تبليغاتX
خیابان هفتم
خسته ام، از این همه فشار، از این همه استرس، از این همه گرونی، از این همه دروغ، از این همه ریا، از همه پینه های بسته شده روی پیشانی دروغی، از این همه نق، از این همه ترس، از اینکه نمی دونم باید چیکار باید کرد؟ می تونم کار کنم؟ کارم رو درست انجام بدم؟ می تونم اگه یه روز خانواده تشکیل بدم درست و با رفاه ادارش کنم؟ می تونم خونه بخرم؟ جنگ می شه؟ این بچه بغل خیابون چه گناهی کرده؟ چرا BRT این همه شلوغه؟ زلزله می آد؟ نفت گرون شده خوبه، یا بد؟ از ارشد قبول می شم؟ سربازی رو چی کار کنم؟ ... خسته ام.

پ.ن.:ببخشید که شب عیدی تلخ نوشتم، سال نو مبارک.
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 19:31  توسط امین | 
دیروز بارون بارید تهران، جات خالی بود.

داشت یادم می رفت بگم، روی درختی که یه زمونی کلی برف نشسته بود، حالا کلی جوانه زده. 

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 23:24  توسط امین | 
+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 23:19  توسط امین | 

- جای تاسف است که بیل بو وقتی فرصت پیدا کرد آن موجود رذل را با شمشیر نکشت.

: جای تاسف دارد؟ به خاطر دلسوزی بود که دست دست کرد. دلسوزی و مروت: که وقتی لازم نیست ضربه نزنی.

- من دلم برای گولوم نمی سوزد. مرگ حقش است.

 : حقش است! به جرات می گویم حقش است. خیلی از کسانی که زنده اند، حقشان مرگ است. و خیلی از کسانی که می میرند، حقشان زندگی است. تو می توانی این زندگی را به آنها ببخشی؟ پس زیاد مشتاق نباش که به خاطر ترس از امنیت خودت به اسم عدالت مردم را به مرگ محکوم کنی. حتی خردمند هم نمی تواند فرجام کار را ببیند.  

گزیده ای از کتاب "ارباب حلقه ها، جلد دوم، دو برج" 

 

پ.ن.: بدون هیچ نوع حاشیه ای از نوع سال گذشته: روز زن مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 21:58  توسط امین | 

تو برا من بوی کاغذ کتاب تازه خریده شده ای.

تو برا من یه شاخه درخت زیر برف مونده ای.

تو برا من شکل یه روز برفی زمستونی هستی، از اون روزا که وسط ظهر آسمان دیده نمی شه و بالا سرت سرخ سرخ. می تونی با چشمات تا ته آسمون رو ببینی.

تو برا من تخیلاتی هستی که از خوندن کتابی مثل ارباب حلقه ها بهم دست می ده.

تو برا من آسمون شب تو دهی با هزار هزار ستاره.

تو برا من صفای مردم دهی.

تو برا من معصومیت چشم بچه ای هستی که داره گدایی می کنه.

تو برا من یه گل سفیدی.

تو برا من خودتی.

 

 

پ.ن: سازمان ملل برای کمک به کودکان فقیر و گرسنه جهان حرکتی را آغاز کرده است که در آن با ورود به سایت http://thehungersite.com و کلیک بر روی لینک داده شده، اسپانسرهابه یک کودک غذا تهیه می کنند. حتما یه سری بزنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اسفند1386ساعت 0:20  توسط امین | 
ارباب حلقه ها رو خوندی؟ یا اصلا دیدی؟ یاران حلقه یادت می آد؟ گندالف (همون جادوگره) وقتی داشت سقوط می کرد، داد زد : فرار کنید احمقها. بعضی اوقات فکر می کنم دارم مثل گندالف می افتم، هر چی خودم رو بالا می کشم، طناب سنگینتر از قبل پام رو می کشه پایین. می خوام داد بزنم، اما .... نجاتم بده.
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 23:46  توسط امین | 

دیروز خوابگاه بودم، کلی حوصلم سر رفت، به جز چند نفر هیچکس نبود، کلی دلم گرفت. خیلی از 82ای ها از این خوابگاه رفتن. یعنی ما هم اینطوری می شیم؟ با اینکه دوست ندارم به این موضوع فکر کنم، اما واقعا داریم از هم دور می شیم. دیگه وقتی می ریم سایت، کسی از 82ای ها دیده نمی شه و اگه هم دیده شه خیلی کوتاه و زودگذره. دیگه نمی شه سایت رو تحمل کرد. مثل اینکه دیگه ما جایی تو سایت نداریم، ما هایی که یه زمانی سایت رو از سال بالایی ها گرفته بودیم. ما هایی که یه زمانی تو سایت به غیر از صدای 82ای صدای دیگه ای شنیده نمی شد. زمان چه زود می گذره! مثل اینکه دیروز بود. هر از گاهی که به این فکر می کنم که اگه از کنکور قبول نشم چی می شه؟ دیونه می شم. من نمی تونم وارد زندگی عادی شم. نمی تونم برم سر کار و برگردم و بخوابم که فردا می رم سر کار. که چی؟ همه روز ها مثل هم می شن. این ترم کلاس ندارم و وقت یه پروژه مونده، اما اصلا نمی تونم تحمل کنم علافی رو. قبل کنکور می گفتم زودتر تموم شه، اما حالا نمی دونم چیکار کنم، می خوام کتاب بردارم بخونم اما حوصلم نمی کشه. برم دانشگاه، که چیکار کنم؟ برم سر کار؟ شاید یه راهش این باشه، اما این یه جور تسلیم شدنه، این قبول که باید بریم سر کار، اما نه از روی اینکه کار دیگه ای نداشته باشیم، باید بریم سر کار زمونی که کارای دیگه ای هم داریم، یه جورایی با اشتیاق بریم سر کار. شاید....  

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 23:14  توسط امین | 

این چند ماه که کنکور داشتم، به خیلی چیزا فکر کردم،  و مهمترینش در مورد مسایل سیاسی کشور بود، نتیجه ای که رسیدم این بود که کار ما نیست خرمن کوفتن، حداقل تا زمانی که از علم سیاست، اقتصاد و تاریخ چیزی ندونم بهتر اضهار نظر نکنم، اولین کارم هم پاک کردن تمام مطالب سیاسی نوشته شده بود. اسم اینجا رو هم عوض می کنم به شاید، چون باز نمی دونم کی تو عالم سیاست طرفدار کیه، هر چند ته دلم امیدوار باشم به پاکی بچه ها.

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 12:19  توسط امین |