تبليغاتX
شاید

اگه بخواهیم وبلاگها رو از نظر هدف نویسنده تقسیم بندی کنیم می شه به دو گروه تقسیم کنیم:

1-      وبلاگهایی که نویسنده اولویت اول رو به خواننده می دهد، این گروه خودش به سه دسته تقسیم می شود:

a.       نویسنده سعی در نوشتن مطالب مفید دارد و اهمیتی بر جذاب بودن مطلب نوشته شده قائل نمی شود. (از نظر خود نویسنده مطلب جذاب است و به نظر خواننده اهمیتی نمی دهد {یه جور پارادوکس به نظر می آد، اما نیست.}). از بین دوستانم وبلاگ محسن دارای این ویژگی است. نویسنده این نوع وبلاگها معمولا افراد اهل مطالعه هستند.

b.       نویسنده مطالب جذاب را بیان می کند و اهمیتی به مفید بودن مطلب ندارد. نویسنده این نوع وبلاگها معملا افراد با خلاقیت بالا و اجتماعی هستند. وبلاگ بیژن از این نوع می باشد.

c.       وبلاگهایی که نویسنده فقط سعی در جذب مخاطب بیشتر دارد.

2-      وبلاگهایی که نویسنده خودش را مقدم بر خواننده می داند. مطالب معمولا از احساسی شدید تا منطقی محض در تغییر هستند. به عبارات دیگه نویسنده سعی در نوشتن مطالب لازم دارد. وبلاگ حمید نمونه خوب این نوع وبلاگها است. ممکن است در این نوع وبلاگها مطالبی بدون مفهوم برای خواننده دیده شود. نویسنده این نوع وبلاگ معمولا افرادی احساسی هستند که مطلب نوشته شده تحت تاثیر شدید احساسات نویسنده قرار دارد.

پ.ن.1: این مطالب بر اساس تجربیات خودم نوشته شده و هیچ زمینه تحقیقاتی ندارد.

پ.ن.2: سعی کرده ام مقایسه فقط توضیح دهنده ویژگی وبلاگها باشد و نظر شخصی را در رابطه با علاقه خودم به نوع وبلاگ وارد مطلب نکنم. اگر خواننده نظر دیگری دارد عذر خواهی مرا بپذیرید.

پ.ن.3: اگر دوستانی که نامشان را در این مطلب آورده ام از بیان این مطالب ناراضی هستند، یه لیوان آب خنک چاره کاره!  

بی ربط نوشت : بابک این لینک تحقیقی هست که خواسته بودی. البته این فقط خود بیماری رو توضیح داده بیشتر، مقاله اصلی تو سایت یه نشریه بود که مثل اینکه برداشته شده. تو قسمت EPIDEMIOLOGY یه توضیحاتی داده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:19  توسط امین | 

تو یه انفرادی....، کتاب ها و گلهام رو ازم نگیرید، بدون اونا می می میرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 23:45  توسط امین | 

یه بمب آرماگدون یه بمب به اندازه ی سیلندر های آلومینیومی شیر که دارای هسته پلوتونیوم و رویه ی لیتیم هست. وقتی منفجر بشه اول هسته پلوتونیوم عمل می کنه و بر اثر قدرت انفجار هسته لیتیم تبدیل به هیدروژن می شه و و در نتیجه یه بمب هیدورژنی عالی در حال انفجار داریم، قدرت این بمب می تونه برابر 1000 مگاتن باشه (قدرت بمب های اتمی با کیلوتن اندازه گیری می شه). این قدرت می تونه یه حفره آتشفشانی به عمق 7 کیلومتر و قطر 10 کیلومتر ایجاد کنه، این سوراخ باعث تخلیه شدن مواد داخل زمین می شه و زمین دچار پدیده ای به نام چرودگی می شه و از هم می پاشه. حالا یه سوال: چرا آدما این همه احمقن؟ 

 

بی ربط نوشت: بابک حتما آدرس مقاله ای رو که خواستی، بهت می گم، اما حالا وقت ندارم پیداش کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:19  توسط امین | 

یکی از آشناهامون جانباز اعصاب و روانه. یه بار ازش پرسیدم اگه قرار باشه آمریکا به ایران حمله کنه، دوباره میری به جنگ، گفت: آره، عراقیها نجنگیدن، چه بلایی سرشون اومد؟ اگه بخوام از زن و بچه ام محافظت کنم باید بجنگم. البته آمریکایی با نامردی و از دور می جنگن، اما برا حفظ پیروزیشون باید نیرو تخلیه کنن، اونوقت در خدمتشون هستیم!

