تبليغاتX
شاید
- یکی به من بگه تو این خراب شده چیکار می کنم؟
: بخواب امین، بخواب، شاید خواب دنیای بهتری نشونت بده، بخواب.
- یکی به من بگه معنی دوستی یعنی چی؟ یعنی قیمت من این بود؟
:بخواب امین، بخواب.
- یکی به من بگه من تنهام؟
: امین ...
- یکی به من بگه معنی اعتماد اینه؟ صداقت چی؟
:...
- حرف... نزن
-من رو خیلی ارزون حراج کردن، کسی خریدار نیست؟
:...
- نه، اگه خریدار تو باشی، نمی خوام، می برم می ریزم بیرون، به دزدایی مثله تو نمی دم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:19  توسط امین | 

تنها کسانی که می جنگند و به زندان می افتند و بازجویی می شوند، ممکن است از پاسخ هایی که داده اند ناراضی باشند. آنها که نمی جنگند، بازجویی هم نمی شوند، و آنها که بازجویی نمی شوند، بدیهی است که پاسخ های بد هم نمی دهند تا از دادن چنان پاسخ هایی دلگیر و شرمنده باشند.

 

مدعیان پر مدعا از آن رو می توانند همه مبارزان و مومنان و معتقدان را مورد تهاجم قرار دهند و خود بر کنار از تهاجم دیگران بمانند، که هرگز در مخاطره نبوده اند، اهل میدان نبوده اند، مرد اقدام نبوده اند. بزدل، هرگز متهم نخواهد شد به اینکه در معرکه ای به قدر کفایت، شجاعت بروز نداده است، زیرا در معرکه یی نبوده تا شجاعتی – به هر مقدار – نشان داده باشد تا در معرض اتهامی قرار بگیرد.

گزیده از کتاب "آتش بدون دود" جلد چهارم، واقعیت های پرخون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 15:40  توسط امین | 
ترسم نباشد اگر صد جواب تلخ دهی.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:31  توسط امین | 

آری، اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتی ترین حقوق خویش را به دیگران واگذار می کنند، و راه شان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت، بل بر اساس اعتماد یکپارچه به رهبران می پیمایند و تسلیم اراده ی کسانی می شوند که مصالح ایشان، چه بسا، همیشه با مصالح و آرمان های توده ها یکی نباشد.

 

امروز، چشم به حرکت رهبری می دوزند که روزگاری، به دلیلی، کسب حیثیتی کرده است – شاید کاذب – و به راه او می روند؛ و فردا، به دلیلی دیگر، روی از او می گردانند و به جبهه ی دیگری نقل مکان می کنند؛ و در همان حال، ساده لوحانه و معصومانه آلت فعل اند و بر انگیخته شده به دست کسانی که منافع شان، رشد آگاهی توده ها را ایجاب نمی کند.

 

و تا آن هنگام که راهبران و پیشگامان، مظهر اراده آگاه توده ها نباشند، و توده ها، سوای شعور تاریخی شان، خود به مرحله تحلیل عینی لحظه به لحظه حوادث نرسند، فریب خوردن، و به بیراهه کشانده شدن، و تن به تقدیر آوارگی و درماندگی سپردن، برای توده ها، امری است نه چندان غریب و بعید.

 

آنها که نمی جویند و نمی پرسند و نمی شناسند، خیل کوران را مانند، دلبسته بن عصای بینایی؛ و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را آرزوست؛ و وای اگر آن به ظاهر بینا، خود در معنا کوری باشد که بن عصای بیگانه ای را گرفته باشد.

 

و تا روزگار چنین است، خوب یا بد، ستاره حکومت خواهد کرد.

