![]() |
![]() |
|
|
در قفس رو باز می کنم و می گم: تو آزادی، می تونی بری. یه نگاهی به بیرون می اندازه، تا در قفس می ره، اما برمی گرده، می شینه یه گوشه و کز می کنه. دوباره تکونش می دم و می گم: مگه تو نبودی که هی می خواستی آزاد باشی؟ هی خودتو اینور و اونور می زدی؟در قفس بازه، رود باش. می گه: دوست ندارم پرواز کنم، اینجا آب هست، دونه هست، چرا خودمو به دردسر باندازم؟
در قفس رو می بندم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:28 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|