تبليغاتX
شاید
نگارا رحمی نما به چشم ترم
که من از زلفت بتا شکسته ترم
اگر بردم جان از غم دوران
ز درد فراق تو جان نبرم
عزیز دلم، بت چگلم، آبروی چمن
بهار مرا، خزان منما، نازنین گل من.

 ملک الشعرای بهار
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 23:4  توسط امین | 
از این هفته تصمیم دارم هفته ای یه کتاب معرفی کنم.
این هفته یه نمایشنامه است،
عنوان : مرگ فروشنده (مرگ دست فروش)
نویسنده: آرتور میلر
مترجم: عطاالله نوریان
ناشر: نشر قطره
قیمت: 1800
سال چاپ: چاپ سوم، 1385

توضیح در مورد متن کتاب: کتاب در مورد زندگی یک دست فروشه، کسی که عاشق زندگی تو یه محیط دور از جنجاله، دور از سرمایه داری، دور از هیاهوی شهر، کسی که از برج ها بدش می آد چون باغچه خونش رو از سایه پر کردن و اون نمی تونه تو حیاط سبزی بکاره، کسی که برای بچه هاش و به خصوص فرزند بزرگش یه بت بوده ولی به خاطر یه اشتباه، محبوبیتش رو از دست می ده و شاید فکر می کنه از دست داده، کسی که .... شاید وقتی اسم نمایشنامه رو می خونید بگید اه، یه کتاب خسته کننده، اما آرتور میلر نویسنده فوق العاده است، در کل کتاب همه صحنه رو می تونید مجسم کنید، مثه اینه که رفته باشید تئاتر، حتی وقتی می گه :آهنگ تند و یا ملایم، شما با تمام وجود درک می کنید چه آهنگی رو می گه. وقتی نقد اول کتاب رو بخونید، فکر می کنید یه کتاب ضد سرمایه داریه، آره هست آما قبل اون یه کتابه، برا مردی که دوست داره بچه هاش موفق باشن.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:57  توسط امین | 
راستش تا همین دو ساعت پیش کار معاونت دانشجویی زنجان رو محکوم می کردم، اما بعد فکر کردم چرا باید فضای جامعه اینطور باشه که به مسایل خصوصی افراد تجاوز بشه، بله کار این شخص خیلی بد بوده، ضد حقوق بشر بوده و از پستش سو استفاده کرده و باید محاکمه بشه، اما این هم درسته که لینکی که من گذاشتم برا دانلود فیلم آبرو ریزیش، تجاوز به حریم شخصی این فرد بوده، من و هر کس دیگه ای که این کار رو کرده حقوق بشر رو زیر سوال برده و اگه می خواهیم روزی به دموکراسی برسیم، روزی بشه که آزادی به تمام معنا وجود داشته باشه، قبل از هر کس باید خودمون رو اصلاح کنیم. لینک فیلم رو بر می دارم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:43  توسط امین | 

با مشت و لگد، معنی امنیت چیست؟ با نفی بلد، ناجی امنیت کیست؟

 با زور مرا مگو که امنیت هست با ناله ز من شنو که امنیت نیست

 فرخی یزدی.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:57  توسط امین | 

سکوت، سکوت، سکوت، نشسته اید اونجا و هیچ کاری نمی کنید، کاری هم مگه می تونید انجام بدید؟ نمی دونم چرا می خواستید برفها آب شن، هوا گرم شه؟ سکوت کنید؟ آخ، ای برگهای نارنین، رنگتون دیگه سبز نیست، بیشتر به سیاهی می زنه. چرا نشستید و کاری نمی کنید؟ حداقل زرد شوید و بریزید تا زمان بودنه وقت اومدنه پاییزه، تابستون موندنی نیست. ارزشش رو داره.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:36  توسط امین | 

