تبليغاتX
شاید

الملك يبقي مع الكفر و لايبقي مع الظلم
والا پيامدار
محمد
گفتي كه يك ديار
هرگز به ظلم و جور نميماند استوار
آنگاه تمثيل وار كشيدي
عباي وحدت
بر سر پاكان روزگار
در تنگ پر تبرك آن نازنين عبا
ديرينه اي محمد!
جاهست بيش و كم آزاده را

كه تيغ كشيده است بر ستم


عیدتون مبارک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 23:57  توسط امین | 

1- چند سال پیش وقتی پلی تکنیک درس می خوندم و کلاسی تو دانشکده معارف داشتم، پام به کتابخونه دانشکده معارف باز شد تا وقتی سر کلاس حوصله گوش کردن به حرفهای فلان استاد رو نداشتم کتاب بخونم، اعتراف می کنم کتابهای فوق العاده ای اونجا پیدا کردم، مثله 1984. دو تا کتاب در مورد عقاید گاندی امانت گرفتم و کتابهای خوبی بودن. چیزی که از اون کتابا فهمیدم این بود که تو یه مبارزه منفی باید کارهای رو "کرد" و کارهای رو "نکرد" که برای دولت هزینه ایجاد کنه، حالا این هزینه می تونه اقتصادی باشه، اعتباری باشه و یا هر چیز دیگه ای.

2- من سی ام تیر هر چی وسیله برقی دستم باشه می زنم تو پریز، شب ساعت 9.

3- امروز یکی یه پنجاهی داد دست راننده اتوبوس و چون من ذاتا علاقه دارم که به عقربه سرعت سنج اتوبوس نگاه کنم دیدم که راننده داره با دقت روی پنجاهی رو می خونه، روش نوشته بود: "رای ما کجاست؟"

4- نون، فهمیدم که وقتی کسی در موردت صحبت کنه که باعث بشه فکرم مشغول بشه و ناراحتم کنه، به جای پرس و جو کردن بهتره از خودت بپرسم، خیلی بهتر جواب می ده و تمام سو تفاهم ها حل می شه و می فهمم یا این حرف دروغ بوده و یا چرا چنین برداشتی شده. نون صداقتت باعث شده به همچین نتیجه ای برسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:51  توسط امین | 

2- یکی رو می شناختم که با تیترهای روزنامه ها شعر می گفت.

3- می خوام شعر بگم، شعری پر از دروغ، شعری پر از نامردی، فقط چند تا روزنامه بدید دستم، لطفا از اونایی باشه که صفحاتش بزرگه و معلومه یارانه دولتی داره.

4- تو نخ ابرم که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه.

5- اوریانا فالاچی تو یکی از کتاباش گفته می شه پرچم رو دو جور قهوه ای کرد، یکی با رنگ خون کسایی که براش کشته شدن و خونش مونده و رنگش شده قهوه ای و یکی دیگه اینه که لجن مالش کنی که باز هم قهوه ای می شه. اما این کجا و آن کجا.

6- به دوستانم که دارن باور می کنن که ان رای آورده: تو هم از ما نبودی، تو هم مومن نبودی...

7- شما ها بیشتر ناراحتم می کنید تا بسیجی هایی که ملت رو تو خیابون می زنن که شما اونا را موجه می کنید و ملت تو خیابون رو اغتشاش گر.

8- یک نداشت مطلبم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:10  توسط امین | 

خواب دیدم، خواب دیدم اراذل و اوباش دانشکده جمع شدیم، اما به جای امیرکبیر تو دانشکده کامپیوتر شریف، جالب محوطه دانشگاه بود که محوطه دانشگاه تهران بود، جایی که نماز جمعه برگزار می شه بسیجیا جمع شده بودند و داشتن شعار می دادن: "مرگ بر دیکتاتور".

حواشی خواب دیشب: حسین آتشی طبق معمول داشت یکی رو شکنجه می داد، بابک به روش خودش حرف می کرد، حمید داشت سخنرانی می کرد، علی طهوری شوت بازی در می آورد، منم داشتم زبان می خوندم، کتاب 504 واژه رو برا تافل. همه بودن، خیلی وقت بود 82ای ها رو اینطور جمع ندیده بودم. دلم برا همشون تنگ شده.

18 تیر بر همگان تسلیت.

مردم هنوز دارن الله اکبر می گن. دمشون گرم و نفسشون پر تداوم.

