![]() |
![]() |
|
|
صدای زنگ، صدای آشنایی که خبر از یه واقعه مهم می ده و مژده
از موفقیت خودش، شادی و اضطراب باهم، صدای همه خانواده که بیدارن و منتظر، اعدادی
که به وجودشون شک می کنی و می پرسی: یعنی من 59 شدم؟ بوسه های پدر و مادر که به
پیشونیت زده می شه و خوشحال، صدای داد خواهر از خوشحالی، شکر خدا به خاطر موفقیتم
و به خاطر اینکه برای بینهایتمین بار شرمنده ام کرد، منی که این همه نافرمان بودم،
نماز صبح که می خونم و کلمه به کلمه اش برام مفهومه، الحمد الله ای واقعیه، راحتی
که دارم و دیگه خوابم نمی آد، بربری که شاید برا اولین بار تو عمرم این ساعت
گرفتم، کنایه خواهرم : قدرش رو بدونید، یه روزه. خوشحالم، خیلی خوشحال، موفق شدم،
خیلی از بچه ها هم خوب شدن و به خاطر اونها شادتر. خدایا مرسی. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:18 توسط امین |
|
|
برای یه مرد یه حس خیلی بد این می تونه باشه که فکر کنه به اون چیزی که راستش رو گفته شک دارن و از این احساس بدتر اینه که بفهمه این فکرش اشتباه بوده و از این بدتر اینه که معذرت بخواد و طرف مقابلش اصلا ازش گلایه نکنه .این چند روز واقعا اعصابم خرابه، معذرت می خوام.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:24 توسط امین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10 توسط امین |
|
|
1- قومی که از اسطورههاش جدا بشه و اونها رو از دست بده، وجود
خودش رو از دست داده، دیگه یه قوم نیست، مردمی جدا از هم هستش که فقط کنار هم
زندگی می کنن. 2- سریال شهریار، با این همه نقاط ضعف، تحریفهایی که حتی و
باید خانواده شهریار رو به واکنش وامی داشت، سیاست زدگی و بهره برداری شدید سیاسی
از شخصیت شهریار، بازیگری که حتی نمی تونست یه شعر رو درست بخونه و لهجه مسخره ای
که به شهریار داده شده بود، شهریاری که به قول خودشون چهار زبون رو به راحتی صحبت
می کرد، و ... نمی تونست هدفی جز از بین بردن اسطوره گی شهریار، هدف دیگه ای داشته
باشه. 3- شهریار برا ما ترکا، یه اسطوره است، شاید کمتر ملتی باشه که
این همه شاعر خودش رو دوست داشته باشه، شاید ایرانیا و اونم برا حافظ. خیلی کم و شاید اصلا ترکی وجود داره که
شعری از شهریار رو نشنیده باشه. گفتم ایرانیا و نه فارسها. 4- باور داشته باشید و باور دارم، روزی که ترکا از ترک بودن
خودشون جدا بشن، از ترک بودن خودشون خجالت بکشن، ایران فرداش از هم می پاشه، ترکها
قلب تپنده ایرانن، حالا شما هرچقدر که دلتون می خواد براشون جک تعریف کنید، براشون
لقب بسازید و تحقیرشون کنید. تاریخ رو بخونید و ببینید ترکها همیشه تاریخ، اولین
مردم و یا موثرترین مردم از ایران بودن که یا در مقابل دشمن خارجی ایستادند و یا
در مقابل دیکتاتور داخلی قیام کردن. 5- قبل از هر کسی برای کمال تبریزی متاسفم، هر چند نمی دونم
ترک هست و یا نه. 6- برای مسئولین صدا و سیما هم متاسفم که چنین تیشه به ریشه
اتحاد مردم ایران می زنن. حالت تدافعی شدید ترکها در مقابل فارس زبانها، که منه
تحصیل کردش هم از این قاعده مستثنی نیستم، می تونه نشانه ای از ناراحتی عمیق ترکها
از این سیاست احمقانه باشه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 23:1 توسط امین |
|
|
یادش بخیر، اتاق 121، مهدی یه رادیو ضبط داشت که بهش می
گفتیم: تراکتور، با صدای تق تق کار می کرد و آلبوم "این حال من بی توست"
عصار، اولین آهنگ اتاق، آهنگی که خیلی کمکم کرد تو بحران روحی بعد اون شهریور و اومدن
به دانشگاه. اولین بحثمون به خاطر شرکت مایکروسافت بود که من دو بار گفتم: ماکروسافت
و هادی داغ کرد که ماکرو نه مایکرو و منم ....