در بیست و سه سال پیش در چنین روزی، فرزند ذکوری با چهل و پنج سانتیمتر قد و دو کیلو و هشت صد گرم وزن در خانواده ای علم دوست پا به عرصه وجود نهاد. قصد بر آن بود که محمد امین اش بنامند، لیک در دفتر ثبت اسناد دلیل آورده بودند نام پیغمبر است و باید با صلوات آورده شود، نمی شود. نام عموی طفل محمد بود، لاجرم نامش امین گشت. از همان زمان کودکی نبوغ کودک مشهود و صبر او بر سختی های زندگی مثال زدنی بود، شب اول تا صدای کودک برخواسته بود، شیشه شیر را که مملو از شیر گاو بود در دهانش فرو برده بودند و صبح دم طاقت کودک طاق شد و نعره ها زد و جامه ها درید، مادربزرگ طفل چو این دید، چاره کار در طبیب یافت. از چهل روزگی سعی بر یادگیری لغت "جیش" را داشت، و هر زمان که به قضای حاجت روی می آورد، مادر به آموزاندن این لغت اهتمام تمام می ورزید، فرزند نخستین بود و بی تجربگی والدین. بند نافش را در مسجدی انداختند، تا فرزندی شود صالح، که فرزند صالح گلی است از گلهای بهشت. از کودکی به خواندن و خوانندن کتاب علاقه ای داشت زیاد، گویند کتابی بود به نام "شاخهای ملوس"، مادر طفل به اصرار کودک بارها کتاب را خواند و از نو شروع به خواندن کرد تا دلیلی باشد بر فرهنگ دوستی فرزندش. امروز زاد روزش است، یادش گرامی و تولدش مبارک.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط امین | 

                                          

فرق کمونیسم با تروریسم اسلام گرا اینه که کمونیسم یه هدف ثابت بود، تو یه کشور بود و وقتی از بین رفت، دیگه از بین رفته بود، اما تروریسم اسلام گرا اینطور نیست، همه جا هست و هیچ جا نیست، تو افغانستان هست، باهاش جنگیده می شه، اما از بین نمی ره، به عراق حمله که می شه بوجود می آد، چون کارخانه های اسحله سازی آمریکا نیاز به تولید اسلحه دارن، بیشتر شبیه یه سرطان بدخیم می مونه و دکتر از این که باید دوباره عمل کنه خوشحاله.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:12  توسط امین | 
سرزنشم مکن که تو شیفته تر ز من شوی         گر نگری در آینه روی چو ماه خویش را

پ.ن.: کتاب قلیچ خانی رو از احمد منصوری گرفتم، خیلی شعرای قشنگی داره، سعی می کنم از این به بعد ازش بنویسم.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:2  توسط امین | 
جدیدا رونق گرفته، تعداد زیادی خانم جوان با ظاهری نسبتا مرتب که دست فروشی می کنن. قبلا بیشتر پیرمردها و پیرزنها بود، اما حالا با ورود نسل سوخته 60 تا 67 به بازار کار، گدایی هم دور از چشم نمونده.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:21  توسط امین | 
اینکه با پول باباش آدم شه و بیاد پز بده که من آدم شدم،
اینکه با زور باباش یه قسمتی از پارک رو بگیره و نذار دیگران از اونجا استفاده کنن،
اینکه با پارتی باباش سوار تاب بشه و منو نذاره که سوار شم،
اینکه به خاطر باباش بچه ها تحویلش بگیرن،
اینکه باباش برا اینکه 10 شده تو درس ورزش، براش توپ چهل تیکه بگیره و بیاد پزش رو بده،
اینکه ....
به خاطر اینه که من امکان این کار رو تو پارک بوجود آوردم، پس تقصیره منه!

پ.ن.: اینا رو با نگاه کردن به یکی از ارشدا دارم می نویسم.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:36  توسط امین | 

تو پارک برا نگاه کردن به بچه هایی که تاب بازی می کردند و یا بزرگهایی که از گرونی می گفتن، گیر کردم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:25  توسط امین | 
زمستان سرد بود، خیلی، همه خرماها رو سرما خراب کرد، امروز یکیشون رو اعدام کردن، خیلی صحنه وحشتناکیه، جنازه یه نفر خرما رو سنگفرش های پارک.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:26  توسط امین | 

