![]() |
![]() |
|
|
اصل مطلب: امروز...، ترکوندیم. بغض سه ماهم رو خالی کردم. خیلی حال داد که کلی ملت سبز اومده بودن و بسیجی جماعت خیلی کم رویت شد. 1- شاید زیاد دارم تکرار می کنم، اما گفتم شاید بخواهید بدونید که حسم بعد از زورگیری چطور بود. تا همین حالاش باورم نشده که امنیتم مورد تجاوز قرار گرفته، همش فکر می کنم خواب دیدم و شاید دوربین مخفی هستش، اما وقتی می خوام از موبایلم استفاده کنم، می فهمم واقعیت بوده. بیشتر از هر چیزی، صحنه ای که جلوم سبز شد و چاقو رو جلوم گرفت و ترسیدم و احساس عدم امنیت کردم، جلو چشم می آد. جدیدا وقتی تنها هستم، شدیدا احساس عدم امنیت می کنم، وقتی کسی به نیم متریم می رسه، می ترسم، عقب می رم. تو ماشین قفل مرکزی رو می زنم. بین مردم دنبالش می گردم، یه سبیلوی لاغر با پیراهن سفید با گلهای مشکی. 2- با یکی از بچه ها که صحبت می کردم، گفت چرا از اون این همه متنفری؟ اون که خودش قربانی شرایط دیگه است، نیاز داشته که اینکار رو کرده، چرا به جای اون از کسایی که باعث شدن اون مجبور بشه اینکار رو بکنه متنفر نیستی؟ اصلا چرا به دزدهای رای مردم گیر نمی دی، اونا که خیلی بدترن. 3- کهکشان ها، کو زمینم؟ زمین، کو وطنم؟ وطن، کو خانه ام؟ خانه، کو مادرم؟ مادر، کو کبوترانم؟ 4- نون، "اگر نمی خواهی به دست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی، فقط یک کار بکن، بخوان و بخوان و خوان."* 5- نون، حمایت تو بهم آرامش می بخشه. 6- بعد از مدتها تونستم پدرم هم رو راضی کنم که بیاد، خیلی حال داد که اومد، خیلی وقتا افتخار می کردم که اومده. * : دکتر شریعتی پ.ن: گوینده مطلب بالا حرفم رو به صورت زیر تصحیح کرد: "من نگفتم اون قربانی کارای دیگرانه پس نباید ازش ناراحت باشی، من گفتم
خیلی های دیگه بسیار بیشتر حقتو خوردن از جمله پور مظفری و تو هم هیچ وقت
جیکت در نیامده! اما حالا این یارو رو گیر آوردی و به این موضوع گیر سه
پیچ دادی!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 شهریور1388ساعت 15:4 توسط امین |
|
|
1- از دیروز به اینور یه سوال هی آزارم می ده، کار درست چی بود؟ باید می زدم زیر دستش و بعد تو صورتش و فرار کنم؟ یا همین کاری که کردم؟ نمی دونم. اونقدر این سوال رو از خودم پرسیدم که دیگه سردرد گرفتم و آخرش یه مسکن خوردم. هر چند از نظر جسمی چیزیم نشد، اما تحقیری که شدم، هر چی گفت رو عمل کردم، هر چی خواست دادم، آزارم می ده، برا اولین بار فهمیدم حس کسایی رو که یکی رو برا انتقام می کشن. 2- رفتم کارای ردیابی موبایل رو انجام دادم. اگه بخوام حق رو بگم، رفتارشون خوب بود و سریع. زیاد معطلی نداشت. همه اش 4 ساعت با حساب رفتن به دادسرا و همراه اول و ایرانسل و تالیا. 3- حرف دیروزم رو در مورد مملکت اینطور تصحیح می کنم، چرا پلیس ما به جای بررسی مانتو و روسری دختر مردم، به دزدای مردم رسیدگی نمی کنه؟ چرا به جای گشت ارشاد، گشت شبانه وجود نداره؟ چرا پل عابری که چندین بار همین جرم توش تکرار شده، بدون مراقبت ول شده؟ چرا ...؟ چرا مملکت امنیت نداره؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 21:48 توسط امین |
|
|
1- از چهارراه ولیعصر تا انقلاب رو به پیشنهاد انتشارات طهوری پیاده گز می کنم. دارم با سرعت تنهایی می رم سمت میدون انقلاب. سر خیابون ندا سوار تاکسی می شم می گم مستقیم. سر بلوار راننده می پیچه سمت میدون ولیعصر. می گم: مگه شما مستقیم نمی رید؟ می گه: نه، شما که چیزی نگفتی. می رسم نزدیک پل عابر سر مرزداران که بهش می گن: پل آزمایش. از پله ها می آم بالا و می رم اون سمت. 2- رسیدم اون سمت و می خوام از پله ها پایین برم، یکی از پله ها بالا می آد و می گه: غلام کجاست؟ می گم: آقا من غلام نمی شناسم. یقه ام رو می گیره و یه چاقو می ذاره زیر گلوم و می گه: پولهات رو بده بیاد، بعد پشیمون می شه و می گه بشین، می شینم و می گه پول ها رو رد کن بیاد، تو کیفم یه تراول پنجاهی هست، طوری پولا رو می دم که مشخص نشه تراول هم دارم، متوجه می شه. کیفم رو می گیره و قبل از اینکه بگیره، گواهینامه ام رو بر می دارم. بعد می گه موبایلت رو هم بده. چاقوش چاقو معمولی نیست، یه تیکه ورق آهنه که سرش رو تیز کردن و با پارچه گرفتتش، گوشیم رو هم می دم. 3- می رسم خونه، می گم: بابا زود باش بریم کلانتری. می ریم کلانتری گیشا. دارم توضیح می دم که چی شد، می گه: اونور پل بودی،یا اینور، تعجب می کنم که چه ربطی داره، اما می گم: اونور داشتم می رفتم پایین که خفتم کرد. می گه: به ما مربوط نیست، برید کلانتری مرزداران، خیابون ایثار. 4- کلانتری خیابون ایثار، چند بار می پرسن که اینور پل بود، یا اونور، دیگه داره حوصله ام سر می ره، با صدای تقریبا بلندی می گم: اینور. دیگه خفه می شن و یه کاغذ می دن دستم که پر کنم. می گم: شماره سریال موبایلم رو برا کنترل باید بدم به شما؟ پدرم هم می پرسه: عکس آدمای سابقه دار رو دارید که شناسایی کنیم؟ می گه: افسر تجسس حالا نیست، فردا باید بیایید. دزد، اونم دزد موبایل، مگه چند ساعت لازم داره که موبایل رو بفروشه؟ 5- تا اطلاع ثانوی اگه کاری با من داشتید، برام آف بذارید تو یاهو. اگه عجله دارید، شرمنده. خط موبایلم رو هم تازه گرفته بودم و سندش رو اول باید بگیرم تا بتونم سیم کارت جدید بگیرم. هر کی از دوستانم هم که اینجا رو می خونه، شماره اش رو برام به صورت کامنت خصوصی بذاره. 6- نون، بنا به بعضی حقوق که دارم، بهت می گم: ازت نمی گذرم اگه شب از ساعت هشت به بعد تنها بیرون باشی. 7- اگه شک داشتم که می خوام بمونم یا برم، مطمئن شدم، برا طی کشی هم که شده از این خراب شده فرار می کنم. بمونه برا همون انتر و فاطی آره و بابای انتر و سگاشون. 8- جالبی ایش اینجا است که مامان خدا رو شکر می کنه که سالمم. تازه کلی به خودم ایمان آوردم که خوب شد هر چی داشتم دادم رفت و چیزیم نشد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 23:46 توسط امین |
|
|
دوباره خواب دیدم، خواب دیدم محله مون پر شده از الله اکبر. همه جا پر بود از صدا، خواستم منم داد بکشم، فریاد کنم، ترسیدم، پشت پنجره قایم شدم. پا شدم از خواب. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 20:23 توسط امین |
|
|
1- بعضی وقتا فکر می کنم برا چی زندگی می کنم؟ می دونی، تو این بیست و پنج سال، خیلی از کارهایی رو که دلم خواسته انجام ندادم، خیلی از کارا، بعضی وقتا فکر می کنم کسایی که راحت می زنن زیر همه چیز و می رن برا خودشون زندگی می کنن، بدون اینکه اعصابشون رو خراب کنن که اگه اینو بخورم چربیم می ره بالا، اگه سیگار بشکم سکته می کنم، اگه فلان کار رو کنم دیگران بهم می خندن، اگه درس نخونم معدلم می آد پایین و بیا و درستش کن، اگه فلان کار رو نکنم کارم رو از دست می دم و ... واقعا خوشبختن. حتی اینایی رو که اینجا دارم می نویسم باز از بچه مثبتیم ناشی می شه. اینجا دیگه شاید نیست، نمی دونمه. 2- قبلا زود عصبی می شدم و زود صدام بالا می رفت،خیلی روش کار کردم و خیلی کم بهتر شده بودم، اما جدیدا دنبال بهونه می گردم داد بکشم، خودم هم خسته شدم، اما هیچی مثله داد کشیدن حالم رو خوب نمی کنه، بعضی وقتا حتی دلیل ناراحت شدنم رو هم نمی دونم. 3- وقتی تاریخ می خونی، مخصوصا تاریخ مشروطه* رو، می فهمی وکیل خوب یعنی مجلس قوی، مجلس قوی یعنی آزادی، عدالت، پیشرفت. وکیل خوب از مردم آگاه ناشی می شن و مردم آگاه از رهبران دلسوز و آگاه که بخوان مردم رو آگاه کنن. 4- به خاطر مریضی، سه روزی اجبارا از جلسات مجلس برا رای اعتماد فیض بردم، نمایندگانی بسیار ضعیف، نا آگاه، خاله زنک، و شاعر... البته اکثریت، نه همه. 5- شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان همزمان زمزمه می کنند. 6- نون، زندگی کن، شاد باش و بذار من هم از شاد بودنت شاد باشم.