بعدش آرش اومد. خرخون اتاق و بحث خر زنی و اشه اشه. بحث دوم
خیلی باحال تر بود. مهدی از همون اول ما رو سر کار می ذاشت. من ازش نمی گذرم. :D .
هادی یه دوربین دیجیتالی داشت که شده بود اسباب بازی و هی عکس که می گرفتیم، همین
حالاشم به اندازه تمام عکسای بعد اون دوران حجم عکساش می شه. سوتی مهدی برا لو
دادن عکسا باعث شد که از پا آویزونش کنیم و هادی مواظب بود اگه از دستمون سر خورد،
با ملاج زمین نخوره. هادی همیشه برا برنامه نویسی کمکم می کرد و شاید یه دلیل مهم
شد برا اینکه بعدها دیگه نتونم تنهایی کد بزنم. مثله یه پدر از ما حمایت می کرد و
با اینکه بیشتر وقتا بیشتر شوخی بود اما بعضی جاها واقعا نجاتمون می داد، مخصوصا
آرش رو. مهدی، ...، کسی که بیشتر از هر کس دیگه ای سر کارم گذاشته، همیشه
به اسم عکس، فیلم می گرفت، اما همیشه نسبت به هم اتاقیهاش یه تعصب خاص داشت،
درساتو خوندی؟ امین این کار رو انجام بدها و ... آرش، با کلاس ترین، خوشتیپ ترین، اجتماعی ترین، خرخون ترین.
با مراسم پسته خوری از اتاق سابقش به تبعید خود خواسته اومد اتاق ما، و جمله معروف
: آرش پاشو پسته بخور (با لهجه خاص باید گفته شه)، همیشه به خواب و درس اهمیت فوق
العاده می داد و ساق پاهای بیرون مونده از شلوارش تو خواب سوژه عکس ما. هنرپیشه
کلیپی به کارگردانی مهدی که هرگز اجازه اکران از آرش نگرفت و حتی تو هارد ما هم
کپی نشد. سال دوم ... مصطفی اومد و اتاق شد 615. اومدن مصطفی به خاطر
فارس بودنش کمی اضطراب ایجاد کرد، اما... مصطفی خیلی باحال تر از این حرفا بود. با
اون خنده خاصش و پهلوهای حساس به غلغلک. سال سوم و دیگه امین رفته بود. چرا؟ قبلا یه دلیل داشتم
براش و اونم احمد بود که می خواستم با دوست صمیمیم هم اتاق شم. اما بعدها یه دلیل
دیگه براش پیدا کردم که برام منطقی تر بود. من 4 سال تموم تو دبیرستان اول بودم،
دو سال اول مدرسه و دو سال اول کلاس، نمی تونستم به همین راحتی آخر بودن رو تحمل
کنم، هر چند معدلم نسبت به هم رشته ایهام بد نبود، اما تو اتاق آخرین بودم. رفتم،
چون من نمی خواستم آخر باشم، می خواستم از فشار عصبی حاصل از عقب بودن راحت باشم،
2 سال اول دانشگاه واقعا برا من عذاب بود، نه برا اینکه هم اتاقیهام بد باشن، نه،
من واقعا تو 121 راحت بودم، هم اتاقیهام عالی بودن، اما ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:41 توسط امین |
|
|
اگه دیدی نمی تونی پرواز کنی، سرت رو نذار لای بالت که نبینی دیگران پرواز می کنن، نگاه کن، تا ببینی و یاد بگیری پرواز رو، یه روز تو هم می پری. اونوقت یاد کسایی باش که نگات می کنن، پس خوب پرواز کن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:59 توسط امین |
|
|
هی نامه می نوسه می خوام برم، آماده ام برم، بذار برم و ... اگه تو می خواستی بری، خودت می رفتی، جار زدن نمی خواست. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:27 توسط امین |
|
|
نمی دونم، اما من تمام تلاشمو کردم، اگه موفق هم نشم، تقصیر من نیست، من تا آخرین لحظه تلاش کردم و از تلاشم هم راضی بودم، نسبت به خیلی از دوستانم بهتر خونده بودم و شاید یکی دو نفر در حد من خونده بودن و نتیجه کنکور آزمایشی هم همین رو نشون می داد. بدبختی ما اینه که آینده مون همه اش به این کنکور ربط داره، از کوچکترین آرزوهامون تا بزرگترینشون گرو همین کنکور که با بد طراحی کردن سوالا امید یک عمر آدم نابود می شه، خدا کنه قبول شم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:19 توسط امین |
