![]() |
![]() |
|
|
گاهی فکر می کنم ایستادن رو یه تراس و سیگار کشیدن و نگاه کردن به مردمی که تو هم وول می خورن و گفتن اینکه "ها، این دفعه شما تو ترافیک موندین" خیلی باید باحال باشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:1 توسط امین |
|
|
مگه اینطوری نیست که مسلمان ها نباید از بدبختی دیگران خوشحال بشن؟ پس چرا تلویزیون ما به خاطر رکود اقتصادی امریکا جشن گرفته؟ هر چند اونا هر چقدر هم بدبخت باشن، مثله ما نمی شن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 17:15 توسط امین |
|
|
خدا رفتگانتون رو رحمت کنه، پدربزرگم وقتی فوت کرد نزدیک صد
سالش بود. تا جایی که من یادم می آد، مادربزرگم همیشه بهش غر می زد، یه بار از
پدربزرگم پرسیدم، آقا(بهش آقا می گفتیم) چرا مادربزرگ همیشه بهت غر می زنه؟ چطوری
70، 80 سال با هم زندگی کردید؟ گفت: "اگر با من نبودش میلی چرا جام مرا بشکست لیلی؟" بعد فوتش، مادربزرگم
خون گریه می کرد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:12 توسط امین |
|
|
یادتون
هست یه بار گفتم "اگه یه روز یکی از من بپرسه بهترین کتاب هایی که خوندی کدام
ها بودن؟ می گم: "1984" و "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" و ....آخری
رو نمی گم، چون برا آخری گزینه های زیادی دارم."؟ می خوام حرفم رو پس بگیرم و
بگم: کتاب سومی هم هست، "آتش بدون دود" نوشته نادر ابراهیمی، که البته
باید از چند پست آخرم فهمیده باشید. من
همیشه از خوندن کتابهایی که نویسنده ایرانی داشته باشن فرار کردم، مگه اینکه
نویسنده خیلی معروفی داشته باشه و یا خیلی تعریفش کرده باشن. اما "آتش بدون
دود" هر چند نویسنده اش خیلی معروفه، اما نظر من رو عوض کرد، می خوام از این
به بعد هر وقت می رم کتاب فروشی، یه نگاهی هم به بخش کتاب های فارسی بندازم. حیف
که کتاب رو از علی سمانه (باید کتاب رو خونده باشید تا از این اصطلاح سر در
بیارید.) قرض گرفتم و مجبورم بهش پس بدم، کتابی هست که وجودش تو کتابخونه هر شخصی،
باعث ارزشمند شدن اون کتابخونه می شه. کتابی
در مورد عشق، "از عشق سخن باید گفت، همیشه باید از عشق سخن گفت."، کتابی
در مورد صحرا، ایران و مردم ایران، کتابی در مورد جوانمردانی که خیلی بزرگتر از
انسان های اطرافشون بودن، کتابی در مورد آزادی، کتابی سیاسی، انقلابی، نمادین،
کتابی در مورد امید، کتابی در مورد غم، کتابی برای... آخ آقای ابراهیمی، خدا رحمتت
کنه، چی نوشتی. سی
سال از عمر نویسنده صرف نوشتن این کتاب شده، در یادداشت های نویسنده که تو جلد آخر
آورده شده، نویسنده می گه: "فقط و فقط، در طول زمان، "اهل کتاب" می
تواند بگوید که "آتش بدون دود"، نزدیک شد به آن چیزی که حق بود بشود یا
نشد. می گویم "اهل کتاب"، و نه مطلقا "اهل قلم"." آقای
ابراهیمی اگه خودم را اهل کتاب بدونم (هر چند اهل کتاب بودن خیلی سنگین هستش و من
همچین جراتی رو به خودم نمی دم و نباید هم بدم) باید بگم: شد آقای ابراهیمی، شد. مشخصات
کتاب: عنوان:
آتش بدون دود نویسنده:
نادر ابراهیمی ناشر:
روزبهان تیتراژ:
2200 قیمت
دوره هفت جلدی: 17500 تومان چاپ
سوم 1383 توصیه ای که دارم اینه: اگه کتابهای دیگه ای رو که تا حالا معرفی کرده ام نخوندید، این رو از دست ندید. بعدا نوشت: هادی مشیدی کامنت گذاشته هر کی می خواد این کتاب رو بخونه ولی نمی خواد بخره، بهش میل بزنه، ممنون هادی! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 22:32 توسط امین |
|
|
از پاییز خوشم می آد، از رنگ زرد، نارنجی و قرمزش، از برگ ریزونش، از احساس غربتی که به آدم دست می ده، خش خش برگها زیر پای آدم، از بارونش، از همه چیزش جز لحظه های قبل از بارون، آسمون مثله دل آدم می گیره، بغضی فرو خورده که نه می شه داد کشید، نه گریه کرد و نه می شه ازش فرار کرد، باید صبر کرد که شاید گریه سر برسه و اگه نرسه تو دل آدم غوغایی می شه که نگو. اونوقته که می گی: آخ اگه بارون بزنه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:30 توسط امین |
|
|
برای آنکه در خدمت این مردم باشی، در نخستین قدم، باید
بتوانی با این مردم باشی، باید بتوانی سادگی شان، کم سوادی شان، بد زبانی شان، بوی
تن شان، بوی دهانشان، بوی عرق شان، پینه های دست هایشان، و همه چیزشان را بخواهی؛
نه آنکه تحمل کنی، بخواهی، نه آنکه بخواهی حفظ شان کنی؛ بلکه بخواهی لمس
شان کنی تا حذف شان کنی. شلیک از خیلی دور، شکار را زخمی می کند و شکار زخمی شکار
بسیار خطرناکی است. تا عاشق مردم نباشی، خادم مردم نیستی، دروغ می گویی، دروغ
می گویی. وقتی بوی گند کارگران بنایی آزارت می دهد، معنی مسلم اش این است که مردم،
ممکن است در شرایطی قرار بگیرند که برای تو آزارنده باشند، و وقتی مردم، ممکن است
در شرایطی آزارنده باشند، مسلما در شرایطی بسیار آزارنده خواهند بود که از تو، از
شخص تو، متنفر باشند و اگر نتوانی نوکر مردمی باشی که از تو متنفر اند، معنی مسلم
اش این است که در هیچ حال نمی توانی نوکر مردم باشی، و در خدمت مردم. پ.ن.: آتش بدون دود، کتاب چهارم، واقعیت های پر خون |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:14 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|