یادم رفت بگم، آخر خوابم نیروهای ضد شورش ریختن داخل دانشگاه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:27  توسط امین | 

کلا با سگ جماعت مشکل دارم. یعنی می ترسم، یا چندشم می شه، نمی دونم، مهم اینه که با سگ مشکل دارم. بدبختی اینجاست که این روزها کسایی که سگ نگه می دارن زیاد شدن، تو هر کوچه و خیابونی می بینی مردم سگ دستشون هست. نمی دونم اما باید برا این تعداد زیاد سگ باید یه راه حلی وجود داشته باشه، این همه سگ که نمی شه تو خیابونا جولان بدن و من و امثال من جرات نداشته باشیم با خیال راحت راه بریم. بهر حال کوچه و خیابون برا ما آدم ها است، نه برا سگها.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:32  توسط امین | 

1- خواب دیدم، خواب دیدم علی داره داد می زنه: "بابا خودتون رو اسیر نکردن، آزادی تون رو اسیر کردن ..."

2- " با همه کوششی که به کار می بردم، نمی توانستم این یقین گستاخانه را درباره خودم بپذیرم. زیرا بالاخره میان حکمی که پایه های این یقین را ریخته بود و جریان خدشه ناپذیرش، از آن لحظه ای که رای محکمه اعلام شده بود، عدم تناسب خنده آوری موجود بود. حقیقت اینکه حکم دادگاه به جای اینکه ساعت هفده خوانده شود، در ساعت بیست خوانده شده بود، حقیقت اینکه رای دادگاه می توانست چیز کاملا دیگری باشد، مساله اینکه حکم به وسیله مردمانی که لباس زیر خود را عوض می کنند صادر شده بود، و مساله اینکه چنین رائی به حساب مفهوم کاملا نامشخصی که عبارت از ملت فرانسه ( یا آلمان یا چین) باشد گذاشته شده بود. به نظرم می آمد که همه اینها قسمت اعظم جدی بودن همچون رائی را کاملا از بین می برد. با این وصف، از آن لحظه که این رائ صادر شده بود، من مجبور بودم درک کنم که نتایج آن همچون حضور این دیواری که بدن خود را به درازای آن می فشارم محکم و جدی است..." برگرفته از کتاب بیگانه نوشته آلبر کامو

3- کلام حق دم شمشیر می شود گاهی.

                                                                                         

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:49  توسط امین | 

شنبه روز بدی بود           روز بیحوصلگی

وقت خوبی که می شد     غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من              جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه    روی خونه جغد شوم

صفحه کهنهُ یادداشتهای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه..

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

عصر چهارشنبه من               عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من                   فصل جون سختی ما

روز پنج شنبه اومد                   مثل سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب          گفت به من بگیر بگیر

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هرچی بود بیشتر از اینها گفته بود

پ.ن.: شنبه 23 خرداد بود و دوشنبه 25 خرداد تولد من.
عجیب بود برام، اما ... واقعیت داشت.
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 14:12  توسط امین | 

بچه که بودم خونه دائیم برام پر از سرگرمی بود. یه کتابخونه بزرگ داشت، از این کتابخونه ها که یه دیوار رو کلا می پوشونه. وقتی می رفتیم خونه اش، همیشه دنبال کتاب های خوندنی می گشتیم و هی بهش گیر می دادیم که: دایی این کتاب خوبه؟ اونم بلند می شد و یه کتاب می داد دستمون می گفت: این برات خوبه. همین حالاش دو تا کتاب ازش دستم هست: "عالیجناب سرخ پوش و عالیجنابان خاکستری پوش" و "تاریکخانه اشباح". بعدا که بزرگتر شدیم این رابطه دو طرفه شد. یکی از رویاهام اینه که وقتی یه روز دائی شدم، به خواهرزاده ام کتاب بدم بخونه. دائی با سواد یه نعمت خیلی بزرگه که خدا به آدم می ده. بعضی وقتا فکر می کنم دائیم بعد از پدر و مادرم بزرگترین نقش رو تو بوجود آوردن امین داشته.

تعریف یه کتابی رو جدیدا شنیدم و بهم پیشنهاد شده بخونم: "جامعه شناسی نخبه کش". خودم هنوز نخوندمش، اما چیزایی رو که شنیدم ازش بد نبوده.

