه روز دسته هاون برداشتم افتادم جونش، یادم نیست شکست یا نه.

 

ششم

تنها خاطره ای که از جنگ دارم، بمباران تهرانه، ما زیر پله جمع شده بودیم، پسر همسایمون یه سه چهار سالم هم از من بزرگتر بود، شلوارش رو خیس کرد.

 

پ.ن: می خواهید خاطره بازی راه بندازیم؟ اگه حسش رو دارید من شروع می کنم : حمید٬ مهدی٬محسن٬پژمان و علی ابراهیم زاده .

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:44  توسط امین | 

وقتي يهودي ها را گرفتند، گفتيم ما که يهودي نيستيم و کاري نکرديم. وقتي کمونيست ها را گرفتند، گفتيم که ما که کمونيست نيستيم و کاري نکرديم. وقتي مارا گرفتند، ديگر کسي نمانده بود که براي ما کاري کند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 20:1  توسط امین | 

ما مردمی پاچه خواریم، به حمله ی مغول هم اصلا ربطی نداره، از همون اول پاچه خوار بودیم، مگه وقتی مسلمونا به ایران حمله کردن، همین ما نبودیم که علم و هنر و ذوق و فرهنگمون رو صرف پاچه خواری کردیم؟ همین ما نبودیم که مشاور و وزیر خلیفه شدیم تا بیشتر ما را بچاپه؟ همین ما نبودیم که رو گنبد مسجدا کاشی کاریهایی کردیم که همین حالا وقتی بهشون نگاه می کنیم کلی حال می کنیم؟ شاید دکتر زرین کوب این کارا رو مبارزه در برابر حکومت خارجی ها جلوه بده اما نظر من همونه که گفتم.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:38  توسط امین | 
مادر مهربانم روزت مبارک.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 16:6  توسط امین | 

حیوانات به دسته با دو شعار تقسیم شده بودند، یکی " به سنوبال و سه روز کار در هفته رای بدهید" و دیگری "به ناپلئون و غذای وافر رای بدهید". فقط بنجامین جزو هیچیک از دو دسته نبود، نه باور داشت آذوقه فراوانتر می شود و نه قبول داشت آسیاب بادی از مقدار کار خواهد کاست. می گفت : چه آسیاب بادی باشد و چه نباشد زندگی شما مثل همیشه، یعنی مزخرف، خواهد ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:45  توسط امین | 

تو یه دیوار سنگی، دو تا پنجره اسیرن

دو تا بسته، دوتا تنها، یکیشون تو، یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه،سنگ سرد و سخت خارا

زده قفل بی صدایی به لبای خسته­ی ما

نمی تونی که بجنبی زیر سنگینی دیوار

همه­ی عشق من و تو، قصه است، قصه­ی دیوار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست ، اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو، دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم، زنده هستیم تا اسیریم

واسه ما رهایی مرگه، تا رها بشیم می میریم

کاش که این دیوار خراب شه، من و تو با هم بمیریم

تو یه دنیای دیگه، دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها، درد بیزاری نباشه

میون پنجره هاشون، دیگه دیواری نباشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:28  توسط امین | 

با توجه به مطلب حمید من هم در این مورد می نویسم:

ابتدا به دلیل نثر شکسته معذرت می خواهم.

1- مردم ما چه می خواهند؟

مردم ما دو دسته اند: 1- می دونن چی می خوان 2- نمی دونن چی می خوان.

اونایی که نمی دونن چی می خوان، با توجه به حرف اطرافیان به اون شخص رای می دن، متاسفانه تعداد زیادی از ایرانیها تو این گروه قرار می گیرن.

اونایی که می دونن چی می خوان هم چهار دستن: 1- یا دارای عقاید سفت و سخت هستن که این عقاید تو تصمیم گیریشون خیلی تاثیر داره 2- درست نقطه مقابل گروه اول هستن و به هرکی که دم از عقاید بزنه رای نمی دن، چه راست باشه، چه چپ 3- بعضی ها حزبی عمل می کنن، مثلا وقتی ولایتی می گه من به نفع هاشمی رفتم کنار، رایشون هاشمیه.کسایی هم که رای نمی دن تو این دسته قرار می گیرن. 4- بعضی ها هم کاری به راست و چپ بودن طرف کاری ندارن، سابقه رو نگاه می کنن.

