تبليغاتX
خیابان هفتم
از اتوبوس پیاده می شه، از BRT ، داد می زنه: مرتیکه خر احمق، چرا هل می دی؟ مرتیکه ک... خر، احمق. یکی می گه: آقا این فحش رو نده، زشته. می گه: آخه هستش دیگه، مرتیکه ...، راه می افته و می گه: من نمی دونم چرا اینقدر فرهنگمون پایینه؟ چرا هل می دی؟
یه پیرمرد حدود هفتاد سال و ریش سفید بود.

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 12:22  توسط امین | 
می خوام بخوابم، یاد تو می افتم و از خودم می پرسم: حالا به چی فکر می کنه؟ یکی تو گوشم می گه مطمئن باش آخرین نفر تویی. می گم: باشه، حداقل بهم فکر کرده، خیلی برام مرام گذاشته. می گه: اه، کپه مرگت رو بذار، با این فکرات.
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 23:11  توسط امین | 

نام کتاب: 1984

 

نام نویسنده: جورج اورول

 

چون کتاب رو از کتابخونه گرفته بودم جزئیات دیگه اش یادم نمی آد، بهر حال اونقدر کتاب معروفی هستش که این جزئیات برا خرید کتاب لازم نباشه.

 

توضیح در مورد متن کتاب: وقتی تلویزیون شروع می کنه در مورد رشد اقتصادی جامعه توضیح بده و وضع رفاهی مردم رو بیان کنه، یاد 1984 می افتم، جایی که مردم هیچ چیز به غیر از حالا یادشون نیست، یادشون نیست که پارسال 1 بسته سیگار سهمیه یه هفته بود و امسال برا دو هفته یه بسته سیگار می گیرن ولی چون تلویزون (تله اسکرین) می گه که وضع مردم بهتر شده خوشحال می شن و باور می کنن و معمولا هم رشد تولید چیزهای احمقانه ای مثل بند کفش گفته می شه. داستان کتاب تو کشوری اتفاق می افته که همیشه در حال جنگ با کشور های دیگه است. جایی که هر دیگر اندیش (البته اگه وجود داشته باشه، به اون مرحله نمی رسه) رو و هر کس که کوچکترین چیزی از گذشته یادش مونده باشه رو بخار می کنن، غیب می شه و بعد از مدتی آزاد می شه و البته معتقد به حزب. آخرین مرحله اعتقاد به حزب در آزادی فرد اتفاق می افته و وقتی  این مرحله هم انجام شد، کشته می شه. چرا بعد اینکه معتقد شد کشته می شه؟ باید کتاب رو بخونید.... جایی که حتی عشق رو از ذهن انسان ها بیرون می کشن و جاش عشق به قائد اعظم رو می ذارن، آخرین مرحله اعتقاد به حزب.

 

اگه یه روز یکی از من بپرسه بهترین کتاب هایی که خوندی کدام ها بودن؟ می گم: "1984" و "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" و ....آخری رو نمی گم، چون برا آخری گزینه های زیادی دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 1:17  توسط امین | 
دیروز اخبار می گفت: منشور کورش اولین منشور حقوق بشر بعد از یک قرن مهمان خانه خود خواهد شد. این درد رو به کی بگم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 14:47  توسط امین | 
دیروز داشتی می گفتی اگه دولت پول داشت که با فلان قیمت می خرید و بعد از اینکه گرون شد تو دنیا می فروخت، یه سوال برام پیش اومد: این احتکار نیست؟ مگه احتکار حرام نیست؟ مگه با افتخار نمی گی ما مسلمانیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 14:43  توسط امین | 
گفته بودی که چرا محو تماشای منی          آنقدر محو که یکدم مژه بر هم نزنی
  مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود               ناز چشم تو به قدر بر هم زدنی

پ.ن.: از صفحه اول کتابی که مهدی از یکی قرض گرفته بود، برداشتم.
+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 19:3  توسط امین | 
 

نام کتاب: یک مرد

 

نام نویسنده: اوریانا فالاچی

 

نام مترجم: یغما گلرویی

 

ناشر: دارینوش

 

شمارگان: 3000 جلد

 

چاپ سوم: 1384

 

قیمت: 6000 تومان

 

توضیح در مورد متن کتاب: خواستم چیزهایی از خودم بنویسم، بعد دیدم بهتره قسمتی از مقدمه مترجم و بخشی از کتاب رو بنویسم:

 

"برگردان کتاب یک مرد به خاطره یک مرد پیشکش می شود، مردی که در مقابل قدرت ایستاد و ایستاده مرد: با یاد خسرو گلسرخی و سرخی فریادش!"