کتاب اول، گالان و سولماز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 18:8  توسط امین | 

به کوچه ها آب پاشیده ام،

 

وقتی که یارم می آد، گرد و خاک نشه،

 

اینطوری بیاد، اینطوری بره،

 

بینمون دلخوری پیش نیاد،

 

تو سماور آتیش ریخته ام،

 

تو استکان قند انداخته ام،

 

یارم رفته، تنها مونده ام،

 

چه عزیزه وجود یار،

 

چه شیرینه وجود یار،

 

به کوچه ها آب پاشیده ام،

 

وقتی که یارم می آد، گرد و خاک نشه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 17:15  توسط امین | 
مرگ، برای دیگران راحت قبولش می کنیم، برای آشناها سخته و برای خودمون امکان ناپذیر.
 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 22:56  توسط امین | 
وقتی بعد یک هفته تازه امروز بتونی کتابی رو که قرض گرفتی شروع کنی، یعنی یه جای کار می لنگه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:1  توسط امین | 
وقتی گفتی شریفی ها رو راه نمی دیم، دلم گرفت، جدا دارم می رم! پنج سال من اینجا زندگی کردم، از استاداش بدم می اومد، به جز چند نفر که یکیش دکتر رحمتی بود، اما اینجا خونه من هستش، من یه پلی تکنیکی ام. خوشحالیم که می رم، به ناراحتیم که می رم، می چربه، اما دارم می رم! دیگه قیافه احمد آقا کاردان رو نمی بینم، اما مگه دانشکده فقط احمد آقا کاردان؟ دوست دارم زودتر پروژه تموم شه، اما جدا دارم می شم یه شریفی و به قول تو دیگه راهم نمی دید. اما... باید رفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 23:1  توسط امین | 

وقتی خسته و کوفته از راه برسی و ببینی کسی خونه نیست و تنهایی و برق هم رفته باشه، بعد ببینی که وسیله روشنایی کار نمی کنه و مجبور باشی که یه شمع نصفه روشن کنی، می تونی شام بخوری و چون تنهایی خیلی کم می تونی بخوری، بعد می ببینی که شمع داره تموم می شه و تموم شد. تنها کاری که می شه کرد، گذاشتن یه آهنگ غمگینه و فکر کردن. فکر، فکر، فکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:10  توسط امین | 
1- دیروز که داشتم می اومدم دانشگاه، تو اتوبوس بودم که دیدم یه راننده مرد به ناحق جلو یه ماشین رو که راننده اش زن بود گرفت و بعد شروع کرد به بد و بیراه گفتن و پیاده شد که حال خانم رو بگیره. یه دفعه چند تا مرد اومدن جلو و یه موتوری نگه داشت و پریدن طرف مرد که چرا مزاحم خانم می شه و از داخل اتوبوس هم چند نفر از پنجره داد کشیدن و شروع فحش دادن که به ناموس مردم چی کار داره. خیییییییییییییییییییییلی حال کردم. می شه هنوز امیدوار بود. می تونم چند روز شارژ باشم.

2- لایحه حمایت از خانواده از دستور کار مجلس خارج شد. ایول.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 13:9  توسط امین | 
قلبم گفت که عاشق هستم و من خوابیدم با لبخندی بر لب.      --پائلو کوئیلو
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 12:22  توسط امین | 
پاییز، کی می رسی؟ خیلی دلم برات تنگ شده. برا بارون هات و برا قدم زدن زیر بارون و برگ هایی که زیر پام خرت خرت صدا می دن.

پ.ن.: رفتیم کوه. جاتون بسی خالی. خیلی خوش گذشت. خیلی خوب بود، ولی حیف کم.
پ.ن.2.: هنوز حوصله ندارم کتاب معرفی کنم. حسش اومد این کار رو می کنم.
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 19:53  توسط امین | 

باید شاد باشم؟ آره، خیلیا آرزوی قبولی از کنکور ارشد رو دارن و مخصوصا از شریف. آره، به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیت رسیدی، دانشجوی شریف شدن، آرزوی تقریبا ده ساله. آره، برای رسیدن به یکی از بزرگترین هدفهات، خدمت به انسانها، یه قدم بزرگ برداشتی. آره، همراه صمیمی ترین دوستهات هستی، دوستی هایی که بعد این مدت، به 8 سال می رسه. آره، کسایی که می دونن چه خبره، می دونن چی کار کردی. آره، می تونی با افتخار بگی دانشجوی ارشدی. آره، باید باشی.