 

تو انتخابات دوم خرداد 76 ، چهار نامزد داشتیم 1- ناطق نوری 2- خاتمی 3- ری شهری 4- زواره ای

سعی می کنم رفتار هر کدوم از دسته های بالا رو در مقابل هر یک از این افراد تحلیل کنم:

دسته اول :یه قسمت از دسته ی اول به ناطق نوری رای دادن و عده ای دیگه هم به ری شهری

دسته دوم : بیشتر این دسته به خاتمی رای دادن چون نسبت به دیگران گزینه ی بهتری بود

دسته سوم : به دو دسته تقسیم شدن : ناطق نوری و خاتمی (در این زمان بیشتر مردم رای می دادن و رای ندادن چندان باب نشده بود.)

دسته چهارم : بهترین گزینه، خاتمی بود.

مردمی که نمی دونن چی می خوان : به نظر من شرایط تو اون موقع طوری بود که ناطق رای نمی آورد، چون مردم اون رو نوعی جانشین هاشمی می دونستن( شعر میو میو عوض میشه یادتون هست؟) زواره ای گمنام تر بود و ری شهری هم سوابقش تو کردستان و جاهای دیگه کارو خراب کرده بود، از طرفی شرایط طوری بود که خاتمی بین مردم محبوب شد و رای آورد.

چرا رای خاتمی این همه زیاد بود؟ باز هم نقش ریاست جمهوری قبل از او و سوابق کاری هاشمی و تورمی که در دوران هاشمی بوجود اومد مردم رو از جانشینش فراری داد، چیزی که بعد ها در سوم تیر هم اتفاق افتاد. نتیجه اینکه رای خاتمی به شدت بالا رفت.

چرا در دروه دوم رای بالایی آورد؟ چون خاتمی محبوب شده بود، با شعار نمی گذارند کار کنم، حادثه ی 18 تیر ، آزادی مطبوعات که دسته " نمی دونن چی می خوان" رو به دوم خردادی ها علاقه مند کرد، گریه ای که در موقع ثبت نام کرد(دوستان ناراحت نشید، قراره یه بحث منطقی انجام شه) و ... باعث شد رای بالایی بیاره، از طرفی ناشناس بودن سایر رقیبا عامل مهمی در این میزان رای بود.

چرا احمدی نژاد رای آورد؟ عامل بسیار مهم وجود رقیبی به نام هاشمی بود، دلیل دیگه سر خورده شدن مردم از دوم خرداد و نامحبوب بودن نامزد اصلی آنها (معین و کروبی) بود، سوم شعار پول نفت را سر سفره می آورم( رای دسته "نمی دونن چی می خوان" برگشت به سوی احمدی نژاد)و ... بود. دلیل های زیاد دیگه ای میشه آورد.

دوره بعدی کی رای می آره؟ به نظرم احمدی نژاد رای نمی آره. چرا؟ چون شرایط طوری شده که باز رای دسته نمی دونن چی می خوان احمدی نژاد نیست، قضیه بنزین، فشار آمریکا، چرت و پرت گفتن های احمدی نژاد، تورم، سفر های استانی و وعده های عمل نشده، سیاست خارجی نادرست و ... رای نمیاره. آیا از راست رای می آرن؟ اگه بخوان خودشون رو جانشین یا همفکر احمدی نژاد نشون بدن، نه بازم رای نمی آرن.چپ چی؟ مونده به زیرکیشون که بتونن راستیا رو به احمدی نژاد نسبت بدن و با استفاده از روزنامه هاشون جو رو طوری عووض کنن که محبوبیت احمدی نژاد باز هم کمتر شه. البته راستی ها هم با جلو احمدی نژاد در اومدن دارن و مخالفت با کار های او، جلوی این کارو می گیرن.

 

چرا  دوم خردادی ها نسل دوم ندارن؟

نمی دونم منظور از این قسمت اینه که چرا نسل بعدی سر کار نمی آن یا چرا دیگه دوم خردادی ها نتونستن برگردن به قدرت؟ اگه منظور سوال اوله، باید بگم تو سیاست اراد 35 تا 50 سال جوان شناخته می شن و اگه کسی کمتر از این سن داشته باشه بچه در نظر گرفته می شه، خیلی از مردم هم به این "بچه ها" رای نمی دن، اینکه حمید گفته دوم خردادی ها دوست ندارن قدرت با کسی تقسیم کنن به نظرم اشتباهه چون اگه بدونن با اومدن افراد جوان به قدرت بیشتری دست پیدا می کنن مطمئنا این کار رو می کنن. اما اگه منظور سوال دومه، به نظرم برا اینکه دیگه رهبری مثل خاتمی ندارن که هم محبوب باشه و هم در مقابل کسی قرار بگیره که جانشین قدرت های قبلی معرفی شده. البته در صورتی که فرد محبوبی مثل موسوی یا خود خاتمی نامزد بشن، و احمدی نژاد با همین عملکرد پیش بره، احتمال خیلی زیاد دوباره رئیس جمهور دوم خردادیه.