 

" کلاس اول دبیرستان بودم، معلم فرمول های فیزیک را روی تخته ردیف کرده بود و من در کتاب یک مرد گم شده بودم! با فریاد اخراج معلم از جا پریدم، معلم ها تنها راه اصلاح فرد را تنبیه بدنی یا حذف فیزیکی از دایره حکومت خود (که همان کلاس باشد!) می دانند! برایم مهم نبود، باقی کتاب را در سایه دیوار حیاط دبیرستان خواندم! کتاب های فالاچی از مدت ها قبل جای کتاب های تاریک دبیرستانم را گرفته بودند، من با پنه لوپه به جنگ رفته بودم، اگر خورشید بمیرد را و جنس ضعیف را دیده بودم و برای کودکی که هرگز زاده نشد گریسته بودم، تا بفهمم زندگی جنگ و دیگر هیچ  است! مصاحبه های  اوریانا را با سلاخان و عاشقان بزرگ تاریخ خواندم. با او به دیدار مخوف ترین دیکتاتورهای جهان رفتم و دیدم چگونه در دام سوالهایش، مجبور به برداشتن نقابهایشان می شوند." (از مقدمه کتاب)

 

". . . .

 

"-هوم! تویی؟ اتفاقا چند ماهه دنبالت می گردم! می دونی با کمک خواستن از من چه قدر خطر کردی؟"

 

گفته بودی:

 

"-بهم کمک نکنین! منو تحویل اون جاسوسا بدین! آخه چرا باید..."

 

"-...رنج برد و مبارزه کرد؟ واسه زنده گی! پسرم! هر کس تسلیم شده زنده گی نمی کنه، فقط نفس می کشه !...بهم بگو تو سرت دنبال چی می گردی؟"

 

"-فقط یه چیز: یه کم آزادی!"

 

"-نشونه گرفتن و تیر انداختن بلدی؟"

 

"-نه"

 

"-بلدی بمب بسازی؟"

 

"-نه"

 

"-حاضری بمیری؟"

 

"-آره"

 

"-خب مردن از زندگی کردن آسون تره... اما من کمکت می کنم!"

 

واقعا کمکت کرد! اون همه چی رو یادت داد! اگه اون نبود هیچوقت نمی تونستی اون دو تا بمب رو زیر پل بعد پیچ کار بذاری! پنج کیلو تریتول، یک کیلو و نیم پلاستیک و دو کیلو شکر!

 

"-شکر؟"

 

"-آره! احتراق رو سریعتر می کنه!"

 

با حرفهایی که موقع یاد دادن بهت می زد حال می کردی:

 

"-شیرین شده یا یه قاشق دیگه شکر بریزم؟"

 

ولی بعدا وقتی یاد اون روزامی افتادی، می لرزیدی! اون کارا بازی نبودن! پای جون آدما وسط بود و تو باور نمی کردی بتونی کسی رو بکشی، حتی یه حیوون رو! مثلا همین مورچه که از دستت بالا میره رو... مورچه رو گرفتی و رو میز گذاشتی! . . . . " (از متن کتاب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:53  توسط امین | 
عدالت رو می شه دو جور تو جامعه اجرا کرد: از کسایی که بیش از حق خودشون برداشتن، بگیری بدی به کسی که حقش رو نگرفته، یا می شه کاری کرد که کسایی که حقشون رو نگرفتن، یاد بگیرن که بیش از حق خودشون بردارن. در هر دو حالت جواب یه چیزه.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 23:0  توسط امین | 

: پسرم اسمت چیه؟

 

- من خوبم.

 

: پسرم اسمت چیه؟

 

- محمد

 

: محمد، وقتی بزرگ شدی، می خوای چه کاره شی؟

 

- می خوام بابا شم.

 

پ.ن.: یه مصاحبه تلویزیونی بود.

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 23:57  توسط امین | 
همیشه فکر می کردم چرا فقط من چیزهایی رو از تو می بینم و می شنوم که دیگران نمی بینند و نمی شنوند، و باز چرا فقط من چیزهایی رو از تو نمی بینم و نمی شنوم که دیگران می بینند و می شنوند. امروز فکر کردم اگه من چیزهایی رو که می بینم و می شنوم رو درک نمی کردم و چیزهایی رو که نمی بینم و نمی شنوم رو می فهمیدم، اونوقت تو هم برا من دیگران می شدی، فقط دیگران.
 