|
|
بچه که بودم از شنیدن اینکه خارجیها وقتی میوه می خرن یکی دوتا می خرن، تعجب می کردم و احساس غرور که ما کیلویی می خریم و بعضی وقتا جعبه ای. چند روز پیش تو ولیعصر زده بود: زردآلو، نیم کیلو 1500 تومان. نیم کیلو زردآلو حدوداً 6، 7 تا می شه. اگه همین طوری جلو بریم، سال بعد می زنه: 250 گرم زردآلو، 1500 تومان. یعنی 4 تا زردآلو 1500. داریم مثه خارجیا میشیم. جای افتخار داره. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط امین |
|
|
یادته؟ حنا دختری در مزرعه؟ همیشه اون دوک نخ ریسیش که با عوض شدن پس زمینه باز هم می چرخید منو سحر می کرد. فوتبالیستها؟ همیشه آدم بزرگها می گفتن: اه، باز اینا که رفتن اسمون و دو روز دیگه میان پایین و من حرص می خوردم چرا نمی ذارن نگاه کنیم. آنه شرلی؟ آهنگ تیتراژ آغازیش و حرف های ادبی که آنه می زد. زنان کوچک؟ من از مگی خیلی خوشم می اومد، همیشه عصبانی بود. ممول؟ سوار جغدش می شد و دختر مهربون رو می دید، جهانگرد هم با اون لباسش که هیچوقت صورتش دیده نمی شد. کشتی فضایی؟ عاشق اون هواپیما ها بودم، یکبار یه طرح ازشون کشیدم، بد در نیومد، می دونستی نقاشیم خوب بود؟. یوگی و دوستان؟ با اون کشتی پرندشون. میتیکومون، وای اون نشانش رو که در می آورد خیلی حال می داد. حاچ زنبور عسل؟ من از اون جونور گنده که دستای شاخکی داشت و چند تا دندون واقعا می ترسیدم. چاق و لاغر؟ اون آدم آهنی و اون ژیان خوشگلشون. کلاه قرمزی و پسر خاله؟ به سوی پارادایز؟ بچه های مدرسه والت؟ بابا لنگ دراز؟ زبل خان؟ باخانمان؟ بچه های کوهستان آلپ؟ زورو؟ .......... آخ کاش می شد برگردیم همون موقع، کاش می شد مثله اونوقتها فقط به فکر این باشیم ...نه، اون موقع ما اصلا به چیزی فکر نمی کردیم. خوندی کتاب عقاید یک دلقک رو؟ خواهرش، هنریته می گه: به هیچ، به هیچ فکر می کردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:31 توسط امین |
|
|
گل سفید من، گل سفید من، تو برای من، مثل جنگلی برای الف ها، تو برای من، مثل میتریلی برای دورف ها، تو برای من، مثل آزادی هستی برای انسانها، تو برای من، مثل شمشیری برای یه جنگجو، تو برای من، مثل پروازی برای پرنده در قفس، تو برای من، مثل مرواریدی برای صدف، تو برای من، مثل آبی برای آدم تشنه، تو برای من، مثل ...، نه، مثل نه، تو برای من خودتی، یه گل سفید تو اخترک B612 من. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:31 توسط امین |
|
|
جلسه آخر کلاس آیین نامه فهمیدم: مدرس ما نمونه زنده مرحوم دکتر مصدق، واقعا شبیهش بود. کلاس آیین نامه: از 25 نفر، 3 نفر بی سواد، 2 نفر میان سال، 1 نفر بالای 50 سال، 5 نفر بین 30 تا 40 سال و بقیه زیر 30 سال. آموزش شهری: بیشتر راننده ها مراعات حال کسی رو که داره تازه رانندگی رو یاد می گیره می کنن، می شه هنوز به ایرانیا امیدوار بود، موتر سوارا واقعا احمقن، پیاده ها دست جونشون موندن، بر خلاف چیزی که انتظار داشتم خیلیا قوانین رو رعایت می کنن، از رانندگی داره خوشم می آد، امروز با 65KM هم رانندگی کردم، بدترین جایی که می تونه وجود داشته باشه دور زدن تو یه خیابون دو طرفه است تا حالا نشده خاموش نکنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:44 توسط امین |
