تبليغاتX
خیابان هفتم

می دونی بعضی وقتا دلم می خواد کنار دریا باشم و تنها صدایی که می آد صدای دریا باشه و هیچ کس، هیچ کس نباشه، اونوقت دراز بکشم و وقت گوش کنم. حالا یکی از اون موقع ها است.

بعضی وقتا دلم می خواد تو کویر باشم، تنهای تنها، هیچی نباشه، حتی یه نسیم. اونوقت دراز بکشم و فکر کنم. حالا یکی از اون موقع ها است.

اما همیشه دلم می خواد یه جای آروم پیدا کنم، حتی وسط یه شهر شلوغ مثله تهران، هوا پاک باشه و آسمون آبی آبی با کمی ابر که تو ارتفاع خیلی بالا دارن اینور و اونور میرن. بعد راحت به پشت بخوابم، بدون هیچ فکری، هیج دغدغه ای و آسمون رو نگاه کنم. و اونوقت فقط نگاه کنم.

می دونی از شرایطی که نمی تونی تغییرشون بدی، نمی تونی کاری براشون انجام بدی، بدم می آد، فقط باید بشینی و نگاه کنی که آخرش چی می شه. با اینکه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 8:27  توسط امین | 

"به یک چیز بی دغدغه بی اندیش، آن هم عشق من به توست.

 

اگر خودم را قدری تشنه نگه می دارم، برای آن است که لذت آب را به تمامی حس کنم. و با جمیع رگهایم- یک به یک – و با یکپارچگی وجودم.

 

آنچه می ماند، دانگ تو است که باید بر سر این عشق و پرهیز بگذاری.

 

دم عشق را پیوسته به زندگیمان بدم تا مبادا شعله ها، نفس سوزنده عشق را از یاد ببرند، فروکش کنند و بمیرند و خاکستر سردی از آن همه شور شعله بر جای بماند.

 

به من اطمینان داشته باش، به خودت بیاندیش.

 

بهار جنوب هم تمام می شود، عزیز من؛ تو اما مگذار که از بهاری چنین پر شکوه ، به پاییزی غم زده برسیم و عزای بهار از کف رفته را بگیریم."

 

برگرفته از کتاب "بر جاده های  آبی سرخ" نوشته نادر ابرهیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 12:7  توسط امین |