تبليغاتX
شاید - مشکی

/* /*]]>*/ 1- بعد از جمعه سیاه و مخصوصا بعد از شنبه سیاه اعصابم شدیدا خراب شده بود، دچار نا امیدی شدید شده بودم و از اینکه نمی تونستم کاری انجام بدم شدیدا عصبی بود، نتیجه اش این بود که می نشستم یه گوشه ای و گریه می کردم. 2- رفتم، یه دو روزی برگشتم تبریز، به قول شاعر: روم دیار خود و شهریار خود باشم. 3- با تمام افتخار می گم: تو کل خانواده پدری و مادری جمعا 3 نفر به ان رای دادن، بقیه یا موسوی بودن یا هیچ کس. 4- تبریز هیچ خبری نبود. هر چند همه می گفتن تقلب شده. 5- رفته بودیم مهمونی، خونه کسی که به ان رای داده، جاتون خالی، اونقدر با سوالام کوبیدمش که کمی حالم بهتر شد. هیچ جوابی نداشت. سوالام هم از دروغ گویی ان گرفته تا دخالت کسی که نباید قانونا تو تائید انتخابات نقشی داشته باشه. 6- پرسیدم شما که می گی میر حسین دروغ می گه، چی دیدید ازش که اینو می گید؟ گفت: موسوی اشتباه کرد که گذاشت مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی ازش حمایت کردن. خیلی شبیه مناظره ان با میرحسین بود نه؟  7- وقتی رسیدم تهران، ساعت 10 بود، الله اکبر مردم حالم رو جا آورد، دمشون گرم. 8- ناامید نباید بشیم، به قول محسن حداقل حالا این رو داریم که کلی از ملت آگاه تر شدن.

پ.ن.: شعر اصلی اینطوریه: به شهر خود روم و شهريار خود باشم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:7  توسط امین |