پ.ن: این آشنای ما یه چیزی تو مایه های حسین آتشیه.

پ.ن.1: درست می گه؟

پ.ن.2: اگه جنگ شه، می رم به جنگ.

پ.ن.3: ایکاش هیچوقت جنگ نشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:4  توسط امین | 

اگه به نوع نجاسات تو اسلام دقت کرده باشید، بیشترشون (به غیر از مشروب) منتقل کننده بیماری بیولوژیک هستن. مثلا سگ، تو موی سگ نوعی انگل وجود داره (اسمش یادم رفته) که اگه وارد بدن انسان بشه، سلول های شبکییه چشم انسان رو مورد حمله قرار می دن و انسان رو نابینا می کنه،

یا خوک، تو خون خوک انگل آسکاریس زندگی می کنه که با خوردن گوشت خوک وارد بدن انسان می شه و بر خلاف کرم کدو که حداکثراش با خوردن قرص ضد انگل مشکل حل میشه، مشکلات زیادی بوجود می آره و یه نمونه اش بیرون اومدن کرم از توی چشم شخص مبتلا است (قابلیت عبور از اعضای داخلی بدن رو داره).

ممکنه بگید این همه آدم تو دنیا دارن گوشت خوک می خورن، یا سگ دارن، پس چرا چیزیشون نمی شه؟ باید بگم بر اساس یه تحقیق تو آمریکا یه درصد بالا از بچه هایی که سگ نگهداری می کنن، دچار نابینایی و مشکلات شبکیه چشم می شن، در مورد خوک، هم همین طور، درصد ابتلا به انگل آسکاریس تو کشور های دیگه نسبت به ایران خیلی بیشتره.

پ.ن: یه مشکل بزرگ من در مورد اسلام، ترس از خرافاته، قبل از اینکه چیزی رو بتونم قبول کنم، کلی با خودم فکر می کنم که اینم از خرافات آخوندهاست که وارد دین شده یا نه، در مورد همین پست هم همین طور بودم، کلی هم با خودم کلنجار رفتم که بنویسمش.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 22:44  توسط امین | 

دلم خیلی تاریک بود، خیلی، اما از وقتی تو دلم صاحب خونه شدی، دلم شده پرِ نور، اونقدر که شبا نورش می افته تو چشمم و نمی تونم بخوابم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:4  توسط امین | 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:2  توسط امین | 
یه عادت جدید هم پیدا کردم، هر وقت یه چیزی تو این مایه ها می بینم یا همچین چیزی، چشام پر می شه.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:32  توسط امین | 
می پرسن: چه جور آدمی هستی؟

می گم: من اصلا آدم نیستم، منو فرشته های کنتوراتی اشتباهی به شکل آدم در آوردن، من باید.... به شکل خودم در می اومدم، یه موجود کثیف از خود راضی گناهکار که نمی فهمه چرا باید آفریده می شد، حداقل اطرافیانش راحت بودن از دستش.

پ.ن: جایی هست که از دست خودم فرار کنم؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:46  توسط امین | 

ساختمون 4 طبقه بود، به خاطر دود هوا سیاه شده بود، یه نگاهی بهش انداخت و از پله ها بالا رفت، به پشت بوم که رسید، به پایین نگاه کرد، با خودش فکر کرد: چه فکر احمقانه ای! از پله ها پایین اومد.

از فرداش دنبال یه ساختمون بلندتر می گشت. 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 23:34  توسط امین | 

اولین کاری که یه ویروس برا نابود کردن بدن باید انجام بده، مقاوم شدن در برابر داروها و تهدیدات هستش.