 

مشکلات مهم دیگر؟

1-      یکی عملکرد ضعیفشون در دوره قبل که هم باعث سر خوردگی مردم شد و هم مردم به این نتیجه رسیدن که اینها هم دزدن. ( یه مثال آشنا، خصوصی سازی کارخونه ها بود، مثلا بیشتر کارخونه های نساجی به بخش مثلا خصوصی(نمی دونم پسر عمه وزیر با خود وزیر چه فرقی داره) بود که باعث تعطیلی خیلی از اونها شد، در تبریز ، رشت، کردستان، همین خبری که چند وقت پیش خوندیم و ...فکر نمی کنید رای دسته نمی دونن چی می خوان رو برگردونه؟)

2-      دور کردن خودشون از مردم و داشتن روزنامه هایی با مطالب سنگین، شرق روزنامه ای نیست که هرکسی بخواد بخوندش.

3-      عدم اتحاد و هماهنگی، اعتماد ملی، مشارکت و ... هر کدوم ساز خودشو می زنه.

 

جمع بندی

بیشتر مردم ایران از دسته "نمی دونن چی می خوان" هستن، بهترین کار برای جمع کردن رای، جلب توجه اونا است، این کار بیشتر با حرف های اقتصادی و قول ایجاد رفاه برای مردم میسر خواهد شد، در دوره بعد کسی رای خواهد آورد که مردم در موردش بگن : به این رای بدید، باز در دوره ی اونا این همه وسایل گرون نشده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 12:23  توسط امین | 

آدم فقیری تصمیم گرفت خانه ی کوچکی بخرد، پولش را نداشت منصرف شد. تصمیم گرفت یک اتومبیل بخرد، پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت به مسافرت برود، پولش را نداشت، منصرف شد... تصمیم گرفت به سر و وضعش برسد، پولش را نداشت، منصرف شد. تصمیم گرفت خوب باشد، دیگر عادتش شده بود، دست در جیب خالی اش کرد و منصرف شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 0:7  توسط امین | 

جدیدا تصمیم گرفتم در مورد تاریخ معاصر ایران مطالعه کنم، با غفوریان هم صحبت کردم که از کجا شروع کنم، کتاب های زیر رو معرفی کرد:

1-      روزگاران (زرین کوب)

2-      تاریخ جامع ایران (رازی)

3-      تاریخ مشروطه (کسروی)

4-      علل انقلاب مشروطه (رضوانی)

5-      تاریخ بیداری ایرانیان (لازم الاسلام)

6-      زندگانی من (مستوفی)

7-      تاریخ 20 ساله ایران (مکی)

 اول اینکه هر کی که می خواد در این مورد مطالعه کنه و کتاب دیگه ای هم در این مورد می شناسه به من هم بگه، دوم اینکه آقای غفوریان در مورد مطالعه این کتاب ها تاکید داشت که به ترتیب مطالعه بشن چون کتاب های اول سبکتر هستن. سوم کسی نسخه الکترونیکی " مرشد و مارگاریتا " رو داره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 11:19  توسط امین | 
خیلی سخته آدم منتظر بمونه٬ چشمش به در باشه که حالا می آد٬ ولی وقت رفتن بشه و او نیاد.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 21:37  توسط امین | 
وقتی مطلب آخر حمید رو خوندم و رسیدم به این خبر (+) به یه نتیجه ای رسیدم: حالم از هر کسی که حق این مردم رو می خوره٬ می ریزه تو حلقوم فامیلاش به اسم خصوصی سازی٬ تو حلقوم خارجی ها به اسم هسته ای سازی ٬ تو حلقوم هر حروم زاده ای به اسم نمی دونم چی چی٬ بهم می خوره٬ می خواد راست باشه٬ چپ باشه٬ وسط باشه٬ همشون یه گهن. همین.

 

بعدا نوشت: مهدی جان راه نداشت٬ باید فحش می دادم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 20:7  توسط امین | 
وقتی این بلیطای اتوبوس عوض می شه٬ آدم یادش می افته زندگی چقدر زود می گذره.
+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 19:38  توسط امین |