|
|
بعضی وقت ها روزنامه های عصر کمک زیادی می کند: مانند تلویزیون دیدن وجودم را از افکار پریشان دور می کند. به ورق روزنامه پرداختم و نگاهی سطحی به عناوین آن انداختم، تا اینکه چشم به اطلاعیه ای افتاد که با خواندن آن کلی خندیدم. نشان لیاقت فدرال آلمان برای آقای دکتر هربرت کالیک. او همان جوانی بود که از من به خاطر توهین به نازی ها شکایت کرده و در حین محاکمه با لجاجت و سرسختی اصرار به مجازات من داشت. او مبتکر این ایده استثنایی بود که برای مبارزه نهایی، پرورشگاه یتیمان را تجهیز و بسیج کند. می دانستم که او حالا به یک حیوان وحشی و والامقام تبدیل شده است. در این گزارش چنین آمده بود که او "به علت تلاش های بی شائبه در گسترش افکار آزادی طلبانه در میان جوانان" موفق به کسب چنین افتخار و نشانی گردیده است. ..... یادم آمد که کالیک در یکی از نطق هایش از "شهوت خشونت" و "ماکیاولیسم جنسی" سخن گفته بود. وقتی به ماکیاولیسم جنسی او فکر می کردم دلم به حال زنان بدکاره ای که او برای خاموش کردن شهوتش پیش آنها می رفت می سوخت. این دلسوزی من مثل احساس همدردی ام با زنانی بود که از لحاظ قانونی مجبور به انجام وظایف زناشویی شان با مردی حیوان صفت بودند. به دختران بی شمار، جوان و زیبا فکر می کردم که سرنوشتشان اینکونه رقم خورده بود که مجبور بودند یا در مقابل پول با کسانی چون کالیک یا بدون دریافت پول با شوهرانشان همبستر شوند و "آن کار" را بدون اینکه هیچ میل و رغبتی به انجام آن داشته باشند، انجام دهند. از کتاب "عقاید یک دلقک" نوشته هاینریش بل، ترجمه محمد اسماعیل زاده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:39 توسط امین |
|
|
اگر تیمور همه جا در سر راه خود طی یورش های بی امانش، کله منار های خوف انگیز خویش را وسیله خلع سلاح روحی دشمنانش کرد و به خاطر بنای آن مناره ها نفوس بیگناه را معروض قتل و هلاک ساخت، البته مصالح آن مناره های شیطانی را آن مرد لنگ به دست خود فراهم نساخت سر هایی که در آن هنگامه های جنون و جنایت به پای او در می غلتید و بعد از آنکه از پوست و مغز پرداخته می شد برای خرسندی وحشیانه او مصالح بنای کله منار هایش می گشت، به دست سربازان تحت فرمان او بریده شد و آنها در اجرای فرمان مرد لنگ چنان حرص و شوق و شتابی داشتند که بی شک همواره تعدادی بیش از آنچه مقتضای فرمان بود در اطراف مناره های او به عنوان مصالح « زاید بر مصرف» باقی می ماند. ..... اگر شاه سلیمان صفوی که بعضی حکام ولایتش به جای هر هدیه دلپسندی دختران زیبا برایش شکار می کردند و به رسم پیشکش به حرمخانه اش می فرستادند، یک بار در جشن «خاج شویان» ارامنه جلفا ( از مناطق اصفهان) بیست و یک دختر زیبای ارمنی را به حیله ربود و آنها را به زور در حرمسرای خویش نگهداشت، البته شخص او درین شکار انسانی خود را به خطر نیانداخت. او فقط میل و هوس شاهانه اش را اضهار کرد اطرافیان صوفی اعظم و کسانی چون کلانتر ارمنی جلفا بودند که برای تفریح خاطر ملوکانه اش اسباب این رسوایی را تدارک دیدند، و حتی شاه را بعدها هم به تکرار نظایر این شکار شیطانی تشویق کردند. اگر کلانتر جلفا، و اطرافیان حضرت اعلی نبودند برای آن تاجور شرابخواره شهوت باره بیمارگونه، هوس ملوکانه هم در همان مرحله هوس می ماند و مجال تحقق پذیری نمی یافت. ..... آقا محمد خان قاجار خروارها چشم از اهل کرمان بیرون آورد اما در اجرای این حکم موحش و وحشیانه، خود او از روی اسبش تکان نخورد، مجذوبان و مرعوبان موکبش بودند که راه افتادند و حتی بیش از آنچه او خواسته بود برایش چشم های خاموش نازنین پیشکش آوردند. از کتاب "روزگاران" فصل آخر، نگاهی به گذشته. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 توسط امین |
