![]() |
![]() |
|
|
خوشحالم. خیلی خوشحال. یکی از صمیمی ترین دوستام رفت خونه بخت. ایشالا خوشحال و خوشبخت باشن. چیزی که می خوام بنویسم، ربطی به احساس و شادیم برا حمید و آزاده نداره. از وقتی عروسی حمید و آزاده جمعه خواهد بود، جمعه هست و جمعه بود، یه چیزی ته دلم ناراحتم می کرد. نمی دونم چی. اما یه غم ته دلم بود. بعد، روز عروسی وقتی عروس داماد رو رسوندیم خونه بابای داماد و تو پارکینگشون، یکی از بچه ها که حتما نمی خواد اسمش رو بیارم و احتمالا برا همین نیاوردنم می گه یه کم شعور نشون دادی بهم گفت: زندگی همینه دیگه. این جمله چند روزی من رو برد تو کما. هر کی می رسید بهم می گفت: چته؟ بعد فهمیدم برا چی نارحتم. داریم بزرگ می شیم و مسئولیت هایی را به عهده می گیریم که ما را ناخواسته از زندگی قدیممون دور می کنه. دیگه حمید خودش رو هم بکشه حمید سابق نیست. حمید قبل از هر چیز یه زندگی داره که اولویت اولش اون خواهد بود. جالب اینجاست که هممون دوست داریم این مسئولیت ها رو. زندگی همینه دیگه. بچه بودیم، بزرگ شدیم. اومدیم دانشگاه. شدیم هشتاد و ای ها. اراذل و اوباش دانشکده. بعد یواش یواش پخش شدیم. یه تعداد رفتن ارشد خوندن. یه تعداد نشستن برا کنکور ارشد خوندن. یه تعداد هم درسهاشون رو پاس کردن. یه تعداد هم رفتن. حالا یه تعداد بیشتر رفتن، اونایی که ارشد خوندن، یا دارن می رن و یا دارن می رن سراغ زندگیشون. اونایی که دارن ارشد می خونن، اونقدر سرشون شلوغه که دیگه اصلا یاد دانشکده نمی افتن، یکیش خودم. تازه موضوع مهمی به نام ازدواج جلو این جمع پخش شده وجود داره که بیشتر پخششون می کنه. و این چیزی بود که عروسی حمید در من بیدار کرد. چرا حالا اینا رو می نویسم، بعد دو هفته؟ برا اینکه هفته اول داغون بودم و هفته دوم اونقدر کار داشتم که شب زودتر از 10 خونه نبودم. افسانه ای بود، افسانه ای به نام هشتاد و ایها، همونایی که استادا تحویلشون نمی گرفتن، همونایی که یکی از بهترین قبولیهای دانشکده رو برا ارشد دادن، همونایی که برا بیشترشون، رفاقت بیشتر از درس مهم بود، همونایی که ... همونایی که من خوشبخت بودم که رشته مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی امیرکبیر(پلی تکنیک تهران) رو بر خلاف علاقه ام تو انتخاب رشته زدم تا باهاشون باشم. پ.ن.: جدیدن یه آگهی برا ازدواج پخش می شه که آخرش می گه: "گل شاداب و با طراوت خواستار بیشتری دارد" که منظورشون خانم ها است. یکی نیست به این احمق ها حالی کنه که گل به واسطه گل بودنشه که گله، نه به خاطر خواستار داشتن. یکی نیست یه اینا بگه بابا خانمها انسان اند، نه کالا، نه وسیله ارضای شهوات جنسی، یک خانم با پیشرفتش، با موفقتیش، با انسان بودنش که ارزش پیدا می کنه نه با ازدواجش. مگه زندگی یه خانم با ازدواج تعریف و مفهوم پیدا می کنه که باید زود ازدواج کنه؟ هنوز که هنوزه همون عقاید احمقانه طالبان رو با خودشون دارن. عوضیا. پ.ن.2: کتاب "زمستان 62" نوشته اسماعیل فصیح رو جدیدن گرفتم. اگه حال و هوای فیلم پرسپولیس رو دوست داشتید، اگه از دید یکی مثله خودمون که زمون جنگ بوده، دوست دارید به سالهای اول انقلاب نگاه کنید، نگاهی اینوری داشته باشید، کتاب خوبیه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 21:39 توسط امین |
|
|
آخیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش. خیالم راحت شد از "من". امیدوارم همیشه "آسمان" خوشحال باشه. مثله پریروز. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 14:44 توسط امین |
|
|
حاج فخر الملک هم که یکی از دوستان من بود، مثل بعضی از اشخاص از دو محل حقوق می گرفت، یعنی دویست تومان در ماه از دربار و دویست تومان از دولت که چون هر دو از خزانه مملکت داده می شد یکی از آن دو حقوق از بین رفته بود* (یعنی اینکه مصدق آن را قطع کرده بود).** می خواستم مطلبی در مورد تحلیف بنویسم، دیدم کم اهمیت تر از این حرفهاست.