+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 0:30  توسط امین | 

نام کتاب: خاطرات (ر.و.س.پ.ی.ا.ن) سودا زده من

 

نام نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

 

نام مترجم: امیر حسین فطانت

 

چاپ اول: 1384

 

شمارگان: 1000 جلد

 

تعداد صفحات: 125

 

توضیح در مورد کتاب: بر خلاف اسم کتاب که غلط انداز هستش، و متاسفانه نشر کتاب به خاطر همین موضوع ممنوع شد، اما کتابی است کاملا اخلاقی، نویسنده در تلاش برای به تصویر کشیدن احساسات و تفکرت مردی 90 ساله هست که در طول زندگیش هر چند ازدواج نکرده، اما با زنان زیادی بوده، اما هیچوقت عاشق نمی شود. در سالروز 90 سالگی به فکر بودن با دختری باکره می افتد. اما برخلاف گذشته، این بار عاشق می شود ... کتابی است در مورد قداست عشق، داستانی است از نوع عاشق و معشوق که معشوق نه تنها هیچ نیازی به عاشق ندارد که حتی به او توجهی هم نمی کند، عشقی به مراتب پاک که حتی عاشق صدای معشوق خود را نشنیده است و وقتی به خاطر حوادثی او را گم می کند، هیچ نشانه ای از او ندارد که در یافتنش کمک حال او گردد.

 

توضیح در مورد حق کپی رایت: به خاطر اینکه کتاب ممنوع الچاپ شد و دیگه تو بازار پیدا نمی شه، منطقیه که اقدام به دانلود نسخه الکترونیکی کنید، اما می تونید صبر کنید شاید دولت بعدی اجازه نشر دوباره رو بده.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 23:41  توسط امین | 

اپیزود 1: دیشب بازی فینال جام ملتهای اروپا رو می دیدم، موقع دادن جوایز، موقع دست دادن بالاک با مرکل، تصاویر سانسور شد، برام یه سوال پیش اومد: یعنی ما مردم ایران این همه ایمانمون ضعیفه که نمی تونیم یه صحنه رو که توش یه زن کاملا پوشیده که صدر اعظم کشوره داره با کاپیتان تیم فوتبال کشورش دست می ده رو ببینیم؟ اما امروز دیدم درسته، ما ایمانمون خیلی ضعیفه، ما مردمی هستیم که 125 تومان پول اوتوبوس رو دودر می کنیم، ما مردمی هستیم که بلیط BRT رو دودر می کنیم، ما مردمی هستیم که... نگید که مردم محتاج هستن، کسی که یه بلیط 20 تومانی رو نمی اندازه، دزده، نه بی پول. چرا مردمی که اول انقلاب بهم کمک می کردن، مشارکت زیادی برا بهبود وضع همدیگه داشتن، بعد از سی سال اینطوری شدن؟

اپیزود 2: تلویزیون داره فیلم زیر نور ماه رو دوباره پخش می کنه، می شینم دوباره می بینمش، صحنه نوشتن عریضه به خداست، خدایا، خیلی با مرامی. خدایا چه چیز می تونه اینها رو از تو دور بیاندازه؟ یاس، نامیدی، بیچارگی یا شیطان؟

اپیزود 3: داریم از سالن سینما می آییم بیرون، خواهر و برادر ایستادن اونجا، داداشه داره گارمان می زنه و خواهر یه جعبه رو جلو مردم می گردونه.

اپیزود 4: داریم می ریم کوه، از یه منطقه تهران داریم رد می شیم، خونه ای وجود نداره، همش برج.

اپیزود 5: از در ولیعصر دانشگاه می آم بیرون و به طرف انقلاب می رم، سه تا بچه نشستن اونجا و دستشون جعبه های آدامس، می گن: آقا آدامس نمی خری؟ سرم رو تکون می دم و راهم رو ادامه می دم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 11:41  توسط امین | 

خواب می دیدم، خواب می دیدم داریم امتحان می دیم، من هیچی نخونده بودم و می خواستم تقلب کنم، چرک نویست رو که نگاه کردم، دیدم داری شعر می گی، بیت آخر شعرت رو حفظ کردم، اما حالا هر چی فکر می کنم یادم نمی آد، بیت آخرش چی بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 21:47  توسط امین | 

روزت مبارک، تویی که قلبت به بزرگی روحیه که توش دمیده شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 19:22  توسط امین | 

نام کتاب : زندگی، جنگ و دیگر هیچ

نام نویسنده: اوریانا فالاچی (نویسنده محبوبم)

نام ناشر، قیمت و ...رو بعلت همراه نداشتن کتاب ندارم.