|
|
حمید عزیز وقتی برام کامنت گذاشتی "امین می زنم لهت می کنما"، واقعا تعجب کردم، از چی ناراحتی؟ از اینکه من مطلبی عاشقانه نوشتم؟ و یا اینکه من عشق خودم رو به گلی عنوان می کنم؟ حمید عزیزِ عاشقتر از هر عاشق، اظهار عشق به معشوق راه رسیدن به تکامله، راه اینکه عیب های خودت رو ببینی، راه اینه که ببینی عشقت در حال کامل شدنه یا نه. حمید مهربان، نوشتن مطلبی عاشقانه جرم نیست، وقتی جرمه که در جامعه ای بسته و دور از آزادی زندگی کنیم، حمید، برای رسیدن به یه جامعه آزاد باید عاشق باشیم، باید عاشق همدیگه باشیم و من، اینجا، با نوشتن، تمرین عاشقی می کنم. حمید، "نجات جهان تنها در گرو عشق انسانها به هم تحقق می یابد! همین عشق های ساده عظیم،همین نگاه های ممنوع محرمانه، جهان را نجات می دهند."* حمید، از عشق نوشتن و از گل، نباید در جامعه ممنوع باشه، چه برسه به یه محیط محدود که به جز دوستانم، تعداد افراد کمی بهش سر می زنن، وقتی دوستانم نوشته من را چنین محکوم می کنن، صمیمی ترین دوستانم، نباید از جامعه انتظار داشته باشیم وقتی سرما همه کشور رو در می گیره، نگن خدا رو شکر، ما که گاز داریم و شعله بخاری رو زیاد کنن، نباید انتظار داشته باشیم مثله لاشخور ها منتظر افتادن کسی نباشن. حمید، نوشتن من از عشق به یک گل، نوشتن از آزادیه، نوشتن از دوست داشتنه، نوشتن از بچه ای تو آفریقا است که لاشخور کنارش منتظر مردنشه و همون زمون تو آمریکا کلی بچه با اضافه وزن وجود دارن. حمید، عشق من به یک گل می تونه واقعی باشه، و این مهم نیست که گل من، سفیده، دو رنگه و یا سرخه، مهم اینه که من می گم سفیده. سفید برای من، رنگ زیبایی و مهربانیه رنگ وفاداری و صداقت رنگ پاکی و تمیزی** رنگ تازگی و طراوت رنگ پرواز. *: قسمتی از مقدمه مترجم کتاب "یک مرد" ، نوشته اوریانا فالاچی، ترجمه یغما گلرویی. **: تمیز از نظر اخلاقی رو می گم. پ.ن.: حمید می دونم هدفت از این کامنت چی بود و به این نوع نوشتن گیر ندادی، اما بهانه ای شد برای جواب دادن به کسانی که این نوع نوشتن را نمی پسندن و یا حرفای مفت می زنن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:35 توسط امین |
|
|
قبلا فکر می کردم باغبونه که با آب دادن به گلش، به اون زندگی می بخشه، اما حالا می دونم که این گل هستش که با زیبایی و طراوتش، با نازش، با مهربانیش و بوی زیباش زندگی رو به باغبون هدیه می کنه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:56 توسط امین |
|
|
برا خوندن این پست اول باید این رو خونده باشید. یه کبوتر نشسته بود رو سیم برق،کلاغ نشست کنارش و گفت: چرا اینجا نشستی؟ اینجا کلاغا می شینن. گفت: می خوام کلاغ بشم. کلاغه گفت: نمی تونی، کلاغ شدن دل سیاهی می خواد و رو سیاهی. گفت: می شم، فقط یادم بده چطور بچه کبوترا رو بگیرم. کلاغه گفت: راحته، می شینی رو یه آنتن روبروی خونه ای که کبوتر لانه سوخته، بعد منتظر می شی.... یه کبوتر رو آنتن ساختمان روبرویی نشسته و داره تراس خونه رو دید می زنه، نگران بچه کلاغا می شم، پا می شم برم جلوشو بگیرم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:30 توسط امین |