شروع، ورودی دانشگاه، مسجد دانشگاه، خیابون حافظ، اتوبان تهران-قم، مس بود، می خوان طلا کنن، گندم ها زرد شدن، ماشین کمباین داره خوشه چینی می کنه، "نه خسته ای می گم"، باغهای انگور، زمین هایی که حاصل کارشون رو بردن و لغت ولشون کردن، خنده هایی که زده می شه، ریل آهن مسیر جنوب، طرف آذربایجان هیچوقت همچین زمینی دیم کاشته نمی شه، بهاره بهاره دلم آروم نداره، همه خوابن، گشنمه، از مسافرت با اتوبوس خوشم می آد، اصفهان نصف جهان، خیابونایی که برق می زنن، احساس هیجان شدید که اینجام، سی و سه پل، زاینده رود، وای چه خنکه، کورش کبیر، پل خواجو، بستنی مشتاق، "خنداب" برامون خرید، شام مرغه، خیلی خسته ام، منتظر رسیدن بچه ها، پاگرد پله ها، تخمه، رسیدن، خواب.

صبحه، دارن می رن چهل ستون، حمید اینا هم شب رسیدن، حاضر شدیم که بریم، ترجیح می دیم باهم باشیم، زیر زمین خونه قبلا سالن بدن سازی بوده، من چهل ستون رو یه بار دیدم تا حالا، وقتی هشت سالم بود، خیلی کم یادم مونده، اما خوب با بچه ها بودن رو ترجیح می دم، جات واقعا خالیه، عصر، نقش جهان، عالی قاپو، دست احمد درد نکنه با عکس فوق العاده ای که ازم گرفت، حوض آب و خاطره توضیح مهدی در مورد نحوه آبرسونیشون، تابلوهایی که ماله هفتصد سال پیشه و حالا سانسور شدن، عکس زنی که صورت و سینه هاش سفید شدن، طالبان، پله های زرد و آبی که معنای خاصی دارن و یادم نیست، ساعت شش و نیم، درها بسته شدن، بعد می گن باید درآمد گردشگریمون رو بالا ببریم، با کدوم مدیریت؟، داخل هیچکدوم از مسجدا رو ندیدم، شهر واقعن قشنگیه، تمیز، سرسبز، سوغاتی، گز، بلداجی برا پسته ای خوبه، کرمانی برا بادوم، سکه رو نمی دونم، امشب آخرین شبیه که جماعت هشتاد و ای باهمن، تا ساعت دو باهمیم، مدیریت ضعیف برگزارکنندگان اردو، اما باز هم دستوشون درد نکنه، وظیفشون نیست که، می گن شبیه لمپاردم، نه من نمی خوام.

می ریم نصر آباد، قشنگه، ناهار کباب، می دونستید ما بهترین و صمیمی ترین ورودی های دانشکده هستیم، من واقعا از اینکه هشتاد و سه ای نشدم خوشحالم، ما هر کاری که خواستیم انجام دادیم، از اعتصاب گرفته تا کنکور ارشد، هر کاری که خواستیم، می گفت: از اینکه سفرم تموم شه و برگردیم خونه ناراحت می شم، می گفتم: من هر حر کتی رو یه سفر می دونم که داره شروع می شه، وقتی بر می گردیم خونه سفری جدیده، اما این بار. . . ، از هر خیابون که رد می شیم ناراحتم، پایان محدوده شهر، جاده قدیم، چرا جاده قدیم همیشه قشنگ تره؟، جاده قدیم تبریز هم قشنگتره، هر چی اصفهان سرسبز تر از تبریزه جاده اش برعکسه، خشک و بیابونی، قم، یه جا پیدا کردیم برا دستشویی، عوارضی قم، اتوبان تهران-قم، خوابم می آد،. . .، تهران، میدان انقلاب، مغزم تعطیله، تا شروع کنه به کار طول می کشه، خیابون رشت، ورودی دانشگاه، تمام.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:49  توسط امین | 

