![]() |
![]() |
|
|
1- آخرش بلایی که ازش می ترسیدم سرم اومد، دو شاخه تلفن رو که وصل می کنم به مودمم رو زدم به برق. شانس آوردم که لپ تاپ چیزیش نشد و مودمم نسوخته، اما احتمالا کابلهای داخلش سوختن، چون هی می گه : “there was no dial tone”. 2- از من بعید بود کتابی مثله "کافه پیانو" رو سه روز طول بدم تا تمومش کنم، اما می خوام به نویسنده اش فحش خواهر بدم. 3- از اینجور تقسیم کردن نوشته خوشم می آد، کمک می کنه چیزهایی رو که تو روزهای مختلف به ذهنم رسیده و وقت نکردم پر و بالشون بدم و یه نوشته کاملشون کنم، همین طوری ایده اصلی رو لخت بنویسمش اینجا. 4- کسی کافه پیانو رو خونده؟ اگه آره، نظرتون در مورد دو پاراگراف آخر کتاب چیه؟ داستان رو جالب و پیچیده تر کرده یا گند زده بهش؟ 5- یواش یواش داره می شه روز نوشته اینجا، باید کمی خودم رو از این تنبلی بکشم بیرون. 6- از بین چند تا فیلمی که اخیرا دیدم فیلمهای "شبهای روشن" و "Paris" رو پیشنهاد می کنم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 11:50 توسط امین |
|
|
1- صاحب کافه پیانو می گه: "راستی که چقدر باید خر باشد مرد زن و بچه داری که تن بدهد به عشوه گری های یک دخترک مریض که دائم خدا تاپ های نارنجی و بنفش می پوشد و بخش هایی از بدنش را هم – که نظام بسیار اخلاقی جامعه اخلاقی ما مانع توصیف آن است – بیرون می اندازد بلکه به خیال خودش، از راه بدرت کند." 2- پدری که با بچه اش تو اتوبوس بازی می کنه و اذیتش می کنه و صداش رو در می آره و بعد با عصبانیت می گه: ساکت. خوب گیج مگه مریضی که گریه اش رو در می آری؟ 3- برای رسیدن به خونه از راه های مختلفی می شه رد شد. اما من یه راه رو می رم همیشه، اون راهی که از بین پارک رد می شه، از پله ها بالا می ره، سر راهت وسایل ورزش شهرداری محترم رو می بینی و آخرش از کنار گل های سفید که این موقع سال خیلی خوش بو هستند و اگه دوست داشتم و قرار باشه سلامم رو به کسی برسونن بهشون می گم برسونن. آخرشم که خونه است لابد. 4- آخرش به یه نتیجه رسیدم، رفتن و موندن رو می گم. راستش از ایده حمید کپی کردمش. اگه احمدی نژاد دوباره رئیس جمهور شه می رم، نه به خاطر دلیلی که حمید داره، نه، راستش هیچ نوع وابستگی به ملتی نمی کنم که این همه درک سیاسی نداره که بفهمه باید به کی رای بده، ملتی که این همه حافظه نداره چهار سال پیش رو با حالا مقایسه کنه. اما اگه نشد اون وقت یه فکری براش می کنم. 5- به عنوان کسی که هر از گاهی کتاب می خونه می گم: "آقا کافه پیانو معرکه است، حتما بخونش." 6- "آقا" ورد زبونم شده، می خوام بگم منظورم هر کسی هستش که کتاب می خونه. 7- یه اشانتیون بهتون می دم: "گفت وقتی پدر پیرش داشته از بیماری کبد می مرده، دستش را گرفته بود توی دستش. داشته یواش یواش می مرده و بدنش هی سرد و سردتر می شده، برای همین خیال می کند که دست او – پسرش که پدر من باشد – از حد معمول داغتر است و نکند تب دارد. این است که برمی گردد و بهش می گوید تب داری بابا جان". |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 23:55 توسط امین |
|
|
1- حسین پناهی می گه: "شب در چشمان من است، به سیاهی چشمهایم نگاه کن. روز در چشمان من است، به سفیدی چشمهایم نگاه کن. شب و روز در چشمان من است، به چشمهای من نگاه کن. پلک اگر فرو بندم، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت." 2- وقتی می ری کوه، بعد از مدت ها، و خیلی می ری بالا. وقتی برمی گردی خونه، عصری، همچین احساس درد نمی کنی، همون موقع، شاید یه کم. فردا صبح پاهات کمی بیشتر درد می کنن، می گی خوبه زیاد درد نمی کنه. عصر که شد، دیگه نمی تونی تکون بخوری، پاهات گرفته. چاره اش اینه که راه بری، با اینکه درد می کنه، اما اگه بیشتر بشینی باید بیشتر تحمل کنی. باید راه رفت و وارد کوچه و خیابون شد. 3- بعضی دردها همینطوری ان. اولش هیچی درد نمی کنه، اما بذار یه کم بگذره. 4- خیلی درد می کنه، تنها راهش اینه که تلاش کنی، راه بری و خودت را آماده کنی. شاید سال دیگه، شاید... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 23:57 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده صادق شریفی نیا میلتا نصیبه تیموری عمو محمد |
|
RSS
|