و اما نون: "عادت بدترین بیماریه، کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنار آدمای نفرت انگیز دووم بیاره! زنجیراش رو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه! عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاست، چون آروم آروم تو مغز آدم می ره و تا به خودت بجنبی می بینی که با تموم گوشت و پوستت اسیرش شدی."*

*  از کتاب "یک مرد" نوشته اوریانا فالاچی

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:9  توسط امین | 

1- گندالف وقتی داشت تو تاریکیهای خزددوم سقوط می کرد، داد زد: "فرار کنید احمق ها"

2- وقتی نتونی حرف بزنی، چه فرقی داره مستعمره انگلیس باشی یا تحت حکومت صدام؟

3- همیشه از خوندن کتاب رمان فارسی ترس داشتم، تا اینکه کتاب "آتش بدون دود" نوشته مرحوم ابراهیمی رو خوندم. اما با خوندن کتاب "کافه پیانو" نوشته فرهاد جعفری همون ترس دوباره برگشت، نویسنده اش چه جور آدمی هست؟

4- مردم آگاه تر شدن، تنها چیزی هستش که امیدوارم نگه می داره، اما این آگاهی به درد خواهد خورد؟

5- زندگی ادامه داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:7  توسط امین | 

فاطی فاطی فاطی فاطی فاطی
عدس و كلم قر و قاطی
فاطی جون، فاطی بغلم کن
فاطی، بی پدرم کن
فاطی، بی مادرم کن
فاطی خون جیگرم کن
فاطی یه ماچ از لبام کن
فاطی خون جیگرم کن

پ.ن.: نگید نباید توهین کرد، خودم می دونم، اما فاطی آره قضیه اش فرق داره.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 20:34  توسط امین | 

برا خودم واقعا متاسفم. اینو بخونید. یه آدمی مثله ده نمکی. متاسفم. از تمام کسایی که کتاب رو براشون معرفی کرده بودم عذرخواهی می کنم. از این به بعد حتما در مورد نویسنده تحقیق می کنم و بعد کتاب رو معرفی می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:15  توسط امین | 

/* /*]]>*/ 1- بعد از جمعه سیاه و مخصوصا بعد از شنبه سیاه اعصابم شدیدا خراب شده بود، دچار نا امیدی شدید شده بودم و از اینکه نمی تونستم کاری انجام بدم شدیدا عصبی بود، نتیجه اش این بود که می نشستم یه گوشه ای و گریه می کردم. 2- رفتم، یه دو روزی برگشتم تبریز، به قول شاعر: روم دیار خود و شهریار خود باشم. 3- با تمام افتخار می گم: تو کل خانواده پدری و مادری جمعا 3 نفر به ان رای دادن، بقیه یا موسوی بودن یا هیچ کس. 4- تبریز هیچ خبری نبود. هر چند همه می گفتن تقلب شده. 5- رفته بودیم مهمونی، خونه کسی که به ان رای داده، جاتون خالی، اونقدر با سوالام کوبیدمش که کمی حالم بهتر شد. هیچ جوابی نداشت. سوالام هم از دروغ گویی ان گرفته تا دخالت کسی که نباید قانونا تو تائید انتخابات نقشی داشته باشه. 6- پرسیدم شما که می گی میر حسین دروغ می گه، چی دیدید ازش که اینو می گید؟ گفت: موسوی اشتباه کرد که گذاشت مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی ازش حمایت کردن. خیلی شبیه مناظره ان با میرحسین بود نه؟  7- وقتی رسیدم تهران، ساعت 10 بود، الله اکبر مردم حالم رو جا آورد، دمشون گرم. 8- ناامید نباید بشیم، به قول محسن حداقل حالا این رو داریم که کلی از ملت آگاه تر شدن.

پ.ن.: شعر اصلی اینطوریه: به شهر خود روم و شهريار خود باشم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:7  توسط امین | 

1- یکی به من بگه با این بغض کوفتی چیکار کنم؟

2- یکی به من بگه این همه کتاب در مورد آزادی و قهرماناش خوندی به چه درد خورد؟

3- یکی به من بگه چرا نشستم اینجا؟

4- یکی به من بگه با این بغض لعنتی چی کار کنم؟

5- یکی به من بگه تو خیابونها آدم می کشن.

6- علی بهم بگو بعثیها ریختن تو خیابونهای تهران و من تو خونه ام قایم شدیم.

7- یکی بهم بگه نامردا ناموسمون رو که فروختن هیچ، حالا دارن می کشنشون.

8- یکی بهم بگه خیلی ترسو ام.

9- یکی بهم بگه چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:34  توسط امین |