توضیح در مورد متن کتاب: حمید می گه کتابی در مورد جنگ، اما قبل از اینکه در مورد جنگ باشه، بیشتر در مورد تناقض  های زندگیه، کتابیه برا تعریف زندگی، نشون می ده همین انسانهایی که دم از انسانیت می زنن، می تونن چقدر وحشی باشن و این آدم هایی که از حیوون بدتر هستن، احساسات انسانی دارن، ترس های یک انسان رو دارن و عشق انسان ها رو. نشون می ده چطور تو یه نقطه از دنیا می تونه هزار ها انسان کشته شه، (تو کتاب ویتنام اما هرجایی می تونه باشه و هست) و تو یه نقطه دیگه ساعت ها وقت می ذارن برا زنده نگه داشتن کسی که یه ماه دیگه به خاطر بیماری می میره. این کتاب تو کتابخونه هر کسی باید باشه. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 19:2  توسط امین | 

امشب اعصابم خرابه،

تو مجری تلویزیون که مثلا مردی، چرا باید زیر ابرو هاتو برداری؟ ها؟ حداقل بده دست یکی که وارده، یکیش بالا رفته اون یکی پایین، می دادی هشت می کردن.

آه، نفت فقط ده درصد قیمتش نسبت به سال هشتاد بالا رفته، یکی نیست به این دولت پول قرض بده، وضعش خیلی خرابه.

می دونی قیمت رهن یه خونه هفتاد و پنج متری تو یه جای متوسط تو تهران 16 میلیون کامله؟ می دونی من جوان که هیچی از بابام نمی تونم بگیرم باید چقدر کار کنم تا این پول رو جور کنم؟ می دونی من با آرزوی خوشبخت کردن یه دختر، باهاش ازدواج می کنم؟ می دونی ساعت هشت صبح رفتن و هشت شب برگشتن یعنی چی؟ پس کی جوانی کنم؟ پس کی با همسر جوانم باشم؟

می دونی آب شمال شهر از آبهاس سطحی تامین می شه ولی هر چی پایین تر بریم درصد آبهای زیر زمینی مخلوط شده با فاضلاب بیشتر می شه؟ قیمتش هم یکیه؟ قیمت آب بارون با شاش یکیه؟

می دونی یه دختر جوان که کنار خیابون می ایسته و جوراب می فروشه، چه حالی داره؟

می دونی می خوام تو پارک یه انتخابات برگزار کنم، وقتی که انتخابات رو بردم، مشاورم رو می آرم می کنم مجری تلویزیون و بعد از من سوال های تمرین شده رو می پرسه، منم جواب می دم.

می دونی همین امارات پر از عرب سرعت اینترنتش چقدر بیشتره؟

می دونی وقتی از عفت صحبت می کنی و جوان مردم رو بی آبرو، بعد می آی خودت، آره خودت، می خوای همین کار منافی عفت رو با همین جوان انجام بدی، چه حالی بهم دست می ده؟

می دونی جوان مردم رو به جبهه فرستادن، برای خرید بیشتر اسلحه و سود بردن از این کار، جنایته؟

می دونی وقتی مردم اینجا دارن گشنگی می کشن، وقتی یه بچه تو خیابون ولیعصر به ساندویچ کوفتیت نگاه می کنه، خرج کردن برای مردم عراق، لبنان، فلسطین و تازگیها ونزئولا حرامه؟ می دونم حرام یعنی چی؟

دولت آمریکا بیست و هشت هزار میلیارد دلار بدهی داره، می دونستی؟

می دونی دروغ یعنی چی؟

می دونی شغل ششم تو تعزیرات یعنی چی؟

می دونی وقتی یه بچه بر می گرده به باباش می گه: خوب بیشتر کار کن، می خواستی منو به دنیا نمی آوردی، بابا چی حالی داره؟

می دونی وقتی یه جوان می خواد برا زندگی آینده اش نقشه بکشه، بعد ببینه ده سال هم کار کنه نمی تونه یه زندگی خوب بوجود بیاره، چه سر دردی می گیره؟

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:42  توسط امین |