![]() |
![]() |
|
|
1- خیلی وقتا آدم قدر کسا و چیزهایی رو که داره رو نمی دونه. طوری باهاشون برخورد می کنه که انگار برا همیشه داردشون. عجیبه اما حتی وقتی برا یه مدت ازشون دور می شه و می فهمه که چه کسا و چه چیزهای با ارزشی براش بودن، وقتی دوباره برمی گرده پیششون باز رفتار قبلی اش رو تکرار می کنه. 2- می دونی همیشه آخرین بار خیلی سخته، آخرین سلام، آخرین خداحافظی، آخرین زنگ، آخرین بیرون رفتن، آخرین کلاس (یاد داستانش افتادم – همون داستان فرانسوی) و ... اینکه بدونی آخرین بار هستش خیلی سخت تر می کنه کار رو، اینکه تمام تلاشت رو می کنی که کارایی رو که در حقش نکردی و باید انجام می دادی رو انجام بدی، حرفهای نگفته رو بگی و اینکه بگی چقدر برات ارزشمنده. ندونستن آخرین بار آینده رو سخت می کنه، همیشه یه فکری ته ذهن هست که می گه: "اگه اینکار رو انجام داده بودم، اگه این رو می گفتم، اگه ... از دستش نمی دادم". 3- اخیرا یه دوستی از دوستای دوره خوابگاه رو دیدم که برا ارشد رفته بود کانادا . برا دکترا هم برمیگرده همونجا. من خیلی وقتا (تقریبا همیشه) قدر دوستام رو ندونستم، طوری رفتار کردم که انگار همیشه همینجا، تو همین شهر هستن و هر وقت بخوام می تونم ببینمشون. خیلی از دوستای صمیمی ام رو خیلی وقته ندیدم، خیلی وقته ازشون خبر ندارم و نمی دونم چیکار می کنن. نمی خوام اسم بیارم چون می ترسم که اسم بعضیها از قلم بیافته، اما دلم برا همتون تنگ شده. فقط این رو می دونم وقتی با دوستم روبوسی خداحافظی می کردم، ته دلم یه بغض سنگین نشسته بود. 4- همیشه و همیشه و همیشه شانس خوبی تو پیدا کردن دوست داشتم. خیلی عجیبه اما تو تمام دوران تحصیلم دوستی نبوده که top friend بدونمش و بعدا ازش ناراحت بشم، همیشه دوستام بیشتر از خودم کمکم کردن، تنهام نذاشتن، به فکرم بودن و خیلی وقتا وقتی تو دردسر می افتادم اولین کسی رو که یادم می افتاد دوستان صمیمی ام بودن. ممنونم از همتون، کسایی که برام دوست صمیمی هستید، و خودتون رو دوست صمیمیم می دونید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:6 توسط امین |
|
|
1- نشستم رو صندلی و دارم به کارام فکر می کنم، نزدیک می شه و یه پاکت می ده دستم و دور می شه، از پشت صدا می زنم: "من نمی خوام، بیا پس بگیر" بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه همینطور جلو می ره. موندم با پاکت چیکار کنم، می رسیم به ایستگاه شریف، به بغل دستیم می گم: "آقا اگه ممکنه این پاکت فال رو بدید به پسر بچه؟" و پیاده می شم. 2- دارم می رم کتاب بخرم، کنار خیابون ایستاده و ترازوش جلوشه. نمی دونم چرا، ولی می رم جلو و خودم رو می کشم. حداقل 6 7 کیلو از وزن خودم سبکتر نشون می ده. یه 200 تومنی می دم بهش و راه می افتم که برم. می گه:" آقا پس عیدی چی؟" می گم: "همون کافیه". 3- یه فامیلی داریم که خیلی مومن هستش، وقتی که جوون بود و از جبهه برگشت، افسردگی داشت. یه روز دوستش بهش می گه:" بابا فلانی تو چرا به هیچ دختری نگاه نمی کنی؟ یکی رو پیدا کن دیگه". برمی گرده می گه: "تو خیلی بی غیرتی". 