تبليغاتX
خیابان هفتم
در قفس رو باز می کنم و می گم: تو آزادی، می تونی بری. یه نگاهی به بیرون می اندازه، تا در قفس می ره، اما برمی گرده، می شینه یه گوشه و کز می کنه. دوباره تکونش می دم و می گم: مگه تو نبودی که هی می خواستی آزاد باشی؟ هی خودتو اینور و اونور می زدی؟در قفس بازه، رود باش. می گه: دوست ندارم پرواز کنم، اینجا آب هست، دونه هست، چرا خودمو به دردسر باندازم؟ 

در قفس رو می بندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 23:28  توسط امین |