![]() |
![]() |
|
|
من و آوای گرمت را شنودن " مهدی سهیلی " |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مهر1386ساعت 23:48 توسط امین |
|
|
این آخریش بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 0:32 توسط امین |
|
|
ترم دوم آرش علیزاده در مورد ازدواج هم اتاقیها که من بودم، هادی مشیدی بود و مهدی ناصری بود و خودش گفت: مهدی از همه زودتر ازدواج می کنه، پیشبینیش درست بود، مهدی جان تبریک می گم. خیلی خیلی خوشحال شدم.
جای آرش خالیه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مهر1386ساعت 23:3 توسط امین |
|
|
پژ می گفت: دلم خیلی گرفته، راست می گفت : دلم خیلی گرفته.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مهر1386ساعت 0:1 توسط امین |
|
|
بعد از یه ماه دوباره رفتم دانشگاه، بعد از یه ماه راحت رو زمین نشستم بدون نگرانی از کثیف شدن شلوارم، برا عکس گرفتن با موبایل 1100 مجید ژست گرفتم، از اینکه علی کفششو وسط میز پرت کرد از خنده روده بر شدم، با دستم تو سوپم می گشتم تا هسته خرمایی رو که مجید پرت کرده بود پیدا کنم پرت کنم طرفش، بفهمم BZFlag یادم رفته، عابد رو برا زود تعطیل کردن سایت هو کنم، وسط سایت داد بزنم سرور رو بپرسم، سیستم ریست کنم، حمید رو ماچ کنم، بابک ماچم کنه، علی شریف IQ بزنه، بفهمم بیژن بیشتر از یه هفته و کمتر از دو هفته است حموم نرفته، زیپ کیف حمید رو که آزاده بهش هدیه داده رو باز کنم، مازیار سیبیلاش کلفت شده، ریش بابک رو باد برده، دم اسبی حسین بهش می آد، وسط سلف داد بزنم بگم پرسپولیس، معین برام سوپ بگیره، مصطفی خطرناک شده، پژمان با BRT می ره خونشون، به نرگس ارسطویی که ارشد می خونه گیر بدم که تحویل نمی گیری، سحر عباس پور دو ماهه شروع کرده برا ارشد خوندن، مانیا عبدی هنوز خشنه، مریم شادلو سر مازیار داد بزنه بگه این طوری عکس بگیر تا حباب نیفته، شبنم ابوقداره با حالت ریاست مآبانه از همه خداحافظی کنه،....استرلیا داشت یادم می رفت: (این شکلک دیونه شدن چیه؟ همون) تازه دارم می فهمم من این چهار سال رو با بچه ها زندگی کردم، همه ی زندگیم شده بچه ها، همه شادیم تو این یه ماه از شادی امروزم کمتر بود، کاش هیچوقت از هم جدا نشیم، همین طور صمیمی بمونیم، من اردوی فارغ التحصیلی نرفتم، اما اگه می رفتم، از طرف همه بچه ها می گفتم: ما یه خانواده ایم، باید تو شادیامون، تو غم هامون، سختی های زندگی کنار هم باشیم، هر وقت احساس کردید دچار دردسر شدید، می تونید رو تک تکمون حساب کنید، آخه ما 82 ها هستیم، اراذل اوباش دانشکده ایم. دلم تنگ شده : - برا روزی که ترم اول ریاضی 1 میان ترم شدم 26 از 40 و دو روز ناراحت بودم که چرا کم گرفتم. - برا روزی که پوروطن داشت ماشین حساب تحویل می گرفت و پرانتزهامون درست کار نکردن و من گفتم دیروز حذفشون کردم و مازیار عصبانی بشه چرا و من هیچوقت یادم نیاد که بهش توضیح بدم برنامه درست کار نکرده. - برا روزی که رفتیم جمشیدیه. - برا روزی که فیزیک 2 بشم 10 و یه نفس راحت بکشم که پاس شد. - برا روزی که میان ترم کاردان شدم 2 از 20 و ککمم نگزه. - برا روزی که میثم اونقدر عصبانی ام کنه که بردارم هر چی چرت و پرت بلدم بنویسم و بفرستم Group . - برا روزی که رفتیم تنگه واشی، اون روزا اینقدر کثیف نشده بود. - برا روزی که رفتم از ترس احمدی نژاد رای بدم به هاشمی. - برا روزی که تو اردو اونجای مرغ رو هم پاک کنم. منی که وقتی مادرم تو خونه مرغ پاک می کنه، دو کیلومتری آشپزخونه هم نگردم. - برا روزی که شبکه 1، 10 بشم و با محمود به بچه ها شیرینی بدیم، دیزی تو بابابزرگ. - برا روزی که تمرینات آز معماری رو پنج نفری انجام بدیم و استاد هم قبول کنه. - برا روزی که برا اولین بار معدلم بالای 16 بیاد. - برا روزی که شروع کردم کارای اردوی فارغ التحصیلی رو انجام بدم، اردویی که خودم نرفتم. - برا روزی که تو پارک لاله زیر یه درخت چنار نیم ساعت با موبایل صحبت کردم و دلایل منطقی آوردم. - برا روزی که کشکی یه موضوع به ذهنم رسید و با مازیار به کاردان گفتیم و اونم قبول کردش. - برا روزی که پروژه کاردان رو با مازیار تموم کردیم، اسمشو گذاشته بودیم : پروژه گل آفتابگردان، هنوز هم فاکتوراش تو کیفمه که برم بدم به عبدی. - برا روزی که رفتیم عروسی علی. - برا روزی که آخرین کلاس دوره کارشناسی رو تموم کردم. - برا همه روزهایی که با بچه ها بودم، برا تک تک لحظه هاش. تو دفتر عروسی علی و سمانه نوشتم : 82 ایها مهمترین کسان زندگیم هستن و شما شروع کننده کنار هم بودن آنها. کاش همیشه با هم باشیم، بدونیم تو این دنیای بزرگ، 105 نفر هستن که همیشه روشون میشه حساب کرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 22:58 توسط امین |
