![]() |
![]() |
|
|
یکی داد می زنه: دارن می آن...، می دوییم، خیلی سریع، بعد...، می افته، نمی ایستم، به فرارم ادامه می دم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آبان1388ساعت 11:19 توسط امین |
|
|
ساعت 10:30 می رسم چهار راه ولیعصر، نمی دونم ملت کجا هستند، می آم بالا و از طالقانی می رم سمت شرق. دانش آموز ها دارن شعار می دن. ادامه می دم و همینطور کوچه پس کوچه و پشت سر ملت می رم تا می رسم کریم خان. از اونجا می رم طرف هفت تیر. ساعت 12 هستش. کمی مونده به هفت تیر جلومون رو می گیرن، می گن برگردید. بر می گردم سمت ولیعصر و هیچ خبری نیست، دلسرد شدم و گفتم تمومه. بعد، بعد از پل کریم خان یهو به خودم می آم. ما، از هفت تیر تا سر حافظ و شاید جلوتر رو راهپیمایی سکوت کردیم و خودمون نمی دونیم. تمام عابر پیاده و یه باند خیابون آدم داره راه می ره سمت ولیعصر. سبز تر از این؟ می خندم، خوشحالم. بعد از پارک مادر، یه نوایی می آد، منو می بره اوج، نمی فهمم کی شروع می کنم به خوندن، یار دبستانی من، با من و همراه منی ... یه کم جلوتر که می ریم، یه دفعه می ریزن برا زدن، اون عکس یادتون هست که از دو طرف ریختن و چند نفر موندن وسط و گیر کردن. من همیشه فکر می کردم چه بلایی سرشون اومد؟ با سرعت داره می آد طرفم و داره داد می زنه برو وای نستا، و من همش چشمم به باتومشه که هی می ره بالا و می آد پایین، یهو می شه صحنه پل عابر پیاده و شب ساعت 10 و من و یه چاقو زیر گلوم، همون حرفا تکرار می شه، باشه باشه، نزن،نزن. باتوم خوردم، درد داشت و همین حالاش هم درد می کنه، دستم کوفته است. می رسیم سر حافظ، ملت تو پارک دارن شعار می دن و یهو فرار می کنن، جلویی های من بر می گردن و من هم، تند تر و بعد دویدن. از حافظ می ریم بالا و شعار می دیم. یار دبستانی هم که شده جزیی از روحمون. بعد از خیابون بالای پارک می ریم سمت ولیعصر، از پشت داد می زن دارن می آن و ما می دویم. می رسیم ولیعصر و می ریم بالا. از پشت ملت دارن می آن. باز شروع می کنیم شعار دادن، محمود خائن، آواره گردی... بعد از بالا می ریزن. می دویم این سمت خیابون و یه خیابون مونده به فاطمی می پیچیم داخل. کمی می ایستیم و می بینیم که خبری نیست بر می گردیم. شعار می دیم و ماشینا دارن بوق می زنن. ملت پخش شدن و حالا 200 نفر بیشتر نیستیم. همینطور که داریم شعر می دیم یهو داد می زنن موتوریا اومدن. فرار می کنم و خیلی سریعتر از اونچه که باید. می رسیم خیابون فلسطین و سرچهار راه دوباره شعار می دیم. یه کم وای می ایستیم و بعد می بینیم جمعیت دارن از سمت فاطمی می آن پائین. یکی می شیم و شروع می کنیم پایین اومدن از فلسطین. وقتی از کشاورز رد می شیم، نزدیک به 3 4 هزار نفری هستیم. یه شعار جدید یاد گرفتم: بسیجی آماده باش، شونزده آذر هم می آد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 15:48 توسط امین |
|
|
و دستان لطیف و سردش ... و چشمان منتظر و بی امیدش... و روزهای سرد و تاریکش... و شبی روشن ... صبح گفتند که خیابان خوابی جان سپرده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:20 توسط امین |
|
|
و دستان لطیف و سردش ... و چشمان منتظر و بی امیدش... و روزهای سرد و تاریکش... و شبی روشن ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:20 توسط امین |
|
|
و دستان لطیف و سردش ... و چشمان منتظر و بی امیدش... و روزهای سرد و تاریکش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:19 توسط امین |
|
|
و دستان لطیف و سردش ... و چشمان منتظر و بی امیدش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:18 توسط امین |
|
|
و دستان لطیف و سردش ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آبان1388ساعت 22:20 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده صادق شریفی نیا میلتا نصیبه تیموری عمو محمد |
|
RSS
|