پ.ن.: تاریخ مشروطه ایران، نوشته احمد کسروی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:55 توسط امین |
|
|
نون، اولین هر چیز، هر کس، هر کار و هر هنری خاص هستش. خیلی خاص. شاید مهمترین از نوع خودش. نمی دونم، اما فکر کنم وقتی خدا داشت انسان را خلق می کرد، ذوقی که برا حضرت آدم کرد رو برا دیگران نداشت. وقتی کسی اولین کار خودش، یا اولین نوشته خودش، اولین حقوق خودش و یا اولین هنر خودش رو به تو هدیه می کنه، یعنی اینکه تو برا اون شخص خیلی خاصی. یه چیزی داری که باعث می شه که لیاقت این رو داشته باشی که اولین رو هدیه بگیری. اگه یه روز همچین هدیه ای گرفتی، قدرش رو بدون. کاری کن که لیاقت گرفتن اون هدیه رو داشته باشی. همون شخص خاص باش. پ.ن.: تو این هاگیر و واگیر و سر شلوغی از کار و پروژه و درس، نشستم دارم کتاب "تاریخ مشروطه ایران" نوشته احمد کسروی رو از اونجا که مونده بود می خونم. اخه پارسال شروع کردم و به خاطر یه سری مشکلات نیمه کاره موند کتاب. امیدوارم این بار تموم شه.
پ.ن.2: اسم این پست شاید بی ربط بیاد، اما وقتی بزاریش کنار یه درخت و تماشاش کنی که داره برگهای درخت رو می خوره و بعد آروم آروم از کنار درخت رد می شه و بدونی که زرافه همون شتر گاو پلنگ بوده و هست و بوته های زیر پاش رو نمی تونه بخوره و خیلی سخت آب می خوره و شازده کوچولو تو سفرش ندید چون که بدردش نمی خورد برا خوردن همون بوته هایی که تو سیاره اش رشد می کنند و شاید این دید، من مال ادم بزرگ ها باشه و این روزها دید آدم بزرگها به درد عمه ان می خوره و نمی دونم ان چند تا عمه داره چون سه تا بابا داره، شاید ربط داشته باشه، جااااااااااااااان خودم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:19 توسط امین |
|
|
نون، زندگی مثله یه پازل میمونه، هر تیکه یه رنگی داره، اما هیچ شکلی نداره و وجودش به تنهایی بی معنی. اما وقتی این تیکه ها را کنار هم می ذاریم، سفید رو کنار آبی، آبی رو کنار سیاه، سیاه رو کنار بنفش، بنفش رو کنار قرمز، اونوقت که یک تصویر زیبا بدست می آد. یه آسمون غروب. زندگی ما هم همینه، هر کاری، هر کسی، هر تصادفی، هر جایی، هر ... تیکه ای می شه که زندگی ما رو می سازه. وقتی به رنگ سیاه رسیدی، مطمئن باش بعدش رنگ روشن تری می آد که آخرش صحنه زیبایی رو خواهند ساخت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 10:39 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده صادق شریفی نیا میلتا نصیبه تیموری عمو محمد |
|
RSS
|