 

باید غمگین باشم؟ نه، حرف دیگران به درک، خودم می دونم چه تلاشی کردم و دوستانم می دونن چی دارم می شم، همین کافیه. نه، خانواده ای دارم که تحت سخت ترین شرایط کمکم کردن، اینجا هم کمکم می کنن. نه، به قول یکی از صمیمی ترین دوستام، بعضی جاها خدا یه کمکی می کنه که نمی دونی چی شد، این حرفت رو با تمام وجودم باور می کنم. مرسی که هستی و مرسی که دلداریم دادی. دوست خوب همیشه خوبه، از آب هم وجودش لازم تره. نه نباید غمگین باشی.

 

پ.ن.: از همه دوستانم که یا زنگ زدن و یا باهام چت کردن و بهم تبریک گفتن، ممنونم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:11  توسط امین | 

1- داریم می ریم رستوران غذا بخوریم، صندوق دار هی نچ نچ می کنه، اول فکر می کنم که داره به برنامه تلویزیون نچ نچ می کنه، بعد که خوب نگاه می کنم، یه مامور مرد داره یه دختر رو با لگد سوار ماشین می کنه، همه دارن نگاه می کنن، یکیشون هم من. بعد نیم ساعت که غذا رو دارم می خورم، هیچی یادم نیست.

 

2- صف اتوبوس ایستادم، منتظرم اتوبوس بیاد، پشت سریم می گه: آقا گرمای امسال تو پنجاه سال اخیر بی سابقه بوده، اون یکی می گه: خوب وضع مملکت این باشه، هوا هم اینطوری می شه، می گه: بله آقا، این همه خورشید گرفتگی و ماه گرفتگی همه اش عذابه.

 

3- تو اتوبوس داریم می ریم، تکیه دادم به میله و با دستم هم یه میله رو گرفتم، یه آقایی می گه: آقا این دستت رو ول کن، شما که تیکه دادی، می گم: آخه اگه اتوبوس ترمز بزنه، جلو می رم. می گه: اتوبوس جلو می ره، اما هیچوقت جلو نمی ریم، داریم عقبگرد می کنیم.

 

4- دارم مجله می خونم، یه جاش عکس یه پچه یتیم روسی هستش که تو آمریکا زندگی می کنه و به خاطر انشایی که نوشته برنده مسابقه ناسا شده و با روبات مریخ نورد ناسا عکس گرفته. یاد بچه یتیمی می افتم که تو زنجان زندگی می کنه و تو صورتش جای یه سوختگی هست.

 

5- سوار اتوبوس شدم و چون صندلی خالی نیست کنار پنجره ایستاده ام، سرم رو از پنجره می آرم بیرون، بادی خنک صورتم رو نوازش می ده، یه ده دقیقه ای سرم بیرون از پنجره است، داریم می رسیم به خونه، سرم رو می آرم تو، گرمای داخل اتوبوس اذیتم می کنه.

 

6- پیاده شدم و دارم از داخل پارک نزدیک خونه رد می شم، سرم رو بالا می آرم و به آسمون نگاه می کنم. ستاره شمال رو می بینم، می دونستی همیشه با دیدنش یاد تو می افتم؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:14  توسط امین | 

Evening falls

 

When the evening falls, and the day light is fading

 

From within me calls, could it be I am sleeping?

 

For a moment I stray, then it holds me completely

 

Close to home, I cannot say

 

Close to home, feeling so far away

 

As I walk the room, there before me a shadow

 

From another world, where no other can, can follow

 

Carry me to my own, to where I can cross over

 

Close to home - I cannot say

 

Close to home, feeling so far away

 

Forever searching, never right, I am lost in the oceans of night

 

Forever hoping I can find, memories, those memories I left behind

 

Even thought I leave, will I go on believing

 

That this time is real, am I lost in this feeling?

 

Like a child passing through

 

Never knowing the reason

 

I am home, I know the way

I am home, feeling oh, so far away.
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:35  توسط امین | 
بالاخره یکی گرفتیم. بازم دست ساعی درد نکنه.
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:22  توسط امین |