تبليغاتX
خیابان هفتم

یکی از واژه هایی که شدیدا بهش حساسیت پیدا کردم این روزا کلمه "گودر" هستش.

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 7:3  توسط امین | 

با اینکه این حرفها ممکنه تکراری باشه، اما برام همیشه یک سوال بوده: وقتی به من ترک، برمی گردن می گن :"ترکه دیگه، نمی فهمه"، چه واکنشی باید نشون بدم؟ یه کار اینه که عصبانی شم و حال طرف رو بگیرم، اما این کارم یه جورایی تایید حرف اون طرف هستش، هر چند کمی ادب می شه و شاید دفعه بعد با احتیاط برخورد کنه، اما مشکل حل نشده. کار دیگه اینه که کاری نداشته باشم و رد شم برم، باز هم مشکل حل نشده، کار دیگه اینه که بخوام باهاش حرف بزنم و بگم این که من نفهمم به ترک و فارس بودنم ربطی نداره، تو هر ملتی ادم نفهمم وجود داره، اما با همچین ادمی که خودش نفهمیده، مگه می شه بحث کرد؟

کسایی که تو آذربایجان زندگی می کنن و هنوز به تهران نیومدن، احساس کینه می کنن به فارسا، خیلی حساسن که کسی به ترکا توهین کنه تا حالش رو بگیرن. متاسفانه صدا و سیما هم این حساسیت رو بیشتر می کنه، معمولا کسایی که مامور شهرداری هستن، تو سریالها ترک از آب در می آن. یه بار از دبیر معارف این سوال رو پرسیدم، جواب داد: خوب قبول کنید که تو تهران بیشتر مامورین شهرداری ترک هستن دیگه. جواب دادم: خوب آقا ما دکتر و استاد دانشگاه و فرمانده ترک هم داریم، چرا اونا هیچوقت ترک نمی شن؟

معمولا بچه های سال اول کارشناسی که تهران قبول می شن، بیشتر از هر کسی با این موضوع درگیر می شن.

اینکه ترکها خودشون رو از فارسا جدا می دونن و برعکس، خیلی خیلی خطرناک هستش، ترکهایی که هر وقت خواستن کاری رو انجام بدن، انجام دادن. کافیه برید تاریخ مشروطه کسروی رو بخونید تا بفهمید مشروطه اساسا بر اثر تلاش کیا بوده. تاریخی که تو مدرسه خوندیم به درد عمه ان می خوره.

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 6:55  توسط امین | 

امروز که داشتم می اومدم، یه گربه افتاده بود کف خیابون و مرده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 11:49  توسط امین | 

همه چیزمون به هم می آد، مردی که رو سرش عبا کشیده و یه کاسه طلایی دستش گرفته و نشسته یه گوشه، جوونی که رو سازش نوشته "فروشی"، پیرمردی که داره عروسک می فروشه، زنی که التماس می کنه بخریم ازش چون بچه داره خونه، و ما داریم هسته ای می شیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 8:34  توسط امین | 

تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:27  توسط امین | 

قسم به چشمانت که رستگار خواهم شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:22  توسط امین | 

چی می شد شبانه روز چهل و هشت ساعت می شد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:22  توسط امین | 

یه چیزی خوندم تو گوگل ریدر که گفته بود دخترای داشنجوی مجرد برای اعزام به حج عمره باید ازدواج کنند. نمی دونم مطلبش درست هست یا نه، اما من رو یاد یه داستان انداخت.

تو ده ما یه آخوندی بود به "حاجی سید"، بعد انقلاب مرد و من ندیدمش. اما شنیده هام حاکی از اینه که آدم هوس بازی بوده. وقتی ملت برا اربعین جمع می شدن که برن مشهد، با این بهونه که زیارت زنهایی که شوهر ندارن قبول نمی شه، همه رو صیغه می کرد. آدم قدرتمندی بود و با آبرو و ناموس خیلی ها بازی کرد. روزی که مرد، شبش، از قبر در آورده بودنش، تکیه داده بودنش به یه دیوار، آ... رو بریده بودن و گذاشته بودن تو دهنش.

نمی دونم چیزی که خوندم راست بود یا نه، اما ورژن ساده شده اش تو یه ده، می تونه عبرت انگیز باشه برا بعضیا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 13:33  توسط امین | 

اول ماه مهر هستش و خیلی ها یاد خاطرات گذشته می افتن. خواستم منم در موردش چیزی بنویسم، اما شرایطی که توش هستم باعث شد از چیز دیگه ای بنویسم. اسباب کشی هم کار مزخرفیه و هم کاری جذاب.

مزخرفه برا اینکه دردسر داره، وسایل جمع کن، درست تو کارتن بذار و اونور رسیدی دوباره همه کارای قبلی رو به صورت برعکس انجام بده.

جذابه، برا اینکه وقتی داری وسایلت رو جمع می کنی، کلی چیز پیدا می کنی که باهاشون خاطره داری. من دیروز اینطوری بودم، کلی وسایل پیدا کردم از بچگیام. از سال دوم ابتدایی تا سال پیش دانشگاهی و حتی روز ثبت نام دانشگاه.

کارنامه دوم ابتدایی رو پیدا کردم، معدلم بیست نبوده، علوم تجربی و قرائت فارسی و املا رو ثلث اول شدم 19 و معدل کل سال هم نوزده و هفتاد و هشت صدم بوده :دی. جوهردونی که وحید پنجم ابتدایی بهم هدیه داده. کلی تیله پیدا کردم. یه توپ هم پیدا کردم که از تیکه های بادکنک پسر خالم برام ساخته بود. آها، یه تیرکمون زنبوری هم پیدا کردم. عکسهای دوران مختلفم رو هم دارم. یه بار باید همشون رو اسکن کنم تا ببینید امین رو در دوران مختلف عمر. یه دسته کارت بازی، از اینایی که عکس تانک روش کشیده و زیرش مشخصات داره و ما برا هم می خونیدم، مال هر کس که بیشتر بود، کارت اون یکی رو می گرفت. کلی هم عکس برگردون پیدا کردم. دیروز کلی هوای بچگی رو کردم. کاش همون موقع ها بود. کاش حالا سر کلاس بودم با لباس و کفش و کیف تازه. کاش.

نون، باید کلی از خاطرات بچگیت برام تعریف کنی. کلی هم باید عکسهای بچگیت رو ببینم. تازه، باید برام بگی که معدل دوران ابتداییت چند بوده.

من، کتابات رو با خودم بردم خونه جدید، از بس اومدی خونه پدرت و یه سر نزدی به من. حالا چطوری برگردونمشون؟ می خوای اصلا هدیه بده به خودم، چطوره؟ :دی :پی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 9:52  توسط امین |