یه سال گذشت، تو این یه سال چه اتفاقاتی که افتاده و چه اتفاقاتی که نیافتاده، عدم قبولیم تو کنکور، سر کار رفتنم، شش ماه درس خوندن دوباره که کلا از دانشگاه و بچه ها دور شدم، استرس شدیدی که اگه قبول نشم چی می شه؟، کنکور مزخرف و سوالات احمقانه، دلداری که دوستام بهم می دادن، تاکید مازیار که قبول می شی، شبایی که به فکر نتایج کنکور از خواب می پریدم و دلم آتیش می گرفت، صحبت هام با دوستانم، تنهایی که احساس می کردم. رتبه خوبم تو کنکور باعث شد بتونم به قولی که به خودم داده بودم عمل کنم اینکه نباید تسلیم شم، پارسال بعد اعلام نتایج که زده بود مردود، رفتم پارک سر خیابون، نشستم رو چمن ها و گفتم سال بعد همین موقع همینجا موفقیتم رو به خودم تبریک می گم و گفتم، تو این یه سال از خیلی کارها و تصمیماتم پشیمون شدم و گفتم ایکاش این کار رو نمی کردم، اما تو این یه سال هیچوقت از یه چیز پشیمون نشدم، تصمیمی که پارسال همین موقع یعنی هفتم خرداد گرفتم.

پ.ن.1: تو این یه سال خیلی بزرگ شدم.

پ.ن.2: تو این یه سال خیلیا بهم کمک کردن، به غیر از خانوادم، خیلی از دوستانم، مازیار، حمید، پژمان، علی طهوری، احمد و تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 20:44  توسط امین | 
یکی برام کامنت گذاشته بود :
سلام دوست من
تا کی میخواید توی لاک خودتون باشید از خاطره های روزانه بنویسد یا شعرهای عاشقونه
هم وقت خودتون و هم خواننده هاتون رو بگیرید اون هم دراین شرایط حساس
وقتی همه با هم باشیم دیگه نمیتونند همه را فیلتر کنند
برای نجات خودتون و فرزندانتون بنویسید و قلم را ارج نهید

http://www.maslloob.blogfa.com/
http://kurosh-iran.blogfa.com/
http://farzandezamin.blogfa.com/
http://jamasbamardan.blogfa.com/
http://krad.blogfa.com/

با اینکه می دونم کسی که کامنت بالا رو گذاشته، اصلا اینجا رو نخونده و فقط آدرس وبلاگ ها رو وارد کرده، اما بهش جواب می دم:

1-کسی شما رو دعوت نکرده که بخواهید وقتتون را با خوندن اراجیف نوشته شده هدر بدید. در ثانی من با نوشتن این مطالب خودم را آرام می کنم، تمرین نویسندگی می کنم و از مطلبی که تو وبلاگم می ذارم لذت می برم، هر بار که وبلاگم رو می خونم کیف می کنم.

2- من دوست ندارم سیاسی بنویسم. هر کسی هم که داره سیاسی می نویسه احمقه، فضای وبلاگ فضای محدودیه که خواننده محدود داره و کسایی که مطالب سیاسی رو می خونن خودشون از موضوع آگاهن، فقط داره دور تسلسل ایجاد می شه و دور تسلسل باطله.

3- به نظر من وبلاگ نویسی ما ایرانیها مثه سایر کارهامون پر از تندروی، جوگیری و حرکات شتاب زده است، درحالی که جامعه نیاز به آرامش و صبر داره، ممکنه یک فرآیند سالها و شاید دهه ها طول بکشه تا در یک جامعه جا بیفته.

4- کسی که کامنت بالا رو گذاشته، تو وجودش دیکتاتوری و توتالیتر رو باور داره که می خواد با روشی سفسطه آمیز من وبلاگ نویس رو به دنبال اهداف خودش بکشه، پس نمی تونه یک رهبر خوب برای رسیدن به آزادی باشه، دانشجوهایی هم که در زمان سخنرانی یک مخالف هو می کنن، هنوز از نظر دموکراسی نوزاد هستن.


+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 21:27  توسط امین | 

پسري جوان که يکي از مريدان شيفته شيوانا بود، چندين سال نزد استاد درس معرفت و عشق مي آموخت. شيوانا نام او را “ابر نيمه تمام” گذاشته بود و به احترام استاد بقيه شاگردان نيز او را به همين اسم صدا مي زدند. روزي پسر نزد شيوانا آمد و گفت دلباخته دختر آشپز مدرسه شده است و نمي داند چگونه عشقش را ابراز کند!؟ شيوانا از “ابر نيمه تمام” پرسيد:” چطور فهميدي که عاشق شده اي؟!”

