![]() |
![]() |
|
|
روی شاخه ای که قبلا روش یه برگ بود، حالا کلی برف نشسته، زیرش چند تا جوانه. جوانه ها منتظر آب شدن برف ها.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:41 توسط امین |
|
|
دستور عقب نشینی داد. همه سربازها عقب نشینی کردند، به جز دو سه نفر. بعد از برگشتنشون ازشون پرسید: چرا برنگشتید؟ گفتند: ما برای دفاع از میهنمون از جونمون هم می گذریم.
دو سه سال بعد از دیکتاتور پرسیدند که چرا به جای اهدای نشان شجاعت به اون سربازها، اونها رو اعدام کرده؟ گفت: اگه اعدامشون نمی کردم، بعد از جنگ مزاحم می شدن. پ.ن.: فقط یه داستان بود، ...شاید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 23:8 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|