|
|
خواستم زیباترین جملات رو برات بگم، اما دیدم هر چی بگم به زیبایی اسمت نمی شه، گل سفید من. ساکت شدم و اسمت رو برا خودم تکرار کردم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:59 توسط امین |
|
|
در کل فیلمی بود که ارزش یکبار دیدن رو داشه باشه، یکی از نکات بسیار خوب فیلم که در مورد یک زن خانه دار ساخته شده ، شرح جزئی ترین مسائل زندگی یک زن خانه دار بود، مثلا صحنه ای از فیلم که پودر لباس شویی رو تو ماشین لباسشویی می ریزه، با دستش پودر رو پخش می کنه یا برخورد پسرش برای همراهی اون برای کلاس زبان که به نوع لباس طاهره (روسری) گیر می ده و یا نگرانی همسایه از شوهر دادن دخترش و یا نوع رابطه تازه عروس همسایه روبرو با شوهرش و یا آماده کردن خودش برای ورود شوهر ... بازیگر نقش طاهره( هنگامه قاضیانی) واقعا نقش رو خوب بازی کرده و یه مادر خانه دار شده. اما به نظر من فیلم معایب زیادی داشت، نکات نگفته زیادی که بیننده رو گیج می کنه : 1- چرا طاهره می ره سفر؟ (1- به خاطر اختلاف با همسر که اول فیلم "مردم ایران سلام" با صحبت در مورد ازدواج سرسری جوانان به این موضوع اشاره می کنه و حتی اسم فیلم هم از این نکته برداشت شده؟ اما اگه اختلاف دارن چرا شوهرش "منم جیرانم" خطابش می کنه و طاهره هم با جانم جواب می ده؟ 2- به خاطر منشی شوهرش که چند سکانس فیلم به حسادت طاهره به منشی مربوط بود، داره از خونه می ره؟ اما باز هم نمی تونیم با همان مورد خطاب واقع شدن "منم جیرانم" و همینطور پرسش شوهرش در مورد "طاهره کجایی؟" و یا نقشه های شوهرش برای خونه بزرگتر با این دلیل کنار بیاییم. 3- به خاطر والیدنش؟ خوب پس چرا اول فیلم پیغام تلفنی که می پرسه چرا می آی؟ "نگران شدم" نقش می بنده؟ ... ) 2- در صحنه ای که شعر می گه، چرا گریه می کنه؟ (1- به خاطر عدم توانایی بر بیرون آوردن خودکار؟ یک زن خانه دار که در طول فیلم به این نکته اشاره می کنه که تقریبا موفقه، اونقدر شخصیت قوی داره که نباید به همین سادگی به گریه بی افته. 2- به خاطر موضوع شعرش؟ اما شعر که در مورد اولین دیدارش با معشوق بود و معمولا این موضوع باعث شادی می شه، مخصوصا که رابطه اش با اون خوبه.... ) طاهره به سفر رفت؟ (1- آره، اما جواب به شوهرش که می گه اینجام، یه چیزه دیگه بیان می کنه. 2- نه، یعنی یه سوال شوهرش که می گه: "کجایی؟" از رفتن منصرفش می کنه؟ و یا استخاره ای که می کنه؟ اما اون که جوابش خوب بود "چیزای خوب، چیزای خیلی خوب"، در ثانی مگه استخاره برای دختر همسایه نبود؟ و یا تواناییش برای استخاره کردن؟...) و خیلی نکات دیگه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:20 توسط امین |
|
|
اگه یادتون باشه گفته بودم که قصد دارم برای رسیدن به یک نوع آگاهی نسبت به اجتماع اطرافم تاریخ معاصر بخونم و در این مورد هم از استاد غفوریان مشورت گرفتم و ایشون هم چند تا کتاب بهم پیشنهاد داد. به دلیل کنکور ارشد متاسفانه چند ماه این کار تعویق افتاد، امروز اولین کتاب از این مجموعه یعنی روزگاران نوشته دکتر زرین کوب رو تمام کردم، در ادامه نقدی رو فقط به عنوان راهنمایی برای کسی که می خواد این کتاب رو تهییه کنه و نمی دونه کتاب مفیدی هست یا نه، می نویسم: 1- کتاب برای کسی که نیاز به