یه بدن تو تب چهل درجه هم با یه عامل خارجی مبارزه می کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 23:23  توسط امین | 

همه ی تابستون های زندگی من تو ده گذشته، از یه هفته تا دو ماه. خونه پدربزرگ مادریم شده صندوق خاطرات من، اگه ده رو از من بگیرن دیگه هیچی برا گفتن ندارم از بچگیهام.

یه درخت توت بزرگ جلوی خونه بود که همیشه توت های سفید رسیده اش وسوسمون می کرد که ازش بالا بریم، هر چند مثل صاحبش اونقدر سخاوتمند بود که اون پایینی ها هم از میوه اش بی بهره نباشن. زیر درخت توت یه حوض بود به عرض یک و نیم متر، طول دو متر و عمق 70، وقتی پسرخاله هام از تهران می اومدن، حوض می شد استخر تابستونی ما و درخت توت مزاحم که هم جلوی آفتاب رو می گرفت و نمی ذاشت آب گرم شه و هم توتاش تو آب می افتاد و کثیفش می کرد. همیشه بعد شنا(؟!!!) می رفتیم جلو آفتاب می ایستادیم که گرم شیم، اما کف سیمانی اونقدر داغ بود که مجبور شیم دوباره بریم تو آب. آخر تابستون که می شد، تازه کار برا ما شروع می شد، گردو، بادام و انگور چینی شروع می شد و بعد شیره انگور پختن که ترکها بهش دوشاب می گن. آخ دوشاب داغ چه مزه ای داشت. ظهر که می شد همه باید می خوابیدن و کسی حق سر و صدا راه انداختن نداشت (زیر درخت گلابی رو دیدی؟) ، از دور صدای موتور آب می اومد، تپ،تپ،تپ،تپ... تا حالا از آبش خوردی؟ خنک خنک، هر وقت که می رفتیم باغ های کشاورزی، تا از موتور آب، آب نمی خوردم بر نمی گشتم خونه.

صبح پدربزرگم می رفتد انگور می چید و صبحونه انگور بود و پنیر نون، همیشه آرزوی خوردن چای شیرین تو ده به دلم موند. ته باغ چند تا درخت تبریزی کنار هم بزرگ شده بودند که با پسر خالم بینشون یه کلبه ساخته بودیم و هر کاری کردیم که یه سقف داشته باشه، نشد که نشد.

شب که می شد جامون رو تو تراس می انداختیم که بخوابیم و نگرانی مادربزرگم از پایین افتادن من بود که میگفت  تو شب راه می ری، راست می گفت، سابقه راه رفتن تو خواب رو داشتم. آسمون ده رو تو شب نگاه کردی؟ صاف صاف با هر چی ستاره که آدم می تونه ببینه، یه ابر سفید از شمال به جنوب کشیده شده بود که می گفتن راه مکه رو نشون می ده، کهکشان راه شیری. دب اکبر و اصغر ، خوشه پروین ، ستاره شمال و آخریش عقرب رو از آسمون ده یاد گرفتم.

بزرگترین علاقه مندیمون رفتن به دریاچه ارومیه بود برا شنا، تو ده بهش دریا می گن، از همسایه خر و گاریش رو قرض می گرفتیم و هفت هشت نفر سوار گاری می شدن و بدبخت الاغ، تا دریا به هر ساز ما باید می رقصید. ما بچه ها هم برا گرفتن افسار الاغ رقابتی داشتیم بس شدید. عصری که برمی گشتیم خونه، همه خشک شده بودن از بس نمک به سر و بدنشون چسبیده بود.

از وقتی که پدربزرگم زمین گیر شد و رفتن خونه داییم برا زندگی، ده برا ما شد یه خاطره و حالا که از فوتش دو سال می گذره، یه غصه.

 

پ.ن: یه بار یه دوست که برام خیلی عزیزه گفت: کاش می شد برم ده یا بیابون، این نوشته برا تو بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 0:46  توسط امین |