4- همیشه سعی می کردم وقتی تو یه جمع هستم، اونقدر اطلاعات داشته باشم که بفهمم چی می گن، از چند سال پیش شروع کردم که خوندن و مطالعه کردن کتاب و مطالبی که به وضعیت اجتماع مربوط می شدن، از کتاب عقاید گاندی و انقلاب و ... گرفته تا اخبار روز تو سایت های خبری. نتیجه اش این شد که نسبت به اطرافم آگاهی بیشتری پیدا کنم و نتیجه این هم این شد که بخوام از ایران برم. ایران جای زندگی کردن نیست. بعد نتونستم ادامه بدم، خودم رو زدم به بی خیالی و طوری شد که حالا خیلی از وقتا اطرافیانم از چیزایی بحث می کنن که خبر روز هستش و من هیچ خبر ندارم، نتیجه اش آرامشی هستش که بدست آوردم. اما واقعا آرامشه؟ 5- یکی از عزیزترین کسانم یه بار بهم گفت: "اگه ما بریم، پس کی ایران رو بسازه؟" 6- یه بار یه دوست صمیمی بهم گفت: "بابا تا وقتی پول نفت هست، اصلا احساس نیازی به ما نمی کنن که بخواهیم ایران رو بسازیم". 7- شما حتما می گید: "مگه کسی باید بخواد که ما ایران رو بسازیم، کشور خودمونه" 8- من می گم: "نمی دونم، شاید". 7- مرحوم حسین پناهی می گه: "...برم از گینه بیسائو خاک بیارم بریزم رو سرم. خاک وطن که بهتره، توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم، سعدی و فردوسی، نادر و سبکتکین، لطفعلی خان رئیس،سگ اصحاب کهف، گاو سامریها، خر عیسی مسیح، زین فرسوده رخش رستم، کفش های چنگیز، خنجر اسکندر، جیگر پاره سهراب و دل تهمینه، چرک نویس غزل های حافظ، مهر باران شسته مولانا، اشک مجنون و مزار لیلی، صورت قرض های شیخ ابوسعید، تسبیح گسسته عین القضات، قرص های سردرد و سردرد و سر ابوعلی، سکه های حاج آمیز حاتم آقا به تو چه، صندوق جواهر خانم ملوک د بیا، تابلوی رنگ روغن و استاد به به چی چی شد!، جوهر مکتوبه مرقومه منظوره اخراج تاتار باید منصوره ممدوحه شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان بیگ خدا مرگم بده، ... فندک اسقاطی جان کندی، کاغد لی لی پوت و مارکوپولو، فرق بند پدر سلطان حسین، هسته ی خرماهای سهد و وقاس(؟)، استکان نعلبکی العطروش، آغور اسب و الاغ منصوبی، شمار بابای شل از سگ دو، بیشمار مادر کور است، گریه بیشمار، کودک ای از خانه بیسود صوتک، بینهایت تابوت. تازه جنس خاکش هم مرغوبه، روی سر می چسبه عین شاخ رو سر گاو، عین شب رو دل خاک، عین چشمان و نگاه، مگه با توپ و تفنگ جداش کنی. جوهر وجود سبز، ذات خاک وطنه." پ.ن.:ببخشید، طولانی شد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:35 توسط امین |
|
|
تاریکی همه جا رو گرفته، نشسته ام کنار یه جوی آب، روی چمن ها. خورشید داره غروب می کنه و آسمون سرخ سرخه. آب داره همینطوری سر می خوره و می ره. از پشت آروم میای و کنارم می شینی. نگاهت می کنم و بیشتر از همه تو چشمات. دستم رو که دراز می کنم تا شمشیر رو بردارم، دستم رو می گیری و می گی: تاریکی خواهد رفت، می گم: دوست دارم و پا می شم. پ.ن. بعد از مدتها ننوشتن، خوشحالم که برگشتم. پ.ن.2. سال نو مبارک. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:14 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|