اطلاعاتی جامع در مورد تاریخ ایران در حداقل زمان ممکن را دارد بسیار مفید است. 2- یکی از ویژگی های بسیار خوب این کتاب تاکید و توجه به وضعیت مردم و فرهنگ حاکم در حد ممکن است. به طوری که بعد از اتمام دوران پادشاهی یک شاه مقتدر و یا پایان حکومت یک سلسله به وضع حاکم بر جامعه، خدمات پادشاه در این رابطه و نیز کارشکنی آنها و همچنین علمای عصر توجه شده و آن را مورد بررسی قرار داده است. 3- بی طرفی نویسنده در طول کتاب که هم حسن های حاکم زمان را نشان می دهد و هم عیب های او را، بسیار چشمگیر است، هر چند در مورد سلطنت پهلوی از دیدگاه یک خواننده بی طرف اینگونه استنباط می شود که رویه قبلی هر چند وجود دارد اما کمرنگتر شده و بیشتر عیب این دو پادشاه مدنظر قرار گرفته است. 4- از دوران بعد از انقلاب مشروطه، مطالب بسیار خلاصه تر شده است، البته این عیب با معرفی تعداد قابل توجهی منبع در مورد این دوره و نیز سایر اعصار در فصل آخر کتاب _نگاهی به گذشته_ بر طرف گردیده است که برای یک جستجوگر و محقق بسیار می تواند مفید باشد. 5- نثر بسیار شیرین و زیبای نویسنده خواندن کتاب تاریخ را که برای بعضی ممکن است خسته کننده باشد لذت بخش خواهد ساخت. 6- یکی دیگر از عیب های کتاب استفاده از سه تاریخ میلادی، قمری و شمسی در عصر های متفاوت است که خواننده برای تجسم زمان وقوع حادثه دچار مشکل می شود، هر چند این عیب چندان آزار دهنده نیست. 7- هر چند بی طرفی نسبت به جریان های داخل کشور در کتاب بسیار قابل تاکید است اما علاقه نویسنده به میهن، این مهم را در مورد کشور های همسایه و رابطه آنها با ایران دچار خدشه ساخته است، البته این عیب در سایر کتاب های نویسنده از جمله کارنامه اسلام هم مشهود است. 8- در آخر کتاب را به کسانی پیشنهاد می کنم که در آغاز یک مطالعه عمیق تاریخ معاصر هستند و نیاز به پیش درآمدی بر کل تاریخ ایران دارند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:22 توسط امین |
|
|
۱- از اتوبوس که پیاده می شم، می رم به طرف میدون انقلاب تا به کتاب فروشی مورد علاقه ام برسم. دو تا دختر جوان دارن همون طرفی می رن، سه تا پسر روی پله های بانک ملی نشستن، دخترا که از جلوشون رد می شن، یکی شون داد می زنه: می آیید با هم بریم ناهار و وقتی می بینه دخترا جوابش رو ندادن یه فحش ناموسی می ده. سرعتم رو زیاد می کنم و از کنار دخترا رد می شم. دارم می رم که می شنوم یکیشون به اون یکی می گه: چی گفت؟ این یکی هم می گه :... و بعد هر دو تاشون می زنن زیر خنده. نکته : از اینجا به بعد مطلب کمی باز و صریح نوشته می شه و کسانی که دوست ندارن، لطفا ادامه ندن. ۲- یه بار یه فلش دیدم که داشت سرگذشت یه حروم زاده رو نشون می داد که چطوری یه مرد به یه دختری تجاوز می کنه و حاصل همین حروم زاده می شه و بزرگ می شه و آخرشم به یه دختر تجاوز میکنه و اون دختر هم یه حروم زاده دیگه به دنیا می آره که پسر همین حروم زاده است. ۳- فرض کنیم این خانم ها ازدواج کنن و دارای فرزند هم بشن، فرزندی که این خانم پرورش می ده و روانه اجتماع می کنه، چه جور انسانی می تونه باشه؟ ۴- برای رسیدن به یه جامعه سالم که مدام رشد می کنه و بر مشکلات غلبه می کنه، نیاز به همچین مادرانی نداریم. ۵- باید چیکار کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:39 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|