|
|
از تهران تا تبریز فقط یک بار تو راه ایستادند، داشت از ماشین پیاده می شد که جلوی پاشو نگاه کرد، یه سکه پنجاه تومنی دید، برش داشت، نمی دونست چیکارش کنه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 23:52 توسط امین |
|
|
بعد از ۱۵ سال اولین سالیه که اول مهر تو خونه موندم، حس مزخرفیه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 23:34 توسط امین |
|
|
طنین بانگ داور چون پتکی بر میز محکمه در فضا پیچید "متهم: قابیل،فرزند آدم،فرزند حوا" )که چند صباحی پس از تبعید آنان-برزمین-به دنیا آمد( "جرم: قتل،قتل برادر،هابیل" )او نیز بر زمین زاده شد( "قابیل فرزند آدم و حوا متهم است به قتل برادرش هابیل واختفای این امر از کسان" ) قاتل مقتول را در خاک نهان کرده است.( "شاهد اول-کلاغ- در جایگاه شهود حاضر شوید" کلاغ: سوگند می خورم که در پیشگاه عدالت جز به حقیقت سخن نگویم... شاهد قتل هابیل بودم من به دستان این مرد(قابیل( آنگاه که به ضربتی سرش شکست و خونش ریخت و چاله ای کندو در آتش نهاد. "شاهد دوم-خاک- در جایگاه... خاک: سوگند می خورم... که این نابکار بر من ایستاد وبرادر نامردانه کشت و در من نهفت... "سومین شاهد: ابر برخیزید،به جایگاه شهود بیایید." ابر: روز واقعه عزم باریدنم بود... بر زمین دیدم برادری با سنگ سر برادر شکست و آنگاه به شتاب در زمین حفره ای کندو برادر در خاک کرد )چنان که دستانش از آسیب خاک جراحت برداشت( پس آنگاه باریدم مهیب تر از آنچه نخست عزمم بود. )چنین شهادت داد ابر(... شاهد چهارم-درخت- پنجمین شاهد... شاهد ششم... ... "متهم: قابیل فرزند آدم فرزند حوا برخیزید و به جایگاه بیایید" حاضران شاهدان خیره خیره با نگاه متهم را به جایگاه آوردندو به پیشباز تیرهای تنفر بر چشمانش نشاندند. "از خود دفاع کنید." حلقه ی اشکی در چشم به زمین خیره شد قابیل هیچ نگفت... پشت درهای بسته محکمه دخترکی می گریست... دادستان:این مرد گناهکار است گناه از دامن مادر دارد او نیز به وسوسه ای خود وشویش را به رنجی مضاعف در افکند در زمین... -به تقدیر نامیمون خویش تن در داده... لب از لب برنداشت...قابیل "متهم دفاعی ندارد... این محکمه قابیل را محکوم می کند به..." ناگاه از انتهای محکمه همهمه ای برخاست... کسی انگار -اگر چه دیر هنگام- به شهادت آمده بود... داور بر میز کوفت... "ساکت" تازه وارد از میان چشمان پرسشگر مردمان به جایگاه در آمد. با صلابتی مهربان چونان پدری که خشم اش گاه فرزندان را آرامش می بخشد... "نام من عشق است... آیا می شناسیدم...؟" داور چون بید خشکی بر خود لرزید و شاهدان نهان کردن خویش را گویی در جای خود فرو رفتند. "قابیل را گناهی نیست که جادوی دخترک زیبای همزادش را منش در دل نهادم پس آنگاه که به حکم خدا پدر چشمان گریانش را از نگاه معشوق منع کرد دلش لرزید و حجاب از میان برداشت" "او را گناهی نیست چنان که فرهاد را به شکافتن سینه ی کوه گناهی نخواهد بود و مجنون را به مرگی خودخواسته بر مزار لیلی" "به شگفت در نیایید که شگفتی از پی می آید... که تا عمر جهان به پایان رسد عاشقان را بارها بیشتر از جامه ی قابیل عادتتان را خواهند درید." "او اولین قربانی است، پاسوز نشاندن نخستین جلوه ی عشق بر چشمان ناباورتان او را گناهی نیست..." داور به دو دست سر در میان گرفته بود و حاضران یارای همهمه ای را حتی نداشتند... پشت درهای بسته ی محکمه دخترکی می گریست...
"داریوش مفتخر حسینی"
این مطلبی رو ازاینجا کش رفتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مهر1386ساعت 23:13 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده صادق شریفی نیا میلتا نصیبه تیموری عمو محمد |
|
RSS
|