![]() |
![]() |
|
|
وقتی به صد صفحه آخر یه کتاب بیشتر از ۴۰۰، ۵۰۰ صفحه ای می رسم، هم دلم می خواد زودتر تمومش کنم و هم هر چی بیشتر جلو می رم حس ناراحتی تو دلم بیشتر می شه، مثه احساس از دست دادن یه دوست که دیگه نمی بینمش. بیشتر وقتا کتاب برام یه دوست واقعی می شه، برا همین به کسی که به کتابام بی حرمتی کنه شدیدا می توپم. این بی حرمتی از تا کردن صفحات و نوشتن تو کتاب شامل می شه تا پخش و پلا کردن روی زمین. نمی دونم شاید یه احساس وسواسی دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 فروردین1387ساعت 0:37 توسط امین |
|
|
به خاطر یه مساله فوری چند روزی رفتم آذربایجان و روز آخر هم تبریز بودم، جاتون خالی برا ناهار رفتم بیرون آبگوشت، از این غذاخوری هایی که بیشتر مشتریاش به نوشابه می گن : کوکا، از اینایی که یه تن خاک نشسته رو شیشه دوغ، از اینایی که اگه تلیت(املاش درسته؟) رو لای نون نذاری با تعجب بهت نگاه می کنن، از اینایی که بهترین حسن غذا از نظر مشتریا همون تکه بزرگ دنبه است، از اونایی که من سوسول ترین مشتریش بودم، کلی حال داد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 12:39 توسط امین |
|
|
البته این نوشته مال فردا است اما گفتم امروز بنویسمش.
علی و سمانه اولین سالگرد ازدواجتان مبارک. ایشالا به پای هم پیر شید. واقعا یکی از دو عروسی بود که بهم خوش گذشته. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 فروردین1387ساعت 21:13 توسط امین |
|
|
خونه ای هفتاد و پنج متری نزدیک فلکه دوم صادقیه خیابون ناهید ۱۸۰۰۰۰۰۰۰ تومان. اگه درآمدم اونقدر باشه که بشه ماهی یک میلیون (علاوه بر مخارج زندگی) پس انداز کنم، ۱۵ سال بعد تو میهن عزیز هسته ایم ۷۵ متر آپارتمان خواهم داشت. دقت کنید، آپارتمان نه زمین. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 22:9 توسط امین |
|
|
1- پودر لباسشویی پاک 2- 2 عدد تخم مرغ => جمعا 400 تومان 3- نان لواش 4- روغن مایع 680 تومان 5- سیب زمینی + نان 100 6- ژتون 960 7- نوشابه 70 8- 10 عدد بلیط 100 9- پنیر 200 10- نان سنگگ 100 11- حساب دیفرانسیل 3200 12- کامپیوتر ها چگونه کار می کنند 1000 13- کاغذ کلاسور 575 14- ظرف یکبار مصرف 15- پنیر بسته ای 900 16- بلیط قطار 5000 17- ژتون 1440 پ.ن.: بنا به پیشنهاد یکی از آشناها اوایل دوران دانشجویی برای تنظیم بهتر مخارج شروع به یادداشت خرید ها و هزینه ها کردم. این کار برای مدت 10 روز انجام شد. این قیمت ها خلاصه ای از این خرج ها است. مربوط به 4/7/82 تا 15/7/82 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 23:59 توسط امین |
|
|
یکی گفت: بچه ای که با مسلسل بازی می کنه، گند می زنه به دنیا.
گفت: اونی که مسلسل رو دست بچه داده، گند زده به دنیا.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 فروردین1387ساعت 15:35 توسط امین |
|
|
تقصیر منه که دارم تو کارخونه باروت سازی کارمی کنم؟ اما اگه کار نکنم که خانواده ام از گشنگی می میرن. چه فرقی می کنه؟ بالاخره یکی می میره بهتر نیست اون که می میره، خانواده من نباشه؟
پ.ن : گلوله هوشمند هم ساخته شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 فروردین1387ساعت 16:3 توسط امین |
|
|
روز اول 29 اسفند قبرستان، نمی دونم چرا این دفعه روشن شدم، هممون یه روز اینجا می خوابیم، یه جور ترس و اشتیاق و احساس تنهایی، خدایا رو زمین خیلی تنهاییم. باد تو درختای تبریزی می پیچه و صدای برگا. سنگ قبر پدر پدربزرگ پدربزرگم که مربوط به 450 سال پیشه و حالا سنگ قبر پدر مادربزرگم شده.
روز دوم 1 فروردین خونه پدربزرگ، سال تحویل، دید و بازدید، دست دادن با کسایی که اصلا نمی شناسم، من واقعا این همه بزرگ شدم که هر کی می بینه باهام دست می ده و عید رو تبریک می گه؟ دشت ،باغ و سم پاشی درختها، این روز تعطیلی، برا کشاورزا تعطیل نیست. تراکتور سواری، چه حالی داد. روز سوم 2 فروردین عجب شیر، خونه دایی، مادربزرگ بیمار، صف نانوایی، همیشه از صف نانوایی بدم می اومده. پله های پشت بوم، خاطرات گذشته، سال کنکور، کتاب حساب دیفرانسیل و انتگرال. کتاب میرزاده عشقی، شعر معروف "باید ر..."، مقالات او. روز چهارم 3 فروردین ده، رسیدن تعدادی از اعضای خانواده از تهران. ده مجاور، مهمانی در خانه خاله پدر. عجب شیر، خانه دایی. مجلس ترحیم یکی از آشناها. بازگشت به خونه اون یکی دایی. روز پنجم 4 فروردین عجب شیر، خانه عمه، ناهار، بازی IGI، اینترنت، هیچکس ON نیست. یه جمله از طالبان در مورد ترور بوتو: ما به زنان حمله نمی کنیم. دلم می خواد هم اینجا باشم و هم نباشم، می دونم برم تهران دلم برا اینجا تنگ می شه، اما اینجا هم حوصله ام سر می ره. روز ششم 5 فروردین ملکان، مهمانی در خانه عمو، بعد از ناهار، میاندوآب، مناظر زیبا، بوکان، بازار بوکان، هیچوقت فلسفه کسایی رو که در عین حال که به یکی علاقه مند هستند اما باز تو خیابون چشم چرونی می کنند رو درک نکردم، پل رودخانه سیمینه رود میاندوآب، احساس تنهایی، ملکان.
روز هفتم 6 فروردین عجب شیر، بازگشت عمو و خانواده از سفر اصفهان، حتما خوش گذشته، سوغاتی، گز. صحرا، درخت بادام و هلو، شکوفه، سفید و صورتی. گل سفید با پرچم های زرد، حرف شازده کوچولو یادت هست؟ هوای صاف و بدون دود. از اینور آسمون میشه با دستت یه نیم دایره بکشی برسی به آنور آسمون. بعضی وقتا فکر می کنم اگه تو کارم موفق بشم، حتما می آم ده برا زندگی. چیه تهران؟ روز هشتم 7 فروردین، روز آخر. خونه عمو، مهمانی، اصرار عمو برا موندن بیشتر، پس دادن بلیط قطار، پشیمونی برا موندن، سریع بر می گردم آژانس مسافربری و چون برق نیست، بلیط ها رو هنوز باطل نکردن، نمی دونم چرا همه چیز می خواد که برگردیم. شب ساعت 1، پشت شیشه قطار، عموم ایستاده و ما داریم براش دست تکون می دیم. قطار تکون خورد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 17:51 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده صادق شریفی نیا میلتا نصیبه تیموری عمو محمد |
|
RSS
|