پسر گفت:” هرجا مي روم به ياد او هستم. وقتي مي بينمش نفسم مي گيرد و ضربان قلبم تند مي شود. در مجموع احساس خوبي نسبت به او دارم و بر اين باورم که مي توانم بقيه عمرم را در کنار او زندگي کنم!”

شيوانا گفت:” اما پدر او آشپز مدرسه است و دخترک نيز مجبور است به پدرش در کار آشپزي کمک کند. آيا تصور مي کني مي تواني با کسي ازدواج کني که براي بقيـه همکلاسي هايت غذا مي پزد و ظرف هاي غذاي آنها را تميز مي کند.”

ابرنيمه تمام” کمي در خود فرو رفت و بعد گفت:” به اين موضوع فکر نکرده بودم. خوب اين نقطه ضعف مهمي است که بايد در نظر مي گرفتم.”
شيوانا تبسمي کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر و التهابي گذرا بيش نيست و بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!”

دو هفته بعد “ابر نيمه تمام” نزد شيوانا آمد و گفت که نمي تواند فکر دختر آشپز را از سر بيرون کند. هر جا مي رود او را مي بيند و به هر چه فکر مي کند اول و آخر فکرش به او ختم مي شود.” شيوانا تبسمي کرد و گفت:” اما دخترک نصف صورتش زخم دارد و دستانش به خاطر کار، ضخيم و کلفت شده است. به راستي بد نيست که همسر تو فردي چنين زشت و خشن باشد. آيا به زيبايي نه چندان زياد او فکر کرده اي! شايد علت اين که تا الان ترديد کرده اي و قدم پيش نگذاشته اي همين کم بودن زيبايي او باشد؟!” پسر کمي در خود فرو رفت و گفت:” حق با شماست استاد! اين دخترک کمي هم پير است و چند سال ديگر شکسته مي شود. آن وقت من بايد با يک مادربزرگ تا آخر عمر سر کنم!”

شيوانا تبسمي کرد و گفت:” پس بدان که عشق و احساس تو به اين دختر هوسي زودگذر است و التهابي گذرا بيش نيست پس بي جهت خودت و او را بي حيثيت مکن!”

پسرک راهش را کشيد و رفت. يکي از شاگردان خطاب به شيوانا گفت که چرا بين عشق دو جوان شک و ترديد مي اندازيد و مانع از جفت شدن آنها مي شويد. شيوانا تبسمي کرد و پاسخ داد:” هوس لازمه جفت شدن دو نفر نيست. عشق لازم است و “ابر نيمه تمام” هنوز چيزهاي ديگر را بيشتر از دختر آشپز دوست دارد.”

يک ماه بعد خبر رسيد که “ابر نيمه تمام” بي اعتنا به شيوانا و اندرزهاي او درس و مشق را رها کرده است و نزد دختر آشپز رفته و او را به همسري خود انتخاب کرده است و چون شغلي نداشته است در کنار پدر همسر خود به عنوان کمک آشپز استخدام شده است.

يکي از شاگردان نزد شيوانا آمد و در مقابل جمع به بدگويي “ابر نيمه تمام” پرداخت و گفت: ” اين پسر حرمت استاد و مدرسه را زير پا گذاشته است و به جاي آموختن عشق و معرفت در حضور شما به سراغ آشپزي رفته است. جا دارد او را به خاطر اين بي حرمتي به مرام عشق و معرفت از مدرسه بيرون کنيد؟!”

شيوانا تبسمي کرد و گفت:”ديگر کسي حق ندارد به کمک آشپز جديد مدرسه “ابر نيمه تمام” بگويد. از اين پس نام او تمام آسمان” است. اگر من از اين به بعد در مدرسه نبودم سوالات خود در مورد عشق و معرفت را از “تمام آسمان” بپرسيد. همه اين درس و معرفت براي اين است که به مرحله و درک “تمام آسمان ” برسيد. او اکنون معناي عملي و واقعي عشق را در رفتار و کردار خود نشان داده است.”

 

پ.ن.: این مطلب رو از اینجا کش رفتم.

