![]() |
![]() |
|
|
"به هر حال مهم این است که کیم و پارک مرده اند و برای اولین بار است که ویت کنگها خبرنگاری را می کشند. تا به حال اگر خبرنگاری به وسیله آنها توقیف شده، صحیح و سالم بازگشته فکر می کنم در این ماجرا مخالفتی با کره ایها وجود داشته چون ویت کنگ ها بشدت از کره ایها متنفر اند، مخصوصا بعد از واقعه ای که در هفته گذشته در چولون روی داد. و از فکر اینکه دوباره آن را به یاد بیاورم حالم بهم می خورد. هفته پیش در چولون، کره ای ها بچه ای را که به طور پنهانی به اردوگاهشان وارد شده و سرگرم دزدیدن غذاها بوده دستگیر و بیست و چهار ساعت برای کشتن او وقت صرف کردند. می دانی چطور؟ تیر در مقعدش فرو کردند، بله در ست فهمیدی، تیر در مقعدش فرو کردند و او فقط هشت سال داشت. خدای من چرا انسانها دست به چنین کاری می زنند. انسانهایی با دو دست، دو پا و یک قلب. انسانهایی که طبیعی به نظر می رسند و روحا مریض نیستند. چطور عملی که اگر در زمان صلح اتفاق می افتاد، فریاد قضات، روانشناسان و کشیشها را بلند می کرد، در زمان جنگ برای کسی اهمیتی ندارد، هیچ کس، نه قضات نه روانشناسان و نه کشیشها. انسانها به ماه می روند، سرطان را معالجه می کنند،و به اینکه انسان هستند و درخت یا ماهی نیستند، افتخار می کنند.لحظاتی پیش می آید که من ترجیح می دهم درخت یا ماهی بودم." برگرفته از کتاب "زندگی جنگ و دیگر هیچ" نوشته اوریانا فالاچی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 11:33 توسط امین |
|
|
با اینکه می دونم خیلیها این کتاب رو خوندن اما معرفیش برا کسایی که نخوندن ضرری نداره، نام کتاب: سه شنبه ها با موری نویسنده: میچ آلبوم مترجم و ناشر: خیلیها ترجمه کردن و خیلی منتشر این کتاب رو من سه سال پیش خوندم و با اینکه همه جزئیاتش یادم بود دوباره چند روز پیش خوندمش. نویسنده در مورد استادش می گه. در مورد استادی که خیلی بهم علاقه داشتن ولی با گذشت زمان و رفتن نویسنده از اون شهر دیگه همدیگر رو نمی بینن تا اینکه روزی تو تلویزیون می بینه که استادش به یه بیماری غیر قابل علاج مبتلا شده. و بعد از اون هستش که تا روز مرگ استادش هر سه شنبه همدیگر رو می بینن و از مسائل مختلف زندگی مثله: مرگ، خانواده، کار، اجتماع، روابط فردی و ... صحبت می کنن. داستان واقعی هستش و فیلمی هم از روش ساختن. هر دوبار موری تونست من رو به گریه بیاندازه و چشمام پر از اشک شه. اگه نخوندینش، حتما و حتما و حتما بخونیدش که کتاب فوق العاده ای هستش و خیلی چیزا رو در مورد زندگی به شما یاد می ده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 20:54 توسط امین |
|
|
من تا همین چند روز پیش نسبت به قضیه فلسطین و اسرائیل بی تفاوت بودم، می گفتم به اندازه کافی مملکت خودمون مشکل داره. اما چند روز پیش صحنه ای رو دیدم که نظرم رو عوض کرد، نه از این لحاظ که باید مشکلات خودمون رو ول کنیم و تو امور فلسطین دخالت کنیم. نه، ما حق نداریم. اما صحنه ای که دیدم مربوط به یه دختر بچه فلسطینی بود که از ترس لباش می لرزید. هیچ کس، هیچ کس و هیچ کس حق نداره با بچه ها کاری داشته باشه. حتی اگه با تروریست مبارزه می کنه، که اگه اینکار رو کنه خودش تروریست هستش، از صهیونیسها بدم می آد، همونطور که از نازیها بدم می آد، همونطور که از طالبان بدم می آد، همونطور که از صدام بدم می اومد، همونطور که از احمدی نژاد بدم می آد، همونطور که از بوش بدم می آد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 14:12 توسط امین |
|
|
زمستون زیباترین فصل ساله، تهران نه ها که گرما و خشکیش نمی ذاره یه دونه برف بباره، تبریز رو می گم، زمستون که می شد، دی و بهمن، برف می بارید، چه برفی. ساعت 2 بعد از ظهر آسمون سرخ سرخ می شد و همینطور برف می بارید، سرت رو که بلند می کردی، می تونستی تا ته آسمون رو ببینی، مخصوصا اگه از نوع دونه درشت سفارش داده شده بود. وای چه حالی می داد تو اون برف بعد مدرسه برسی خونه و بری تو کوچه و با بچه ها برف بازی کنی، چه حالی می داد. بعدش می رفتی خونه و دستات رو که بی حس شده بودن می گرفتی رو بخاری. اینجا همه اش دو سانت برف می باره و تا دبیرستان تعطیل می شه، تبریز تا برف رو خیابون نمی موند امید تعطیلی مدرسه اصلا وجود نداشت. آسمونی که می خواد روشن باشه اما ابرها نمی ذارن، زیباترین آسمونیه که دیدم. آخ تبریز کجایی که یادت بخیر. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:41 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|