*خاطرات و تالمات مصدق **جامعه شناسی نخبه کشی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 11:48 توسط امین |
|
|
وقتی مطالبی در مورد امیرکبیر می خونم، وقتی می بینم چقدر مرد بزرگی بوده، چه کارها کرده و چه زحماتی کشیده و چقدر تنها بوده، برام سوال پیش می آد که چرا ما، دانشجوهای دانشگاه امیرکبیر، دانشگاهمون را به اسم خارجی صدا می کنیم، نمی دونم دلیل اینکه پلی تکنیک می گیم چیه، اما می دونم دارالفنون ترجمه همین پلی تکنیک بوده که اتفاقا میرزا تقی خان امیرکبیر اتابک اعظم برا اولین بار تو ایران تاسیسش کرد. امیرکبیر زمان زنده بودنش تنها بود، بعد از مرگش تنها نذاریمش، نذاریم اسمش برا بسیجیا باشه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 23:9 توسط امین |
|
|
بعضی وقتا که بعضی از دوستانم می گفتن ان رای آورده شک می کردم و دلیل های خودم رو برا خودم می شمردم. اما با دیدن این برنامه ها اگه تا دیروز شک داشتم که تقلبی شده، امروز مطمئن شدم. نون، داشتن کسی که بشه باهاش دردل کرد، حتی اگه درد دلش فقط احوال پرسی باشه، همین که بتونی بگی چته، همین که بگی کاش پیشم بودی، همین که بتونی بخندی، کلی برا آدما نعمته. آلنی، ایکون سبزت تو گوگل تاک جاش خالیه. باید به مارال بگم برا تو هم لاگ این کنه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 22:56 توسط امین |
|
|
اروپائیان باور کردند که ترقی فنی مساوی است با ثروت و قدرت. (چیزی که دنیای سومی ها هنوز آن را نفهمیده اند و می خواهند آن را با پول بخرند و بیشتر آن را باژگونه می فهمند،یعنی پول معادن را که خود نحوه تولید و استخراج آن مدیون تلاش دیگری است بدهند و صنایع دیگری بگیرند و صنعتی شوند و با صاحبان آن درآویزند و بالاخره خودشان نشسته و آقایی کنند.)* تو این گیر و دار کتاب "جامعه شناسی نخبه کشی" رو گرفتم و دارم می خونمش. یه چیزی رو که بهم فهموند این بود که تا ما "ما" هستیم، یعنی همین آدما و همین اخلاق و همین رفتار، هر اعتراض و انقلابی محکوم به ایجاد استبداد هستش. تنها چیزی که می تونه "ما" رو نجات بده اصلاح هست. اصلاح یعنی : آگاهی عمومی، ایجاد احساس نیاز به پیشرفت که خودش باعث ایجاد و تولید علم، صنعت و ثروت می کنه. اینکه ما اول علم رو داشته باشم و بعد باهاش صنعتی بشیم بدرد نمی خوره، ما باید اول نیاز داشته باشیم که صنعتی شیم، بعد بریم دنبال علمش، علمی که بومی هست (بیشتر منظورم علوم انسانی هست). تو این زمون هم باید فقط کار کرد، کار و کار و کار. تو یه منطقه ای اروپا یه زمونی متوسط امید به زندگی هیجده سال و نیم بود، اونقدر به ملت سخت می گذشته. ما ایزانیا بیشتر به فکر راحتی هستیم، دلالی رو بیشتر دوست داریم تا تولید و این باعث می شه عقب باشیم. به "من": وقتی می آی، صدای پات از همه جاده ها می آد، انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا می آد. تا وقتی که در وا می شه، لحظه دیدن می رسه، هرچی که جاده است رو زمین به سینه من می رسه.
منتظرتیم. هشتاد و دو ای ها همه منتظرت هستن.
*: جامعه شناسی نخبه کشی، نوشته علی رضا قلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 14:53 توسط امین |
|
|
می گن بلیط هواپیما گرون شده، خوب یه زمانی قبر هم گرون شد. حالا وضع قبرستون چطوره؟ می گن خیلی روتق داره. می گن هیچ مدرسه ای نیست که بدون کمک مردمی بتونه اداره بشه. پول مفت نفت کدوم خراب شده ایه؟ دولت که نتونه مدرسه ها رو هم اداره کنه بدرد جرز لای دیوار هم نمی خوره. می گن وزیر صنایع دزده. من می گم: کدوم وزیر دزد نیست؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 21:25 توسط امین |
|
|
نون، می دونی حالم اصلا خوب نیست. دلم می خواد با یکی حرف بزنم، تو هم که اینجا نیستی. فقط می خوام حرف بزنم، داد بزنم، گریه کنم، حالم اصلا خوب نیست. شاید یه مدت اینجا همه اش چرت و چرت و چرت نوشتم. دلم می خواد داد بزنم، می خوام بگم، می خوام داد بزنم. نون هستی؟ نون یه پی ام بده، بگو: بگو هر چی که دلت می خواد و من تا صبح برات بگم، از دلتنگیام، از غصه هام. فقط فقط، وسطش نرو و نگو کار دارم، می رم و می آم. دلم می خواد یه روز کامل مال خودم باشی، دلم میخواد هی حرف بزنم، دلم می خواد سرم رو بزارم رو شونت و زار زار گریه کنم. که من رو بری لاله زار. نه لاله زار نه، ببر هفت تیر، نه ببر خیابون ندا، نه ببر انقلاب، ولیعصر، یا ونک. نون هستی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 21:21 توسط امین |
|
|
آلنی-مارال عزیز، سلام اگر از حال من پرسیده باشی، خوبم، عصبانی، ناراحت، دلگیر و گوشه گیر. حال تو چطوره؟ آلنی مارال، خواب دیده بودم، وقتی خوابم رو برات تعریف کردم، گفتی خالت خوش نیست، بریم سفر. یادت هست؟ با حال بدم چکار کنم وقتی می بینم تنها رفتی سفر و من جرات همقدم شدن با تو رو نداشتم؟ آلنی مارالام، کتاب "آتش بدون دود" رو وقتی بهم قرض می دادی، اصلا فکر می کردی روزی خودت قهرمان داستان باشی؟ آلنی مارال غیرتمندم، صدای شکسته ات را که شنیدم... چی بگم؟ آلنی، مارالت خواست که دعا کنم، بزرگترین آرزوم رو دعا می کنم: مرگ بر دیکتاتور.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 21:1 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده صادق شریفی نیا میلتا نصیبه تیموری عمو محمد |
|
RSS
|