پ.ن2.:کاش هممون بتونیم استادمون رو ترک کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:44  توسط امین | 

حمید دعوتت رو اجابت می نماییم:

دوست دارم ها:

خواندنی ها: کتابهای "1984"، "یک مرد"، "زندگی، جنگ و دیگر هیچ"، "عقاید یک دلقک"، "ارباب حلقه ها"، "کیمیاگر" و "شازده کوچولو".

شنیدنی ها: آهنگ های شهراد روحانی، کریس دی برگ، کیتارو، سیاوش، فرهاد، سراج، بنان و جاوید.

فیلم ها:

خارجیها:  eternal sunshine of spotless mind، God father1 ، lord of the ring ، house of flying daggers، مولن روژ، Pride and Prejudice ، روزی روزگاری آمریکا و قطار 3:10 به یوما (نسخه جدیدش با بازی راسل کرو) ،گلادیاتور، مرثیه ای برای یک رویا، نمایش ترومن(کلا از فیام های جیم کری خوشم می آد)، beautiful mind، احمق و احمقتر.

ایرانیها: آژانس شیشه ای، دیده بان، از کرخه تا راین، وقتی همه خواب بودند(فکر کنم اسمش این بود، با بازی محمدرضا فروتن)، میم مثل مادر، من ترانه 15 سال دارم، اشک سرما و شهر زیبا.

کارتون: عصر یخ بندان 1، موش آشپز، پرسپولیس، به دنبال نمو. (من از بیشتر کارتونها خوشم می آد.)

خوردنیها: باقالی پلو با ماهیچه، قرمه سبزی، جوجه کباب، کوکو سیب زمینی با قارچ و گوشت، قیمه دانشگاه، خاگینه، سالاد الویه، پیتزا، شیرینی قرابیه شیرینی فروشی کریمی تبریز، گردو پنیر با نون بربری و چای شیرین.

پوشیدنیها: هر چیزی که اون روز به نظرم جالب بیاد.

مکان ها: ده، تنگه واشی، مسیر بالا دست رودخانه قلعه چای عجب شیر، پارک ساعی، پارک جمشیدیه، دانشکده.

اشخاص: پدرم، مادرم، خواهرم، عمو محمدم، دایی عنایتم، پدربزرگها و مادربزرگهام و همسر آینده ام (:دی) (به کوری چشم حمید که فکر می کونه ما نمی تونیم اینطوری بنویسیم.)، دوستانم به خصوص صمیمی ترینهاشون کسایی که در دلم رو می شنون، مرحوم دکتر مصدق، دکتر شریعتی، آلساندرو پاناگولیس، گاندی، کورش کبیر، دکتر رحمتی و مهندس کیا از استادامون، اوریانا فالاچی و شیرین عبادی، حافظ و فردوسی و شهریار و اخوان ثالث، جیم کری.

اعمال: دفاع از حقوق بشر، امداد رسانی به جنگ زدهها، سیل زدهها، زلزله زدهها و ...، عکاسی، آشپزی، تدریس، مطالعه و وب گردی، طراحی و کار با سخت افزار.

دوست ندارم ها:

هر چیزی و هر کسی که باعث ایجاد جنگ بشه، هر کسی که عقایدش رو به دیگران تحمیل کنه، مردایی که همسرشون را به جای شریک زندگی با نوکر خونه اشتباهی گرفتن، زنایی که مرداشون را فقط برا خوشون می خوان، بوش، جلادها، جاسوسها، از استادامون دکتر کاردان، کنکور، تحریم، خود جنگ، کیهان، طرح امنیت اجتماعی، گرونی، نماز از روی ریا، 83 ای های خرخون، سیاست، زن ذلیلی (با احترام به همسر فرق داره)، روسیه و انگلیس، هر آخوندی که دین رو به خاطر مال دنیا می فروشه، هر احمقی که بگه زنها جنس دوم هستن، پدر و مادرایی که فقط به فکر هوس خودشون بودن تا پرورش بچه، هر کسی که از تلاش دیگران (از سخنرانی و کتاب گرفته تا اختراع و برنده شدن تو یه مسابقه) به نفع خودش استفاده کنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:20  توسط امین |