![]() |
![]() |
|
|
بچه که بودم خونه دائیم برام پر از سرگرمی بود. یه کتابخونه بزرگ داشت، از این کتابخونه ها که یه دیوار رو کلا می پوشونه. وقتی می رفتیم خونه اش، همیشه دنبال کتاب های خوندنی می گشتیم و هی بهش گیر می دادیم که: دایی این کتاب خوبه؟ اونم بلند می شد و یه کتاب می داد دستمون می گفت: این برات خوبه. همین حالاش دو تا کتاب ازش دستم هست: "عالیجناب سرخ پوش و عالیجنابان خاکستری پوش" و "تاریکخانه اشباح". بعدا که بزرگتر شدیم این رابطه دو طرفه شد. یکی از رویاهام اینه که وقتی یه روز دائی شدم، به خواهرزاده ام کتاب بدم بخونه. دائی با سواد یه نعمت خیلی بزرگه که خدا به آدم می ده. بعضی وقتا فکر می کنم دائیم بعد از پدر و مادرم بزرگترین نقش رو تو بوجود آوردن امین داشته. تعریف یه کتابی رو جدیدا شنیدم و بهم پیشنهاد شده بخونم: "جامعه شناسی نخبه کش". خودم هنوز نخوندمش، اما چیزایی رو که شنیدم ازش بد نبوده. و اما نون: "عادت بدترین بیماریه، کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنار آدمای نفرت انگیز دووم بیاره! زنجیراش رو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه! عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاست، چون آروم آروم تو مغز آدم می ره و تا به خودت بجنبی می بینی که با تموم گوشت و پوستت اسیرش شدی."* * از کتاب "یک مرد" نوشته اوریانا فالاچی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:9 توسط امین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
پرسیدند : دوستش داری؟
گفتم : آری پرسیدم : دوستم دارد؟ گفتند : شاید |
| پیوندها |
|
محسن انواری حمید و آزاده مهدی و ریحان علیسمانه پژمان بیژن امینی پور موفق کاتب هادی مشیدی آرش علیزاده شبنم ابوقداره مستعار صادق شریفی نیا میلتا عمو محمد |
|
RSS
|