تبليغاتX
شاید
تا حالا تو هیچ امتحان و درسی نیافتاده بودم( نرم(۱) تقصیر کم کردن مهلت زمانی مرتیکه کلانتری بود، وگرنه من کم کاری نکرده بودم) اما امسال کنکور ارشد قبول نشدم، سایت سنجش زده بود "مردود". این مردود اعصابم رو خراب کرده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:58  توسط امین | 
گفتم بدانی : از یاد نمی روی، از دیده شاید.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:50  توسط امین | 

چند نفر از شما می تونه از یک تا نه به عربی بشماره؟ اول، ثانی و ... یعنی اول، دوم و ... نه یک، دو و ...حالا چند نفر می تونن 178 رو بخونن؟

چرا شش سال به ما این مزخزفات رو به اسم عربی یاد دادن، در حالی که یه شمردن ساده بلد نیستیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:8  توسط امین | 

یکی از آشناها می گفت که یکی از دوستاش رفته بود امریکا، به سری هم به یه مشروب فروشی زده بوده، می خواسته بخوره که یه امریکایی جلوشو گرفته گفته که مگه تو مسلمان نیستی؟ مگه برا شما حرام نیست؟ چرا می خوری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 22:4  توسط امین | 
دیگه تموم شد، شاید دیگه هیچوقت نبینمش. یکشنبه ای دیگر می رسد؟

 

بی ربط: یه افغانستان رو کم داشتیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:29  توسط امین | 
کاش همه چیز بوی یه گل سفید با پرچمهای زرد رو بده.

پ.ن.: حمید منم دیگه نمی تونم روزنامه خوندن رو تحمل کنم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:33  توسط امین | 

پریروز تلویزیون داشت یه مستند در مورد بچه های جنوب لبنان نشون می داد، یاد بچه هایی افتادم که تو خیابون ولیعصر گدایی می کنن، به خدا مستند این بچه ها رو ساختن واجبتر، به خدا این بچه ها بیشتر از بچه های لبنان به پول نفت خودشون محتاج اند، به خدا این بچه ها هستن که آینده رو می سازن نه بچه های لبنان، شاید ساختن مستند این بچه ها، خیلی چیزا رو برا مردم روشن کنه که آقایون دوست ندارن روشن شه. فقط اینو می گم، اون دنیا به خدا چی می خواهید بگید وقتی ازتون می پرسن: حق این بچه ها رو چی کار کردید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:53  توسط امین | 
باید یه چیزی بگم٫ اما چی؟ می گم : منتظر ایکون سبز موندن خیلی سخته.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:5  توسط امین | 

رفته بودیم مهمونی، همسایه فامیلمون از این تازه بدوران رسیده هایی که سگ دارن، آقا منم چه بدونم، کفشم رو دم در درآوردم، سگه اومده بود با پنجه اش توی کفش رو درآورده بود. از صبح تا حالا دارم کفش می شورم و خشک می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:6  توسط امین | 

در بین ارتفاعات این ناحیه جبال سبلان در بالای اردبیل و کوه سهند در جنوب تبریز منشا جریان رودهای متعددی شده است که این ایالت را مشروب می کنند و خود به رود ارس یا دریاچه ارومیه می ریزند.به علت بهره مندی از خاک خوب و رطوبت کافی، این سرزمین از آبادترین ناحیه های فلات شده است و ساکنان آن در طی تاریخ ایران همواره به عنوان آریاهای نژاده و با قدرت در مقابل تجاوز های بیگانه از فلات دفاع کرده اند.  

 

پ.ن.۱:این قسمت از کتاب منو به یاد لشگر ۳۱ عاشورا انداخت٫ مظلومیتشون و ایثارشون تو خط شکستن.  

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:17  توسط امین | 

بدین گونه، قلعه ها که مامن خانمان ها و قبیله های به هم وابسته بود برای آنکه در مقابل تهدید عناصر غارتگر بدوی از مساکن خویش به آسانی دفاع کنند، بر حسب پیوند خویشی یا اتحاد قراردادی در شکل ناحیه با هم متحد شدند و سرکرده های آنها برای خود در نظام حکومت، قدرت فارغ العاده دست و پا کردند- که بر حاجت و طاعت و خوش باوری ضعیفان مبتنی بود و قدیمترین نمونه هاشان کاویان طوایف شرقی بود- که شاهان کاهن بودند و دین و دولت در صورتهای بدوی خویش در وجود آنها توامان بود.

 

پ.ن. : برام دعا کن که نظرت رو عوض کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:22  توسط امین | 

پی نوشت 1- این چند روزه رفته بودیم شمال، ساحل گیسوم، جاتون خالی، کلی خوش گذشت.

پی نوشت 2- تا حالا سفید رود رو دیدید؟ واقعا سفید روده، چه آب صافی داره. تا حالا فکر کردید یه جورایی نماد اتحاد ایرانیا می تونه باشه، از کردستان سرچشمه می گیره، از آذربایجان رد می شه، به شمال می رسه و آخر سر خزر رو سیراب می کنه.

پی نوشت 3- اگه یه روز بندرانزلی رفتید، حتما سوار قایق بشید، می ارزه.

پی نوشت 4- اگه یه روز هم سری به لاهیجان زدید، حتما سوار تله کابین بشید، می شه کل شمال رو دید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:45  توسط امین | 

تازگیا، عروسی یکی از آشناهامون بود. عروس از داماد پرسید : اجازه می دی با دختردایی هام عکس بگیرم؟ داماد گفت : نه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:33  توسط امین | 

هر از گاهی فکر می کنم که واقعا اون قدر مرد شدم که عاشقت بشم؟ اون قدر عاشق شدم که خنجر رو از سینه ام بکشم بیرون تا تو رو نجات بدم؟و یا لیاقت این رو دارم که عاشقت باشم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:13  توسط امین |